غزل شمارهٔ ۴۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۶

۳۸ بازديد


در آفتاب رخش باده تاب انداخت
چه آب بود كه آتش در آفتاب انداخت؟
هنوز جلوهٔ آن گنج حسن پنهان بود
كه عشق فتنه در اين عالم خراب انداخت
قضا نگر: كه چو پيمانه ساخت از گل من
مرا به ياد لبش باز در شراب انداخت
فسانهٔ دگران گوش كرد در شب وصل
ولي به نوبت من خويش را به خواب انداخت
بيا و يك نفس آرام جان شو از ره لطف
كه آرزوي تو جان را در اضطراب انداخت
ز بهر آن كه دل از دام زلف او نرهد
به هر خمي گره افكند و پيچ و تاب انداخت
نديده بود هلالي عذاب دوزخ هجر
بلاي عشق تو او را درين عذاب انداخت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد