من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بردار حجاب!

۳۵ بازديد


تا كوس اَنَاالحق بزني، خودخواهي
در سرّ هويّتش تو ناآگاهي
بَردار حجاب خويشتن از سر راه
با بودن آن، هنوز اندر راهي


در مدح ولي‏عصر (عج)

۳۳ بازديد


دوستان، آمد بهار عيش و فصل كامراني
مژده آورده گل و خواهد ز بلبل مژدگاني
باد در گلشن فزون از حد، نموده مُشك بيزي
ابر در بستان، برون از حد نموده دُر فشاني
برقْ رخشان در فضا چون نيزه سالارِ توران
رعدْ نالان چون شه ايران ز تير سيستاني
از وصول قطره باران به روي آب صافي
جلوه‏گر گشته طبقها پر ز دُرهاي يماني
دشت و صحرا گشته يكسر فرش، از ديباي اخضر
مر درختان راست در بر، جامه هاي پرنياني
گوييا گيتي، چراغان است از گلهاي الوان
سوسن و نسرين و ياس و ياسمين و استكاني
هم، منزّه طَرْف گلشن از شميم اُقحواني
هم، معطّر ساحت بستان ز عطر ضيمراني
ارغوان و رُزّ و گل، صحن چمن را كرده قصري
فرش او سبز و فضايش زرد و سقفش ارغواني
وآن شقايق، عاشق است و التفات يار ديده
روي از اين‏رو، نيم دارد سرخ و نيمي زعفراني
لادن و ميمون و شاه اِسْپَرغم و خيري و شب بو
برده‏اند از طز خوش، گوي سبق از نقش ماني
ژاله بر لاله چو خال دلبران در دلربايي
نرگس و سنبل چو چشم و زلفشان در دلستاني
وآن بنفشه بين، پريشان كرده آن زلف معطّر
كرده دلها را پريشان همچو زلفين فلاني
زين سبب بنگر سر خجلت به زير افكنده، گويد
من كجا و طُرّه مشكين و پُرچين فلاني؟
عشق بلبل كرده گل را در حريم باغ، بيتاب
آشكارا گويد از شهناز و شور و مهرباني
قمريك ماهور خواند، هدهد آواز عراقي
كبكْ صوت دشتي و تيهو بيات اصفهاني
اين جهانِ تازه را گر مردگان بينند، گويند
اي خداي …
كي چنين خرّم بهاران ديده چشم اهل ايران؟
كرده نوروز كهن از نو خيال نوجواني
يا خداوند اين بساط عيش را كرده فراهم
تا به صد عزّت نمايد از ولي‏اش ميهماني
حضرت صاحب زمان، مشكوة انوار الهي
مالك كوْن و مكان،  مرآت ذات لامكاني
مظهر قدرت، وليّ عصر، سلطان دو عالم
قائم آل محمّد،مهدي آخر زماني
با بقاء ذات مسعودش، همه موجود باقي
بي لحاظ اقدسش، يكدم همه مخلوق فاني
خوشه چين خرمن فيضش، همه عرشي و فرشي
ريزه خوار خوان احسانش، همه انسي و جاني
از طفيل هستي‏اش، هستيّ موجودات عالم
جوهري و عقلي و نامي و حيوانيّ و كاني
شاهدي كو از ازل،  از عاشقان بر بست رُخ را
بر سر مهر آمد و گرديد مشهود و عياني
از ضيائش ذرّه‏اي برخاست، شد مهر سپهري
از عطايش بدره‏اي گرديد بدر آسماني
بهر تقبيل قدومش، انبيا گشتند حاضر
بهر تعظيمش، كمر خم كرد چرخ كهكشاني
گو بيا بشنو به گوش دل، نداي اُنظُروني
اي كه گشتي بي‏خود از خوف خطاب لَنْ تراني
عيد خُم با حشمت و فرّ سليماني بيامد
كه نهادم بر سر از ميلاد شه، تاج كياني
جمعه مي گويد  من آن يارم كه دائم در كنارم
نيمه شعبان مرا داد عزّت و جاه گراني
قرنها بايد كه تا آيد چنين عيدي به عالم
عيد امسال از شرف، زد سكه صاحبقراني
عقل گويد باش خامش، چند گويي مدح شاهي ؟
كه سروده مدحتش حق،  با زبان بي زباني
اي كه بي نور جمالت، نيست عالم را فروغي
تا به كي در ظلِّ امر غيبت كبري ، نهاني؟
پرده بردار از رخ و ما مردگان را جان ببخشا
اي كه قلب عالم امكاني و جانِ جهاني
تا به كي اين كافران،  نوشند خون اهل ايمان؟
چند اين گرگان، كنند اين گوسفندان را شباني؟
تا به كي اين ناكسان،  باشند بر ما حكمرانان؟
تا كي اين دزدان، كنند اين بي كسان را پاسباني؟
تا به كي بر ما روا باشد جفاي انگليسي؟
آنكه در ظلم و ستم، فرد است و او را نيست ثاني
آنكه از حرصش،  نصيب عالمي شد تنگدستي
آنكه بر آيات حق رفت از خطايش، آنچه داني
خوار كن شاها تو او را در جهان تا صبح محشر
آنكه مي زد در بسيط ارض، كوس كامراني
تا بدانند از خداوند جهان، اين دادخواهي
تا ببينند از شه اسلاميان، اين حكمراني
حوزه علميّه قم را عَلَم فرما به عالم
تا كند فُلك نجات مسلمين را، بادباني
بس كرم كن عمر و عزّت بر كريمي كز كرامت
كرده بر ايشان چو ابر رحمت حق، دُر فشاني
نيكخواهش را عطا فرما، بقاي جاوداني
بهر بدخواهش رسان هر دم، بلاي آسماني
تا ز فرط گل،  شود شاها زمين چون طرف گلشن
تا ز فيض فرودين، گردد جهاني چون جناني
بگذرد بر دوستانت هر خزاني چون بهاري
رو كند بر دشمنانت هر بهاري چون خزاني


قصيده بهاريه انتظار

۳۳ بازديد


آمد بهار و بوستان شد رشك فردوس برين
گلها شكفته در چمن، چون روي يار نازنين
گسترده، باد جانفزا، فرش زمرّد بي شُمر
افشانده، ابر پرعطا بيرون ز حد، دُرِّ ثمين
از ارغوان و ياسمن، طرف چمن شد پرنيان
وَز اُقحوان و نسترن، سطح دَمَن ديباي چين
از لادن و ميمون رسد، هر لحظه بوي جانفزا
وَز سوري و نعمان وزد، هر دم شميم عنبرين
از سنبل و نرگس، جهان باشد به مانند جنان
وز سوسن و نسرين، زمين چون روضه خُلدبرين
از فرط لاله، بوستان گشته به از باغ اِرَم
وز فيض ژاله، گلسِتان رشك نگارستان چين
از قمري و كبك و هزار، آيد نواي ارغنون
وز سيره و كوكو و سار، آواز چنگ راستين
از شارك و توكا رسد، هر لحظه صوتي دلربا
وز بوالمليح و فاخته، هر دم نوايي دلنشين
بر شاخ باشد زند خوان، هر شام چون رامشگران
ورشان به سان موبدان، هر صبح با صوت حزين
يك سو نواي بلبلان، يك سو گل و ريحان و بان
يك سو نسيم خوش وزان، يك سو روان ماء معين
شد موسم عيش و طرب، بگذشت هنگام كرب
جام مي گلگون طلب، از گلعذاري مه جبين
قدّش چو سرو بوستان، خدّش به رنگ ارغوان
بويش چو بوي ضيمران، جسمش چو برگ ياسمين
چشمش چو چشم آهوان، ابروش مانند كمان
آب بقايش در دهان، مهرش هويدا از جبين
رويش چو روز وصل او، گيتي فروز و دلگشا
مويش چو شام هجر من، آشفته و پرتاب و چين
با اينچنين زيبا صنم، بايد به بستان زد قدم
جان فارغ از هر رنج و غم، دل خالي از هر مهر و كين
خاصه كنون كاندر جهان، گرديده مولودي عيان
كز بهر ذات پا ك آن، شد امتزاج ماء و طين
از بهر تكريمش ميان، بربسته خيل انبيا
از بهر تعظيمش كمر، خم كرده چرخ هفتمين
مهدي امام منتظر، نو باوه خيرالبشر
خلق دو عالم سر به سر، بر خوان احسانش، نگين
مهر از ضيائش ذرّه اي، بدر از عطايش بدره‏اي
دريا ز جودش قطره اي، گردون زِ كشتش خوشه چين
مرآت ذات كبريا، مشكوة انوار هدا
منظور بعث انبيا، مقصود خلق عالمين
امرش قضا، حكمش قدر، حُبّش جنان، بغضش سقر
خاك رهش، زيبد اگر بر طُرّه سايد حورِعين
دانند قرآن سر به سر، بابي ز مدحش مختصر
اصحاب علم و معرفت، ارباب ايمان و يقين
سلطان دين، شاه زَمَن، مالك رقاب مرد و زن
دارد به امرِ ذوالمِنَن، روي زمين زير نگين
ذاتش به امر دادگر، شد منبع فيض بشر
خيل ملايك سر به سر، در بند الطافش رهين
حبّش، سفينه نوح آمد در مَثل، ليكن اگر
مهرش نبودي نوح را، مي بود با طوفان قرين
گر نه وجود اقدسش، ظاهر شدي اندر جهان
كامل نگشتي دين حق، ز امروز تا روز پسين
ايزد به نامش زد رقم، منشور ختم الاوصيا
چونانكه جدّ امجدش، گرديد ختم المرسلين
نوح و خليل و بوالبشر، ادريس و داوود و پسر
از ابر فيضش مُستمد، از كان علمش مستعين
موسي به كف دارد عصا، درباني‏اش را منتظر
آماده بهر اقتدا، عيسي به چرخ چارمين
اي خسرو گردون فَرَم، لختي نظر كن از كَرَم
كفّار مستولي نگر، اسلام مستضعف ببين
ناموس ايمان در خطر، از حيله لامذهبان
خون مسلمانان هدر، از حمله اعداء دين
ظاهر شود آن شه اگر، شمشير حيدر بر كمر
دستار پيغمبر به سر، دست خدا در آستين
دياري از اين ملحدان، باقي نماند در جهان
ايمن شود روي زمين، از جور و ظلم ظالمين
من گر چه از فرط گنه شرمنده و زارم؛ ولي
شادم كه خاكم كرده حق، با آب مهر تو عجين
خاصه كنون كز فيض حق، مدحت سرودم آنچنان
كز خامه ريزد بر ورق، جاي مركّب انگبين
تا چنگل شاهين كند، صيد كبوتر در هوا
تا گرگ باشد در زمين، بر گوسفندانْ خشمگين
بر روي احبابت شود، مفتوح ابواب ظفر
بر جان اعدايت رسد، هر دم بلاي سهمگين
تا باد نوروزي وزد، هر ساله اندر بوستان
تا ز ابر آذاري دمد، ريحان و گل اندر زمين
بر دشمنان دولتت، هر فصل باشد چون خزان
بر دوستانت هر مهي، بادا چو ماه فرودين
عالم شود از مقدمش، خالي ز جهل، از علم پر
چون شهر قم، از مقدم شيخ اجل، مير مهين
ابر عطا، فيض عميم، بحر سخي، كنز نعيم
كان كَرَم عبدالكريم پشت و پناه مسلمين
گنجينه علم سَلَف، سرچشمه فضل خلف
دادش خداوند از شرف، بر كف زمام شرع و دين
در سايه اش گرد آمده، اعلام دين از هر بلد
بر ساحتش آورده رو، طلّاب از هر سرزمين
يا رب به عمر و عزتش، افزاي و جاه و حرمتش
كاحيا كند از همتش، آيين خيرالمرسلين
اي حضرت صاحب زمان ، اي پادشاه انس و جان
لطفي نما بر شيعيان، تاييد كن دين مبين!
توفيق تحصيلم عطا فرما و زهد بي ريا
تا گردم از لطف خدا، از عالِمين عاملين


حديث دل

۳۲ بازديد


بر سر كوي تو اي مي زده، ديوانه شدم
عقل را راندم و وابسته ميخانه شدم
دور آن شمع دل افروز چو پروانه شدم
به هواي شكن گيسوي تو شانه شدم

درد دل را به كه گويم كه دوايي بدهد

من كه درويشم، ميخانه بود منزل من
دوستيّ رُخش آميخته اندر گِل من
از همه مُلك جهان، ميكده شد حاصل من
حق سرافكنده شود در قِبَل باطل من

كاش ميخانه به اين تشنه صفايي بدهد

مژده اي ساكن بتخانه كه پيروز تويي
يارِ آتشكده مستِ جهانسوز تويي
خادم صومعه فتنه برافروز تويي
واقفِ سرّ صنمخانه مرموز تويي

شايد آن شاه، نوايي به گدايي بدهد

س و سرّي است مرا با صنم باده فروش
گفت و گويي است كه نايش برسد بر دل گوش
پير صاحبدل ما گفت: ازين رمز، خموش !
هر دو عالم نكشد ب-ار امانت بر دوش

دست‏تقدير به ميخواره نوايي بدهد

اي گل باغ وفا، درد مرا درمان كن
جرعه اي ريز و مرا بنده نافرمان كن
راز ميخوارگي‏ام از همه كس پنهان كن
گوشه چشم به حال من بي‏سامان كن

باشد آن شاهد دلدار سرايي بدهد

يادگاري كه در آن منزل درويشان است
درد عشاق قلندر به همين درمان است
طاير قدس بر اين منزلِ دل، دربان است
حضرت روحِ قُدُس منتظر فرمان است

تا كه درويش خرابات صلايي بدهد

پرده برداشت ز اسرار ازل، پير مغان
باز شد در برِ رندان، گره فاشِ نهان
راز هستي بگشود از كرم درويشان
غم فرو ريخت ز دامان بلند ايشان

دوست شايد كه به دريوزه ردايي بدهد

ساغر از دست من افتاد،  دوايي برسان
راه پيدا نكنم، راهنمايي برسان
گر وفايي نبود در تو، جفايي برسان
از من غمزده ب-ر پير، ندايي برسان

كه به اين مي زده در ميكده جايي بدهد


در توصيف بهاران و مديح امام زمان(عج) و تخلّص به نام آيت اللّه حائري يزدي

۳۴ بازديد


مژده فروردين ز نو، بنمود گيتي را مسخّر
جيشش از مغرب زمين بگرفت تا مشرق، سراسر
رايتش افراشت پرچم زين مُقَرنس چرخ اخضر
گشت از فرمان وي،  در خدمتش گردون مقرّر

بر جهان و هر چه اندر اوست يكسر حكمران شد

قدرتش بگرفت از خطّ عرب تا مُلك ايران
از فراز توده آنوِرسْ تا سر حدّ غازان
هند و قفقاز و حبش، بلغار  و تركستان و سودان
هم، طراز دشت و كوهستان و هم، پهناي عمان

دولتش از فرّ و حشمت، تالي ساسانيان شد

كرد لشكر را ز ابر تيره، اردويي منظّم
داد هر يك را  ز صَرصَر،  باديه پيمايي ادهم
بر سرانِ لشكر از خورشيد نيّر،  داد پرچم
رعد را فرمان حاضر باش دادي چون شه جم

برق از بهر سلام عيد نو آتشفشان شد

چون سرانِ لشكري حاضر شدند از دور و نزديك
هم اميران سپه آماده شد از ترك و تاجيك
داد از امر قضا بر رعد غُرّّان، حكم موزيك
زان سپس دادي بر آن غژمان سپه، فرمان شليك

توده غبرا ز شليك يلان بمباردمان شد

از شليك لشكري بر خاك تيره، خون بريزد
قلبها سوراخ و اندر صفحه هامون بريزد
هم به خاك تيره از گُردان دو صد ميليون بريزد
زَهره قيصر شكافد، قلب ناپلئون بريزد

ليك زين بمباردمان، عالم بهشت جاودان شد

روزگار از نو جوان گرديد و عالم گشت بُرنا
چرخْ پيروز و جهانْ بهروز و خوش اقبال دنيا
در طرب خورشيد و مه در رقص و در عشرت ثريّا
بس كه اسبابِ طرب، گرديد از هر سو مهيّا

پيرِ فرتوتِ كهن از فرط عشرت، نوجوان شد

سر به سر دوشيزگان بوستان چون نوعروسان
داشته فرصت غنيمت در غياب بوستان‏بان
كرده خلوت با جوانهاي سحابي در گلستان
رفته در يك پيرهن با يكدگر چون جان و جانان

من گزارش را نمي‏دانم دگر آنجا چسان شد

ليك دانم اينقدر گل چون عروسان باروَر گشت
نسترن آبستن آمد سنبل تر پُر ثمر گشت
آن عقيمي را كه در دِي بخت رفت، اقبال برگشت
اين زمان طفلش يكي دوشيزه و آن ديگر، پسر گشت

موسم عيشش بيامد، سوگواريّش كران شد

چند روزي رفت تا ز ايام فصل نو بهاري
وقت زاييدن بيامدْشان و روزِ طفل‏داري
دست قدرت قابله گرديد هر يك را به ياري
زاد آن يك طفلكي مهپاره وين سيمين عذاري

پاك يزدان هر چه را تقدير فرمود، آن‏چنان شد

دختر رَز اندك اندك، شد مهي رخساره گلگون
غيرت ليلي شد و هر كس ورا گرديد مجنون
غمزه زد تا رفته رفته مي‏فروشش گشت مفتون
خواستگاري كرد و بردش از سراي مام بيرون

از نِتاجش باده گلرنگ روح افزاي جان شد

سيب سيم اندامْ فتّان گشت و شد دلدار عيّار
گشت پنهان پشت شاخ، از برگ محكم بست رخسار
تا كه به روزي ورا ديد و ز جان گشتش خريدار
بس كه رو بر آستانش سود، آن رنجور افگار

چهره‏اش زرد و رخش پرگرد و حالش ناتوان شد

جامه گلنارگون پوشيده بر اندام نار است
گوييا چون من، گرفتار بتي  بي‏اعتبار است
جامه‏اش از رنگ خونِ دل، چنين گلناروار است
يا كه چون فرهادِ خونين‏دل، قتيل راه يار است

پيرهن از خون اندامش، بسي گلنارسان شد

جانفزا بزمي طرب انگيز و خوش،  آراست بلبل
تا كه آيد در حباله عقد او گل بي‏تامل
تار صَلصَل زد، نوا طوطي و گرمِ رقص سنبل
بس كه روح افزا، طرب انگيز شد بزم طرب، گل

برخلاف شيوه معشوقگان تصنيف خوان شد

ني اساس شادي اندر توده غبرا مهيّاست
يا كه اندر بوستانهاي زميني، عيش برپاست
خود در اين نوروز اندر هشت جنّت، شور و غوغاست
قدسيان را نيز در لاهوت، جشني شادي افزاست

چون كه اين نوروز با ميلاد مهدي توامان شد

مصدرِ هر هشت گردون، مبدا هر هفت اختر
خالق هر شش جهت، نورِ دلِ هر پنج مصدر
والي هر چار عنصر، حكمران هر سه دختر
پادشاه هر دو عالم، حجّت يكتاي اكبر

آنكه جودش شهره نُه آسمان  بل لامكان شد

مصطفي سيرت، علي فر، فاطمه عصمت، حسن خو
هم حسين قدرت، علي زهد و محمّد علم مَهرو
شاه جعفر فيض و كاظم حلم و هشتم قبله گيسو
هم تقي تقوا، نقي بخشايش و هم عسكري مو

مهدي قائم كه در وي جمع، اوصاف شهان شد

پادشاه عسكري طلعت، تقي حشمت، نقي فر
بوالحسن فرمان و موسي قدرت و تقدير جعفر
علم باقر، زهد سجاد و حسيني تاج و افسر
مجتبي حلم و رضيّه عفّت و صولت چو حيدر

مصطفي اوصاف و مجلاي خداوند جهان شد

جلوه ذاتش به قدرتْ تاليِ فيض مقدّس
فيض بي‏حدّش به بخشش، ثانيِ مجلاي اقدس
نورش از كن كرد بر پا هشت گردون مقرنس
نطق من هر جا چو شمشير است و در وصف شه، اخرس

ليك پاي عقل در وصف وي اندر گل نهان شد

دست تقديرش به نيرو، جلوه عقل مجرّد
آينه انوار داور، مظهر اوصاف احمد
حكم و فرمانش محكّم، امر و گفتارش مُسدّد
در خصايل ثاني اِثنينِ ابوالقاسم محمّد(ص)

آنكه از يزدان خدا بر جمله پيدا و نهان شد

روزگارش گرچه از پيشينيان بودي موخّر
ليك از آدم بُدي فرمانْش تا عيسي مقرّر
از فراز توده غبرا تا گردون اخضر
وز طرازِ قبّه ناسوت تا لاهوت، يكسر

بنده فرمانبرش گرديد و عبد آستان شد

پادشاها، كار اسلام است و اسلامي پريشان
در چنين عيدي كه بايد هر كسي باشد غزلخوان
بنگرم از هر طرف، هر بيدلي سر در گريبان
خسروا، از جاي برخيز و مدد كن اهل ايمان

خاصه اين آيت كه پشت و ملجا اسلاميان شد

راستي، اين آيت اللّه گر در اين سامان نبودي
كشتي اسلام را، از مهر پشتيبان نبودي
دشمنان را گر كه تيغ حشمتش بر جان نبودي
اسمي از اسلاميان و رسمي از ايمان نبودي

حَبّذا از يزد، كزوي طالعْ اين خورشيد جان شد

جاي دارد گر نهد رو، آسمان بر آستانش
لشكر فتح و ظفر، گردد هماره جانفشانش
نيرِ اعظم به خدمت آيد و هم اخترانش
عبد درگه بنده فرمان شود، نُه آسمانش

چون كه بر كشتي اسلامي، يگانه پشتبان شد

حوزه اسلام كز ظلم ستمكاران زبون بود
پيكرش بي‏روح و روح اقدسش از تن برون بود
روحش افسرده ز ظلمِ ظلم‏انديشان دون بود
قلب پيغمبر، دلِ حيدر ز مظلوميش خون بود

از عطايش، باز سوي پيكرش روحْ روان شد

ابر فيضش بر سر اسلاميان، گوهر فشان است
بادِ عدلش از فراز شرق تا مغرب وزان است
دادِ علمش شهره دستان، شهود داستان است
حجّت كبري ز بعد حضرت صاحب زمان است

آنكه از جودش زمين ساكن، گرايان آسمان شد

تا ولايت بر وليّ عصر (عج) مي باشد مقرّر
تا نبوّت را محمّد (ص)، تا خلافت راست حيدر
تا كه شعر هندي است از شهد، چون قند مكرّر
پوستْ زندان، رگْ سنان و مژّهْ پيكان، مويْ نشتر

باد، آن كس را كه خصم جاه تو از انس و جان شد


جام چشم

۳۴ بازديد


تاراج كرد روي گلش، هستي مرا
افزود چشم مي‏زده‏اش، مستي مرا
افروخت آتشي به روانم، ز غمزه‏اش
بر باد داد سركشي و پستي مرا
افشاند زلف خم خم و چين چين خويش را
خم كرد قامت من و تردستي مرا
آن دم كه با صراحي مي، سوي من دويد
بر كند هستي من و سرمستي مرا


نقطه عطف

۴۰ بازديد


خم را بگشا به روي مستان
بيزار شو از هوا پرستان
از من بپذير رمز مستي
چون طفل صبور، در دبستان
آرام ده گُل صفا باش
چون ابر بهار در گلستان
تاريخچه جمال او شو
بشنو خبر هزار دستان
بردار پياله و فرو خوان
بر مي زدگان و تنگدستان

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

من شاهد شهر آشنايم
من شاهم و عاشق گدايم
فرمانده جمع عاشقانم
فرمانبر يار بيوفايم
از شهر گذشت نام و ننگم
بازيچه دور و آشنايم
مست از قدح شراب نابم
دور از برِ يار دلربايم
سازنده دير عاشقانم
بازنده رند بينوايم
اين نغمه بر آمد از روانم
از جان و دل و زبان و نايم

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

رازي است درون آستينم
رمزي است برون ز عقل و دينم
در زمره عاشقان سر مست
بي قيد ز عار صلح و كينم
در جرگه طير آسمانم
در حلقه نمله زمينم
در ديده عاشقان، چنانم
در منظر سالكان، چنينم
دلباخته جمال يارم
وارسته ز روضه برينم
با غمزه چشم گلعذاران
بيزار ز ناز حور عينم
گويم به زبان بي‏زباني
در جمع بتان نازنينم

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

برخاست ز عاشقي، صفيري
مي خواست ز دوست دستگيري
او را به شرابخانه آورد
تا توبه كند به دست پيري
از عشق، دگر سخن نگويد
تا زنده كند دلش فقيري
درويش صفت، اگر نباشي
از دوري دلبرت بميري
ميخانه، نه جاي افتخار است
جاي گنه است و سر به زيري
با عشوه بگو به جمع ياران
آهسته، و ليك با دليري

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

اي صوت رساي آسماني،
اي رمز نداي جاوداني،
اي قله كوه عشق و عاشق،
وي مرشد ظاهر  و  نهاني،
اي جلوه كامل انا الحق
در عرش مُرفّع جهاني،
اي موسي صَعْق ديده در عشق
از جلوه طور لامكاني،
اي اصل شجر، ظهوري از تو
در پرتو سرّ سَرمداني،
بر گوي به عشق، سرّ لاهوت
در جمع قلندران فاني

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

اي دور نماي پور آزر،
ناديده افول حق ز منظر
اي نار فراق، بر تو گلشن
شد بَرد و سلام از تو آذر
بردار حجاب يار از پيش
بنماي رُخش چو گل مصوّر
از چهره گلعذار دلدار
شد شهر قلندران، منّور
آشفته چه گشت پيچ زلفش
شد هر دو جهان، چو گل معطّر
بر گوش دل و روان درويش
بر گوي به صد زبان مكرّر

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

در حلقه سالكان درويش
رندان صبور دورانديش
راهب صفتان جام بر كف
آن مي زدگان فارغ از خويش
در جمله زاهدان و مي‏نوش
در صورت عالمان و بد كيش
در راه رسيدن به دلدار
بيگانه بود ز نوش يا نيش
فارغ بود از جهان، به جامي
در خلوت مي‏خورانِ دلريش
فرياد زند ز عشق و مستي
بر پاكدلان مرده از پيش

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي


نازْپرورد

۳۴ بازديد


قامتت نازم كه از سرو سهي، دلكش‏تر است
نوك مژگانت، همي خونريزتر از خنجر است
از سرشكم گر به پاخيزد ز نو، طوفان نوح
اي خدايا، ناخدا اندر ميانه رهبر است
ناز پروردي كه در بازار حسن و دلبري
قيمت يك طاق ابرويش ز يوسف، برتر است


نوش باد

۳۵ بازديد


فروغ روي تو در جام ميْ فتاد، امشب
ز آفتاب شنيديم نوش باد امشب
مي و چغانه و روي نگار طَرْفِ چمن
خداي هر چه از او خواستيم، داد امشب


مايه ناز

۳۵ بازديد

 

دست من بر سر زلفيْن تو بند است، امشب
با خبر باش كه پايم به كمند است، امشب
جان من درخور يك بوسه اي از لعل تو نيست
قدس من! باز بگو بوسه به چند است امشب؟
لب من بر لب چون لعل تو اي مايه ناز
مگسي سوخته بنشسته به قند است، امشب