حديث دل

مشاور شركت بيمه پارسيان

حديث دل

۳۳ بازديد


بر سر كوي تو اي مي زده، ديوانه شدم
عقل را راندم و وابسته ميخانه شدم
دور آن شمع دل افروز چو پروانه شدم
به هواي شكن گيسوي تو شانه شدم

درد دل را به كه گويم كه دوايي بدهد

من كه درويشم، ميخانه بود منزل من
دوستيّ رُخش آميخته اندر گِل من
از همه مُلك جهان، ميكده شد حاصل من
حق سرافكنده شود در قِبَل باطل من

كاش ميخانه به اين تشنه صفايي بدهد

مژده اي ساكن بتخانه كه پيروز تويي
يارِ آتشكده مستِ جهانسوز تويي
خادم صومعه فتنه برافروز تويي
واقفِ سرّ صنمخانه مرموز تويي

شايد آن شاه، نوايي به گدايي بدهد

س و سرّي است مرا با صنم باده فروش
گفت و گويي است كه نايش برسد بر دل گوش
پير صاحبدل ما گفت: ازين رمز، خموش !
هر دو عالم نكشد ب-ار امانت بر دوش

دست‏تقدير به ميخواره نوايي بدهد

اي گل باغ وفا، درد مرا درمان كن
جرعه اي ريز و مرا بنده نافرمان كن
راز ميخوارگي‏ام از همه كس پنهان كن
گوشه چشم به حال من بي‏سامان كن

باشد آن شاهد دلدار سرايي بدهد

يادگاري كه در آن منزل درويشان است
درد عشاق قلندر به همين درمان است
طاير قدس بر اين منزلِ دل، دربان است
حضرت روحِ قُدُس منتظر فرمان است

تا كه درويش خرابات صلايي بدهد

پرده برداشت ز اسرار ازل، پير مغان
باز شد در برِ رندان، گره فاشِ نهان
راز هستي بگشود از كرم درويشان
غم فرو ريخت ز دامان بلند ايشان

دوست شايد كه به دريوزه ردايي بدهد

ساغر از دست من افتاد،  دوايي برسان
راه پيدا نكنم، راهنمايي برسان
گر وفايي نبود در تو، جفايي برسان
از من غمزده ب-ر پير، ندايي برسان

كه به اين مي زده در ميكده جايي بدهد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد