قم بدكي نيست از براي محصِّل
سنگك نرم و كباب، اگر بگذارد
حوزه علميّه داير است و ليكن
خانِ فرنگي مآب، اگر بگذارد
هيكل بعضي شيوخ، قدس مآب است
عينك با آب و تاب، اگر بگذارد
ساعت ده، موقع مطالعه ما است
پينكي و چُرت و خواب، اگر بگذارد
ماه رمضان شد، مي و ميخانه برافتاد
عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد
افطار به مي، كرد برم پير خرابات
گفتم كه تو را روزه به برگ و ثمر افتاد
با باده وضو گير كه در مذهب رندان
در حضرت حق، اين عملت بارور افتاد
قد دلجويت اندر گلشن حسن
يكي سروي است كاندر كاشمر نيست
در آيينه من، آب زندگاني
از آن شيرين دهن، پاكيزه تر نيست
سري كان گوي چوگانت نباشد
به چوگانش زنم آن را؛ كه سر نيست
اگر تخم محبّت جز تو كارد
ز بيخش بر كَنَم، كان با ثمر نيست
نهال عشقت اندر قلب هندي
به غير از آه و حسرت، بارور نيست
اي پريروي كه گُلبرگِ تَرَت ساختهاند
ز چه رو، قلبِ ز خارا بَتَرت ساختهاند؟
پسر خاك بدين حسن و لطافت؟ عجب است!
ز بهشتي، نه ز خاك پدرت ساختهاند
ثمر خوبرخي، بوسه شيرين باشد
آخر اي سرو! براي ثمرت ساختهاند
هيچ داني كه ز هجران تو حالم چون شد؟
جگرم، خون و دلم، خون و سرشكم، خون شد
لب شيرين تو اي ميزده، فرهادم كرد
جانم از هر دو جهان، رسته شد و مجنون شد
تار و پودم به هوا رفت و توانم بگسست
تا به تار سر زلف تو، دلم مفتون شد
بهار آمده، دستار زهد پاره كنيد!
به پيش پير مغان، رفته استشاره كنيد!
سزد ز دانه انگور سُبحه اي سازيد!
براي رفتن ميخانه، استخاره كنيد!
ز سبزه زار چمن، بوي نو بهار آيد
ز ابر، چشمهاي از چشم اشكبار آيد
هزار از غم دلدار نالهها سرداد
ز غنچه، آه دل زار صد هزار آيد
احمد است از محمّد مختار
كه حميدش نگاهدار بُود
فاطي، از عرش بطن فاطمه است
فاطِر آسمانْش يار بُوَد
حسن اين ميوه درخت حسن
محسنش يار پايدار بُوَد
ياسر، از آل پاك سبطين است
سرّ احسان ورا نثار بُوَد
علي از بوستان آل علي است
علي عالياش شعار بُوَد
پنج تن از سلاله احمد
شافع جمله هشت و چار بُوَد
دخترم شعر تازه خواست ز من
مِعر گفتم كه يادگار بُوَد
مست صهباي تو ميباشم و اندر هوسم
غرق درياي وصال توام و در طلبم
پرتو نور چو خورشيد تو اندر همه جااست
جستجو در حرم و بتكده ؟! اندر عجبم
بر لب كوثرم اي دوست؛ ولي تشنه لبم
در كنار مني، از هجر تو در تاب و تبم
روز من با تو به شب آمد و شب با تو به روز
در فراقِ رخ ماهت، گذرد روز و شبم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد