در هيچ دلي، نيست بجز تو هوسي
ما را نبود به غير تو دادرسي
كس نيست كه عشق تو ندارد در دل
باشد كه به فرياد دل ما برسي
فاطي، اگر از طارم اعلا گذري
از خاكْ گذشته، از ثريا گذري
هيهات كه تا اسير ديو نفسي
از راه دَني سوي تَدَلّي گذري
گر نيست شوي، كوس اَنَاالحق نزني
با دعوي پوچ خود، معلق نزني
تا خود بيني تو، مشركي بيش نهاي
بيخود بشوي كه لاف مطلق نزني
اين فلسفه را كه علم اعلا خواني
برتر ز علوم ديگرش ميداني
خاري زره سالك عاشق نگرفت
هر چند بهعرش اعظمش بنشاني
طوطي صفتي و لاف عرفان بزني
اي مور، دم از تخت سليمان بزني
فرهاد نديدهاي و شيرين گشتي
ياسر نشدي و دم ز سلمان بزني
تا منصوري، لاف انا الحق بزني
ناديده جمال دوست، غوغا فكني
دك كن جبل خودي خود، چون موسي
تا جلوه كند جمال او بي ازلي
فرّخ روزي كه فارغ از خويش شوي
از هر دو جهان گذشته، درويش شوي
طغيان كني و خرمن هستي سوزي
يا حق گويان، رسته ز هر كيش شوي
بردار حجاب تا جمالش بيني
تا طلعت ذات بيمثالش بيني
خفّاش! ز جلد خويشتن بيرون آي
تا جلوه خورشيدِ جلالش بيني
اي ازليّت به تربت تو، مخمر
وي ابديّت به طلعت تو، مقرّر
آيت رحمت ز جلوه تو هويدا
رايت قدرت در آستين تو مُضْمَر
جودت هم بسترا به فيض مقدس
لطفت هم بالشا به صدرِ مُصَدّر
عصمت تو تا كشيد پرده به اجسام
عالَم اجسام گردد عالَم ديگر
جلوه تو نور ايزدي را مَجْلي
عصمت تو سرّ مختفي را مَظهر
گويم واجب تو را، نه آنَتْ رتبت
خوانم ممكن تو را، ز ممكن برتر
ممكن اندر لباس واجب پيدا
واجبي اندر رداي امكان مَظْهر
ممكن؛ امّا چه ممكن، علت امكان
واجب؛ اما شعاع خالق اكبر
ممكن؛ امّا يگانه واسطه فيض
فيض به مهتر رسد وزان پس كهتر
ممكن؛ اما نمود هستي از وي
ممكن؛ اما ز ممكنات فزونتر
وين نه عجب؛ زانكه نور اوست ز زهرا
نور وي از حيدر است و او ز پيمبر
نور خدا در رسول اكرم پيدا
كرد تجلّي ز وي، به حيدر صفدر
وز وي، تابان شده به حضرت زهرا
اينك ظاهر ز دخت موسيِ جعفر
اين است آن نور كز مشيّت كُنْ كرد
عالم، آن كو به عالم است منّور
اين است آن نور كز تجلّي قدرت
داد به دوشيزگان هستي، زيور
شيطانْ عالِم شدي، اگر كه بدين نور
ناگفتي آدم است خاك و من آذر
آبروي ممكناتْ جمله از اين نور
گر نَبدي، باطل آمدند سراسر
جلوه اين، خود عَرَض نمود عَرَض را
ظلّش بخشود جوهريّت جوهر
عيسي مريم به پيشگاهش دربان
موسيِ عمران به بارگاهش چاكر
آن يك چون ديده بان فرا شده بردار
وين يك چون قاپقان معطي بر در
يا كه دو طفلند در حريم جلالش
از پي تكميل نفس آمده مضطر
آن يك انجيل را نمايد از حفظ
وين يك تورات را بخواند از بر
گر كه نگفتي امام هستم بر خلق
موسي جعفر، ولّي حضرت داور
فاش بگفتم كه اين رسول خداي است
معجزه اش مي بوَد همانا دختر
دختر، جز فاطمه نيايد چون اين
صُلب پدر را و هم مشيمه مادر
دختر، چون اين دو از مشيمه قدرت
نامد و نايد دگر هماره مقدّر
آن يك، امواج علم را شده مبدا
وين يك، افواج حلم را شده مصدر
آن يك موجود از خطابش مَجْلي
وين يك، معدوم از عقابش مُسْتَر
آن يك بر فرق انبيا شده تارك
وين يك اندر سرْ اوليا را مغفر
آن يك در عالم جلالت كعبه
وين يك در مُلك كبريايي مَشْعر
لَمْ يَلِدم بسته لب وگرنه بگفتم
دخت خدايند اين دو نور مطهّر
آن يك، كوْن و مكانْش بسته به مَقْنَع
وين يك، مُلكِ جهانْش بسته به معْجَر
چادر آن يك، حجاب عصمت ايزد
معْجرِ اين يك، نقاب عفّت داور
آن يك، بر مُلك لا يزالي تارُك
وين يك، بر عرش كبريايي افسر
تابشي از لطف آن، بهشت مُخَلّد
سايهاي از قهر اين، جحيم مُقَعّر
قطرهاي از جود آن، بحار سماوي
رشحهاي از فيض اين، ذخاير اغير
آن يك، خاكِ مدينه كرده مزّين
صفحه قم را نموده، اين يك انور
خاك قم، اين كرده از شرافتْ، جنّت
آب مدينه نموده آن يك، كوثر
عرصه قم، غيرت بهشت برين است
بلكه بهشتش يَساولي است برابر
زيبد اگر خاك قم به عرش كند فخر
شايد گر لوح را بيابد همسر
خاكي عجب خاك آبروي خلايق
ملجا بر مسلم و پناه به كافر
گر كه شنيدندي اين قصيده هندي
شاعر شيراز و آن اديب سخنور
آن يك طوطي صفت همي نسرودي
اي به جلالت ز آفرينش برتر
وين يك قمري نمط هماره نگفتي
اي كه جهان از رخ تو گشته منوّر
فريادرس ناله درويش تويي
آرامي بخش اين دل ريش تويي
طوفان فزاينده مرا غرق نمود
يادآور راه كشتي خويش، تويي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد