نقطه عطف

مشاور شركت بيمه پارسيان

نقطه عطف

۴۱ بازديد


خم را بگشا به روي مستان
بيزار شو از هوا پرستان
از من بپذير رمز مستي
چون طفل صبور، در دبستان
آرام ده گُل صفا باش
چون ابر بهار در گلستان
تاريخچه جمال او شو
بشنو خبر هزار دستان
بردار پياله و فرو خوان
بر مي زدگان و تنگدستان

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

من شاهد شهر آشنايم
من شاهم و عاشق گدايم
فرمانده جمع عاشقانم
فرمانبر يار بيوفايم
از شهر گذشت نام و ننگم
بازيچه دور و آشنايم
مست از قدح شراب نابم
دور از برِ يار دلربايم
سازنده دير عاشقانم
بازنده رند بينوايم
اين نغمه بر آمد از روانم
از جان و دل و زبان و نايم

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

رازي است درون آستينم
رمزي است برون ز عقل و دينم
در زمره عاشقان سر مست
بي قيد ز عار صلح و كينم
در جرگه طير آسمانم
در حلقه نمله زمينم
در ديده عاشقان، چنانم
در منظر سالكان، چنينم
دلباخته جمال يارم
وارسته ز روضه برينم
با غمزه چشم گلعذاران
بيزار ز ناز حور عينم
گويم به زبان بي‏زباني
در جمع بتان نازنينم

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

برخاست ز عاشقي، صفيري
مي خواست ز دوست دستگيري
او را به شرابخانه آورد
تا توبه كند به دست پيري
از عشق، دگر سخن نگويد
تا زنده كند دلش فقيري
درويش صفت، اگر نباشي
از دوري دلبرت بميري
ميخانه، نه جاي افتخار است
جاي گنه است و سر به زيري
با عشوه بگو به جمع ياران
آهسته، و ليك با دليري

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

اي صوت رساي آسماني،
اي رمز نداي جاوداني،
اي قله كوه عشق و عاشق،
وي مرشد ظاهر  و  نهاني،
اي جلوه كامل انا الحق
در عرش مُرفّع جهاني،
اي موسي صَعْق ديده در عشق
از جلوه طور لامكاني،
اي اصل شجر، ظهوري از تو
در پرتو سرّ سَرمداني،
بر گوي به عشق، سرّ لاهوت
در جمع قلندران فاني

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

اي دور نماي پور آزر،
ناديده افول حق ز منظر
اي نار فراق، بر تو گلشن
شد بَرد و سلام از تو آذر
بردار حجاب يار از پيش
بنماي رُخش چو گل مصوّر
از چهره گلعذار دلدار
شد شهر قلندران، منّور
آشفته چه گشت پيچ زلفش
شد هر دو جهان، چو گل معطّر
بر گوش دل و روان درويش
بر گوي به صد زبان مكرّر

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي

در حلقه سالكان درويش
رندان صبور دورانديش
راهب صفتان جام بر كف
آن مي زدگان فارغ از خويش
در جمله زاهدان و مي‏نوش
در صورت عالمان و بد كيش
در راه رسيدن به دلدار
بيگانه بود ز نوش يا نيش
فارغ بود از جهان، به جامي
در خلوت مي‏خورانِ دلريش
فرياد زند ز عشق و مستي
بر پاكدلان مرده از پيش

اي نقطه عطف راز هستي
بر گير ز دوست، جام مستي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد