در توصيف بهاران و مديح امام زمان(عج) و تخلّص به نام آيت اللّه حائري يزدي

۳۵ بازديد


مژده فروردين ز نو، بنمود گيتي را مسخّر
جيشش از مغرب زمين بگرفت تا مشرق، سراسر
رايتش افراشت پرچم زين مُقَرنس چرخ اخضر
گشت از فرمان وي،  در خدمتش گردون مقرّر

بر جهان و هر چه اندر اوست يكسر حكمران شد

قدرتش بگرفت از خطّ عرب تا مُلك ايران
از فراز توده آنوِرسْ تا سر حدّ غازان
هند و قفقاز و حبش، بلغار  و تركستان و سودان
هم، طراز دشت و كوهستان و هم، پهناي عمان

دولتش از فرّ و حشمت، تالي ساسانيان شد

كرد لشكر را ز ابر تيره، اردويي منظّم
داد هر يك را  ز صَرصَر،  باديه پيمايي ادهم
بر سرانِ لشكر از خورشيد نيّر،  داد پرچم
رعد را فرمان حاضر باش دادي چون شه جم

برق از بهر سلام عيد نو آتشفشان شد

چون سرانِ لشكري حاضر شدند از دور و نزديك
هم اميران سپه آماده شد از ترك و تاجيك
داد از امر قضا بر رعد غُرّّان، حكم موزيك
زان سپس دادي بر آن غژمان سپه، فرمان شليك

توده غبرا ز شليك يلان بمباردمان شد

از شليك لشكري بر خاك تيره، خون بريزد
قلبها سوراخ و اندر صفحه هامون بريزد
هم به خاك تيره از گُردان دو صد ميليون بريزد
زَهره قيصر شكافد، قلب ناپلئون بريزد

ليك زين بمباردمان، عالم بهشت جاودان شد

روزگار از نو جوان گرديد و عالم گشت بُرنا
چرخْ پيروز و جهانْ بهروز و خوش اقبال دنيا
در طرب خورشيد و مه در رقص و در عشرت ثريّا
بس كه اسبابِ طرب، گرديد از هر سو مهيّا

پيرِ فرتوتِ كهن از فرط عشرت، نوجوان شد

سر به سر دوشيزگان بوستان چون نوعروسان
داشته فرصت غنيمت در غياب بوستان‏بان
كرده خلوت با جوانهاي سحابي در گلستان
رفته در يك پيرهن با يكدگر چون جان و جانان

من گزارش را نمي‏دانم دگر آنجا چسان شد

ليك دانم اينقدر گل چون عروسان باروَر گشت
نسترن آبستن آمد سنبل تر پُر ثمر گشت
آن عقيمي را كه در دِي بخت رفت، اقبال برگشت
اين زمان طفلش يكي دوشيزه و آن ديگر، پسر گشت

موسم عيشش بيامد، سوگواريّش كران شد

چند روزي رفت تا ز ايام فصل نو بهاري
وقت زاييدن بيامدْشان و روزِ طفل‏داري
دست قدرت قابله گرديد هر يك را به ياري
زاد آن يك طفلكي مهپاره وين سيمين عذاري

پاك يزدان هر چه را تقدير فرمود، آن‏چنان شد

دختر رَز اندك اندك، شد مهي رخساره گلگون
غيرت ليلي شد و هر كس ورا گرديد مجنون
غمزه زد تا رفته رفته مي‏فروشش گشت مفتون
خواستگاري كرد و بردش از سراي مام بيرون

از نِتاجش باده گلرنگ روح افزاي جان شد

سيب سيم اندامْ فتّان گشت و شد دلدار عيّار
گشت پنهان پشت شاخ، از برگ محكم بست رخسار
تا كه به روزي ورا ديد و ز جان گشتش خريدار
بس كه رو بر آستانش سود، آن رنجور افگار

چهره‏اش زرد و رخش پرگرد و حالش ناتوان شد

جامه گلنارگون پوشيده بر اندام نار است
گوييا چون من، گرفتار بتي  بي‏اعتبار است
جامه‏اش از رنگ خونِ دل، چنين گلناروار است
يا كه چون فرهادِ خونين‏دل، قتيل راه يار است

پيرهن از خون اندامش، بسي گلنارسان شد

جانفزا بزمي طرب انگيز و خوش،  آراست بلبل
تا كه آيد در حباله عقد او گل بي‏تامل
تار صَلصَل زد، نوا طوطي و گرمِ رقص سنبل
بس كه روح افزا، طرب انگيز شد بزم طرب، گل

برخلاف شيوه معشوقگان تصنيف خوان شد

ني اساس شادي اندر توده غبرا مهيّاست
يا كه اندر بوستانهاي زميني، عيش برپاست
خود در اين نوروز اندر هشت جنّت، شور و غوغاست
قدسيان را نيز در لاهوت، جشني شادي افزاست

چون كه اين نوروز با ميلاد مهدي توامان شد

مصدرِ هر هشت گردون، مبدا هر هفت اختر
خالق هر شش جهت، نورِ دلِ هر پنج مصدر
والي هر چار عنصر، حكمران هر سه دختر
پادشاه هر دو عالم، حجّت يكتاي اكبر

آنكه جودش شهره نُه آسمان  بل لامكان شد

مصطفي سيرت، علي فر، فاطمه عصمت، حسن خو
هم حسين قدرت، علي زهد و محمّد علم مَهرو
شاه جعفر فيض و كاظم حلم و هشتم قبله گيسو
هم تقي تقوا، نقي بخشايش و هم عسكري مو

مهدي قائم كه در وي جمع، اوصاف شهان شد

پادشاه عسكري طلعت، تقي حشمت، نقي فر
بوالحسن فرمان و موسي قدرت و تقدير جعفر
علم باقر، زهد سجاد و حسيني تاج و افسر
مجتبي حلم و رضيّه عفّت و صولت چو حيدر

مصطفي اوصاف و مجلاي خداوند جهان شد

جلوه ذاتش به قدرتْ تاليِ فيض مقدّس
فيض بي‏حدّش به بخشش، ثانيِ مجلاي اقدس
نورش از كن كرد بر پا هشت گردون مقرنس
نطق من هر جا چو شمشير است و در وصف شه، اخرس

ليك پاي عقل در وصف وي اندر گل نهان شد

دست تقديرش به نيرو، جلوه عقل مجرّد
آينه انوار داور، مظهر اوصاف احمد
حكم و فرمانش محكّم، امر و گفتارش مُسدّد
در خصايل ثاني اِثنينِ ابوالقاسم محمّد(ص)

آنكه از يزدان خدا بر جمله پيدا و نهان شد

روزگارش گرچه از پيشينيان بودي موخّر
ليك از آدم بُدي فرمانْش تا عيسي مقرّر
از فراز توده غبرا تا گردون اخضر
وز طرازِ قبّه ناسوت تا لاهوت، يكسر

بنده فرمانبرش گرديد و عبد آستان شد

پادشاها، كار اسلام است و اسلامي پريشان
در چنين عيدي كه بايد هر كسي باشد غزلخوان
بنگرم از هر طرف، هر بيدلي سر در گريبان
خسروا، از جاي برخيز و مدد كن اهل ايمان

خاصه اين آيت كه پشت و ملجا اسلاميان شد

راستي، اين آيت اللّه گر در اين سامان نبودي
كشتي اسلام را، از مهر پشتيبان نبودي
دشمنان را گر كه تيغ حشمتش بر جان نبودي
اسمي از اسلاميان و رسمي از ايمان نبودي

حَبّذا از يزد، كزوي طالعْ اين خورشيد جان شد

جاي دارد گر نهد رو، آسمان بر آستانش
لشكر فتح و ظفر، گردد هماره جانفشانش
نيرِ اعظم به خدمت آيد و هم اخترانش
عبد درگه بنده فرمان شود، نُه آسمانش

چون كه بر كشتي اسلامي، يگانه پشتبان شد

حوزه اسلام كز ظلم ستمكاران زبون بود
پيكرش بي‏روح و روح اقدسش از تن برون بود
روحش افسرده ز ظلمِ ظلم‏انديشان دون بود
قلب پيغمبر، دلِ حيدر ز مظلوميش خون بود

از عطايش، باز سوي پيكرش روحْ روان شد

ابر فيضش بر سر اسلاميان، گوهر فشان است
بادِ عدلش از فراز شرق تا مغرب وزان است
دادِ علمش شهره دستان، شهود داستان است
حجّت كبري ز بعد حضرت صاحب زمان است

آنكه از جودش زمين ساكن، گرايان آسمان شد

تا ولايت بر وليّ عصر (عج) مي باشد مقرّر
تا نبوّت را محمّد (ص)، تا خلافت راست حيدر
تا كه شعر هندي است از شهد، چون قند مكرّر
پوستْ زندان، رگْ سنان و مژّهْ پيكان، مويْ نشتر

باد، آن كس را كه خصم جاه تو از انس و جان شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد