اي پير، بيا به حق من پيري كن
حالم دِه و ديوانه زنجيري كن
از دانش و عقل، يار را نتوان يافت
از جهل در اين راه مددگيري كن
اي ياد تو، مايه غم و شادي من
سرو قد تو نهال آزادي من
بردار حجاب از رخ و رو بگشاي
اي اصل همه خراب و آبادي من
اي عقدهگشاي دلِ ديوانه من
اي نوِر رخت، چراغ كاشانه من
بردار حجاب از ميان تا يابد
راهي به رخ تو چشم بيگانه من
اي شادي من، غصّه من، اي غم من
اي زخم درون من و اي مرهم من
بنما نظري، به ذرّه اي بيمقدار
تا بر سر آفاق رود، پرچم من
اي مرغ چمن، از اين قفس بيرون شو
فردوس، تو را مي طلبد، مفتون شو
طاووسي و از ديار يار آمده اي
يادآور روي دوست شو، مجنون شو
فرزانه شو و ز فرّ خود غافل شو
از علم و هنر گريز كن، جاهل شو
طي كن ره ديوانگي و بيخردي
يا دوست بخواه يا برو عاقل شو
يا رب، نظري ز پاكبازانم ده
لطفي كن و ره بهدلنوازانم ده
از مدرسه و خانقهم، باز رهان
مجنون كن و خاطرِ پريشانم ده
اي پير، مرا به خانقه منزل ده
از ياد رخ دوست، مراد دل ده
حاصل نشد از مدرسه، جز دوري يار
جانا مددي به عمر بيحاصل ده
فاطي، تو و حقِّ معرفت يعني چه؟
دريافت ذات بيصفت يعني چه؟
ناخوانده الف به يا نخواهي رَه يافت
ناكرده سلوك موهبت، يعني چه؟
برخيز كه رهروان به راهند، همه
پيوسته به سوي جايگاهند، همه
آنجا كه بجز دوست، ز كس يادي نيست
افسرده دلان روي سياهند، همه
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد