اي پير، مرا به خانقاهي برسان
ياران همه رفتند، به راهي برسان
طاقت شدم از دست و پناهي نرسيد
فرياد رَسا، پناهگاهي برسان
اي پير، مرا به خانقاهي برسان
ياران همه رفتند، به راهي برسان
طاقت شدم از دست و پناهي نرسيد
فرياد رَسا، پناهگاهي برسان
فخر است براي من، فقيرِ تو شدن
از خويش گسستن و اسيرِ تو شدن
طوفان زده بلاي قهرت بودن
يكتا هدفِ كمان و تير تو شدن
غير ره دوست، كي تواني رفتن؟
جز مدحت او كجا تواني گفتن؟
هر مدح و ثنا كه ميكني، مدحِ وي است
بيدار شو اي رفيق، تا كي خفتن؟
فاطي! ز علايق جهان دل بركن
از دوست شدن به اين و آن، دل بركن
يك دوست كه آن، جمال مطلق باشد
بگزين تو و از كون و مكان دل بركن
ديوانه شو، اين عقال از پا واكن
طاووس، ز جلوه زاغ را رسوا كن
حال دلِ عقل را ز ديوانه مپرس
مفتون عقال و عقل را پيدا كن
فرهاد شو و تيشه بر اين كوه بزن
از عشق، به تيشه ريشه كوه بكن
طور است و جمال دوست همچون موسي
ياد همه چيز را جز او دور فكن
اي پير خرابات دل، آبادم كن
از بندگي خويشتن، آزادم كن
شادي بجز از ديدن او، رنج بود
شادي بزداي از دلم، شادم كن
اي فرّ هما، بر سر من سايه فكن
فرياد رس و وجودم از پايه فكن
طوقي كه به گردنم فكنده است، هوس
يارا، تو به گردن فرومايه فكن
فاش است به نزد دوست، راز دلِ من
آشفته دليّ و رنج بيحاصل من
طوفان فزايندهاي اندر دل ماست
يا رب! ز چه خاكي بسرشتي گِل من
طاووس هما، سايه فكن بر سر من
ياري كن و برگشاي بال و پر من
فرياد رس، از قيد خود آزادم كن
از اختر خود، نيك نما اختر من