هرگاه كه بيني دو سه سرگردانرا
عيب ره مردان نتوان كرد آنرا
تقليد دو سه مقلد بيمعني
بدنام كند ره جوانمردان را
پرسيدم ازو واسطهٔ هجران را
گفتا سببي هست بگويم آن را
من چشم توام اگر نبيني چه عجب
من جان توام كسي نبيند جان را
تا چند كشم غصهٔ هر ناكس را
وز خست خود خاك شوم هر كس را
كارم به دعا چو برنميآيد راست
دادم سه طلاق اين فلك اطلس را
گر بر در دير مينشاني ما را
گر در ره كعبه ميدواني ما را
اينها همگي لازمهٔ هستي ماست
خوش آنكه ز خويش وارهاني ما را
تسبيح ملك را و صفا رضوان را
دوزخ بد را بهشت مر نيكان را
ديبا جم را و قيصر و خاقان را
جانان ما را و جان ما جانان را
از زهد اگر مدد دهي ايمان را
مرتاض كني به ترك ديني جان را
ترك دنيا نه زهد دنيا زيراك
نزديك خرد زهد نخوانند آن را
دي شانه زد آن ماه خم گيسو را
بر چهره نهاد زلف عنبر بو را
پوشيد بدين حيله رخ نيكو را
تا هر كه نه محرم نشناسد او را
اي دوست دوا فرست بيماران را
روزي ده جن و انس و هم ياران را
ما تشنه لبان وادي حرمانيم
بر كشت اميد ما بده باران را
در ديده بجاي خواب آبست مرا
زيرا كه بديدنت شتابست مرا
گويند بخواب تا به خوابش بيني
اي بيخبران چه جاي خوابست مرا
تا درد رسيد چشم خونخوار ترا
خواهم كه كشد جان من آزار ترا
يا رب كه ز چشم زخم دوران هرگز
دردي نرسد نرگس بيمار ترا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد