حكايت عيسي (ع) و عابد و ناپارسا

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت عيسي (ع) و عابد و ناپارسا

۳۵ بازديد


شنيدستم كه از راويان كلام
كه در عهد عيسي عليه‌السلام
يكي زندگاني تلف كرده بود
به جهل و ضلالت سر آورده بود
دليري سيه نامه‌اي سخت دل
ز ناپاكي ابليس در وي خجل
بسر برده ايام، بي حاصلي
نياسوده تا بوده از وي دلي
سرش خالي از عقل و پر ز احتشام
شكم فربه از لقمه‌هاي حرام
به ناراستي دامن آلوده‌اي
به ناداشتي دوده اندوده‌اي
به پايي چو بينندگان راست رو
نه گوشي چو مردم نصيحت شنو
چو سال بد از وي خلايق نفور
نمايان به هم چون مه نو ز دور
هوي و هوس خرمنش سوخته
جوي نيك نامي نيندوخته
سيه نامه چندان تنعم براند
كه در نامه جاي نبشتن نماند
گنهكار و خودراي و شهوت پرست
بغفلت شب و روز مخمور و مست
شنيدم كه عيسي درآمد ز دشت
به مقصوره عابدي برگذشت
بزير آمد از غرفه خلوت نشين
به پايش در افتاد سر بر زمين
گنهكار برگشته اختر ز دور
چو پروانه حيران در ايشان ز نور
تأمل به حسرت كنان شرمسار
چو درويش در دست سرمايه‌دار
خجل زير لب عذرخواهان به سوز
ز شبهاي در غفلت آورده روز
سرشك غم از ديده باران چو ميغ
كه عمرم به غفلت گذشت اي دريغ!
برانداختم نقد عمر عزيز
به دست از نكويي نياورده چيز
چو من زنده هرگز مبادا كسي
كه مرگش به از زندگاني بسي
برست آن كه در عهد طفلي بمرد
كه پيرانه سر شرمساري نبرد
گناهم ببخش اي جهان آفرين
كه گر با من آيد فبس القرين
در اين گوشه نالان گنهكار پير
كه فرياد حالم رس اي دستگير
نگون مانده از شرمساري سرش
روان آب حسرت به شيب و برش
وز آن نيمه عابد سري پر غرور
ترش كرده با فاسق ابرو ز دور
كه اين مدبر اندر پي ماچراست؟
نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟
به گردن به آتش در افتاده‌اي
به باد هوي عمر بر داده‌اي
چه خير آمد از نفس تر دامنش
كه صحبت بود با مسيح و منش؟
چه بودي كه زحمت ببردي ز پيش
به دوزخ برفتي پس كار خويش
همي رنجم از طلعت ناخوشش
مبادا كه در من فتد آتشش
به محشر كه حاضر شوند انجمن
خدايا تو با او مكن حشر من
در اين بود و وحي از جليل الصفات
درآمد به عيسي عليه‌الصلوة
كه گر عالم است اين و گر وي جهول
مرا دعوت هر دو آمد قبول
تبه كرده ايام برگشته روز
بناليد بر من بزاري و سوز
به بيچارگي هر كه آمد برم
نيندازمش ز آستان كرم
عفو كردم از وي عملهاي زشت
به انعام خويش آرمش در بهشت
وگر عار دارد عبادت پرست
كه در خلد با وي بود هم نشست
بگو ننگ از او در قيامت مدار
كه آن را به جنت برند اين به نار
كه آن را جگر خون شد از سوز و درد
گر اين تكيه بر طاعت خويش كرد
ندانست در بارگاه غني
كه بيچارگي به ز كبر و مني
كرا جامه پاك است و سيرت پليد
در دوزخش را نبايد كليد
بر اين آستان عجز و مسكينيت
به از طاعت و خويشتن بينيت
چو خود را ز نيكان شمردي بدي
نمي‌گنجد اندر خدايي خودي
اگر مردي از مردي خود مگوي
نه هر شهسواري بدر برد گوي
پياز آمد آن بي هنر جمله پوست
كه پنداشت چون پسته مغزي در اوست
از اين نوع طاعت نيايد بكار
برو عذر تقصير طاعت بيار
چه رند پريشان شوريده بخت
چه زاهد كه بر خود كند كار سخت
به زهد و ورع كوش و صدق و صفا
وليكن ميفزاي بر مصطفي
نخورد از عبادت بر آن بي خرد
كه با حق نكو بود و با خلق بد
سخن ماند از علاقلان يادگار
ز سعدي همين يك سخن ياددار
گنهكار انديشناك از خداي
به از پارساي عبادت نماي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد