حكايت در معني نظر مردان در خود به حقارت

۳۶ بازديد

 

جواني خردمند پاكيزه بوم
ز دريا برآمد به در بند روم
در او فضل ديدند و فقر و تميز
نهادند رختش به جايي عزيز
مه عابدان گفت روزي به مرد
كه خاشاك مسجد بيفشان و گرد
همان كاين سخن مرد رهرو شنيد
برون رفت و بازش نشان كس نديد
بر آن حمل كردند ياران و پير
كه پرواي خدمت ندارد فقير
دگر روز خادم گرفتش به راه
كه ناخوب كردي به رأي تباه
ندانستي اي كودك خودپسند
كه مردان ز خدمت به جايي رسند
گرستن گرفت از سر صدق و سوز
كه اي يار جان پرور دلفروز
نه گرد اندر آن بقعه ديدم نه خاك
من آلوده بودم در آن جاي پاك
گرفتم قدم لاجرم باز پس
كه پاكيزه به مسجد از خاك و خس
طريقت جز اين نيست درويش را
كه افگنده دارد تن خويش را
بلنديت بايد تواضع گزين
كه آن بام را نيست سلم جز اين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد