دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۴ بازديد
شكر لب جواني ني آموختي
كه دلها در آتش چو ني سوختي
پدر بارها بانگ بر وي زدي
به تندي و آتش در آن ني زدي
شبي بر اداي پسر گوش كرد
سماعش پريشان و مدهوش كرد
همي گفت بر چهره افگنده خوي
كه آتش به من در زد اين بار ني
نداني كه شوريده حالان مست
چرا برفشانند در رقص دست؟
گشايد دري بر دل از واردات
فشاند سر دست بر كاينات
حلالش بود رقص بر ياد دوست
كه هر آستينيش جاني در اوست
گرفتم كه مردانهاي در شنا
برهنه تواني زدن دست و پا
بكن خرقه نام و ناموس و زرق
كه عاجز بود مرد با جامه غرق
تعلق حجاب است و بي حاصلي
چو پيوندها بگسلي واصلي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد