مخاطبه شمع و پروانه (پايان باب سوم)

مشاور شركت بيمه پارسيان

مخاطبه شمع و پروانه (پايان باب سوم)

۳۶ بازديد


شبي ياد دارم كه چشمم نخفت
شنيدم كه پروانه با شمع گفت
كه من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گريه و سوز باري چراست؟
بگفت اي هوادار مسكين من
برفت انگبين يار شيرين من
چو شيريني از من بدر مي‌رود
چو فرهادم آتش به سر مي‌رود
همي گفت و هر لحظه سيلاب درد
فرو مي‌دويدش به رخسار زرد
كه اي مدعي عشق كار تو نيست
كه نه صبر داري نه ياراي ايست
تو بگريزي از پيش يك شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت
همه شب در اين گفت و گو بود شمع
به ديدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌اي
كه ناگه بكشتش پري چهره‌اي
همي گفت و مي‌رفت دودش به سر
همين بود پايان عشق، اي پسر
ره اين است اگر خواهي آموختن
به كشتن فرج يابي از سوختن
مكن گريه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله كه مقبول اوست
اگر عاشقي سر مشوي از مرض
چو سعدي فرو شوي دست از غرض
فدائي ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تير بارند و سنگ
به دريا مرو گفتمت زينهار
وگر مي‌روي تن به طوفان سپار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد