حكايت دانشمند

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت دانشمند

۳۷ بازديد


فقيهي كهن جامه‌اي تنگدست
در ايوان قاضي به صف برنشست
نگه كرد قاضي در او تيز تيز
معرف گرفت آستينش كه خيز
نداني كه برتر مقام تو نيست
فروتر نشين، يا برو، يا بايست
نه هركس سزاوار باشد به صدر
كرامت به فضل است و رتبت به قدر
دگر ره چه حاجت به پند كست؟
همين شرمساري عقوبت بست
به عزت هر آن كو فروتر نشست
به خواري نيفتد ز بالا به پست
به جاي بزرگان دليري مكن
چو سر پنجه‌ات نيست شيري مكن
چو ديد آن خردمند درويش رنگ
كه بنشست و برخاست بختش به جنگ
چو آتش برآورد بيچاره دود
فروتر نشست از مقامي كه بود
فقيهان طريق جدل ساختند
لم و لا اسلم درانداختند
گشادند بر هم در فتنه باز
به لا و نعم كرده گردن دراز
تو گفتي خروسان شاطر به جنگ
فتادند در هم به منقار و چنگ
يكي بي خود از خشمناكي چو مست
يكي بر زمين مي‌زند هر دو دست
فتادند در عقده‌اي پيچ پيچ
كه در حل آن ره نبردند هيچ
كهن جامه در صف آخرترين
به غرش درآمد چو شير عرين
بگفت اي صنا ديد شرع رسول
به ابلاغ تنزيل و فقه و اصول
دلايل قوي بايد و معنوي
نه رگهاي گردن به حجت قوي
مرا نيز چوگان لعب است و گوي
بگفتند اگر نيك داني بگوي
به كلك فصاحت بياني كه داشت
به دلها چو نقش نگين برنگاشت
سر از كوي صورت به معني كشيد
قلم در سر حرف دعوي كشيد
بگفتندش از هر كنار آفرين
كه بر عقل و طبعت هزار آفرين
سمند سخن تا به جايي براند
كه قاضي چو خر در وحل بازماند
برون آمد از طاق و دستار خويش
به اكرام و لطفش فرستاد پيش
كه هيهات قدر تو نشناختيم
به شكر قدومت نپرداختيم
دريغ آيدم با چنين مايه‌اي
كه بينم تو را در چنين پايه‌اي
معرف به دلداري آمد برش
كه دستار قاضي نهد بر سرش
به دست و زبان منع كردش كه دور
منه بر سرم پاي بند غرور
كه فردا شود بر كهن ميزران
به دستار پنجه گزم سرگران
چو مولام خوانند و صدر كبير
نمايند مردم به چشمم حقير
تفاوت كند هرگز آب زلال
گرش كوزه زرين بود يا سفال؟
خرد بايد اندر سر مرد و مغز
نبايد مرا چون تو دستار نغز
كس از سر بزرگي نباشد به چيز
كدو سر بزرگ است و بي مغز نيز
ميفراز گردن به دستار و ريش
كه دستار پنبه‌ست و سبلت حشيش
به صورت كساني كه مردم وشند
چو صورت همان به كه دم دركشند
به قدر هنر جست بايد محل
بلندي و نحسي مكن چون زحل
ني بوريا را بلندي نكوست
كه خاصيت نيشكر خود در اوست
بدين عقل و همت نخوانم كست
وگر مي‌رود صد غلام از پست
چه خوش گفت خر مهره‌اي در گلي
چو بر داشتش پر طمع جاهلي
مرا كس نخواهد خريدن به هيچ
به ديوانگي در حريرم مپيچ
خبزدو همان قدر دارد كه هست
وگر در ميان شقايق نشست
نه منعم به مال از كسي بهترست
خر ار جل اطلس بپوشد خرست
بدين شيوه مرد سخنگوي چست
به آب سخن كينه از دل بشست
دل آزرده را سخت باشد سخن
چو خصمت بيفتاد سستي مكن
چو دستت رسد مغز دشمن برآر
كه فرصت فرو شويد از دل غبار
چنان ماند قاضي به جورش اسير
كه گفت ان هذا ليوم عسير
به دندان گزيد از تعجب يدين
بماندش در او ديده چون فرقدين
وزان جا جوان روي همت بتافت
برون رفت و بازش نشان كس نيافت
غريو از بزرگان مجلس بخاست
كه گويي چنين شوخ چشم از كجاست؟
نقيب از پيش رفت و هر سو دويد
كه مردي بدين نعت و صورت كه ديد؟
يكي گفت از اين نوع شيرين نفس
در اين شهر سعدي شناسيم و بس
بر آن صد هزار آفرين كاين بگفت
حق تلخ بين تا چه شيرين بگفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد