حكايت ابراهيم عليه‌السلام

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت ابراهيم عليه‌السلام

۳۴ بازديد


شنيدم كه يك هفته ابن‌السبيل
نيامد به مهمان سراي خليل
ز فرخنده خويي نخوردي بگاه
مگر بينوايي در آيد ز راه
برون رفت و هر جانبي بنگريد
بر اطراف وادي نگه كرد و ديد
به تنها يكي در بيايان چو بيد
سر و مويش از برف پيري سپيد
به دلداريش مرحبايي بگفت
برسم كريمان صلايي بگفت
كه اي چشمهاي مرا مردمك
يكي مردمي كن به نان و نمك
نعم گفت و بر جست و برداشت گام
كه دانست خلقش، عليه‌السلام
رقبيان مهمان سراي خليل
به عزت نشاندند پير ذليل
بفرمود و ترتيب كردند خوان
نشستند بر هر طرف همگنان
چو بسم الله آغاز كردند جمع
نيامد ز پيرش حديثي به سمع
چنين گفتش: اي پير ديرينه روز
چو پيران نمي‌بينمت صدق و سوز
نه شرط است وقتي كه روزي خوري
كه نام خداوند روزي بري؟
بگفتا نگيرم طريقي به دست
كه نشنيدم از پير آذرپرست
بدانست پيغمبر نيك فال
كه گبرست پير تبه بوده حال
بخواري براندش چو بيگانه ديد
كه منكر بود پيش پاكان پليد
سروش آمد از كردگار جليل
به هيبت ملامت كنان كاي خليل
منش داده صد سال روزي و جان
تو را نفرت آمد از او يك زمان
گر او مي‌برد پيش آتش سجود
تو با پس چرا مي‌بري دست جود؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد