خبر يافت گردنكشي در عراق
كه ميگفت مسكيني از زير طاق
تو هم بر دري هستي اميدوار
پس اميد بر در نشينان برآر
نخواهي كه باشد دلت دردمند
دل دردمندان برآور ز بند
پريشاني خاطر دادخواه
براندازد از مملكت پادشاه
تو خفته خنك در حرم نيمروز
غريب از برون گو به گرما بسوز
ستاننده داد آن كس خداست
كه نتواند از پادشه دادخواست
تو كي بشنوي نالهٔ دادخواه
به كيوان برت كلهٔ خوابگاه؟
چنان خسب كايد فغانت به گوش
اگر دادخواهي برآرد خروش
كه نالد ز ظالم كه در دور تست؟
كه هر جور كو ميكند جور تست
نه سگ دامن كارواني دريد
كه دهقان نادان كه سگ پروريد
دلير آمدي سعديا در سخن
چو تيغت به دست است فتحي بكن
بگوي آنچه داني كه حق گفته به
نه رشوت ستاني و نه عشوه ده
طمع بند و دفتر ز حكمت بشوي
طمع بگسل و هرچه خواهي بگوي
شنيدم كه داراي فرخ تبار
ز لشكر جدا ماند روز شكار
دوان آمدش گلهباني به پيش
بدل گفت داراي فرخنده كيش
مگر دشمن است اين كه آمد به جنگ
ز دورش بدوزم به تير خدنگ
كمان كياني به زه راست كرد
به يك دم وجودش عدم خواست كرد
بگفت اي خداوند ايران و تور
كه چشم بد از روزگار تو دور
من آنم كه اسبان شه پرورم
به خدمت بدين مرغزار اندرم
ملك را دل رفته آمد بجاي
بخنديد و گفت: اي نكوهيده راي
تو را ياوري كرد فرخ سروش
وگر نه زه آورده بودم به گوش
نگهبان مرعي بخنديد و گفت:
نصحيت ز منعم نبايد نهفت
نه تدبير محمود و راي نكوست
كه دشمن نداند شهنشه ز دوست
چنان است در مهتري شرط زيست
كه هر كهتري را بداني كه كيست
مرا بارها در حضر ديدهاي
ز خيل و چراگاه پرسيدهاي
كنونت به مهر آمدم پيشباز
نميدانيم از بدانديش باز
توانم من، اي نامور شهريار
كه اسبي برون آرم از صد هزار
مرا گلهباني به عقل است و راي
تو هم گلهٔ خويش داري، بپاي
در آن تخت و ملك از خلل غم بود
كه تدبير شاه از شبان كم بود
شنيدم كه بگريست سلطان روم
بر نيكمردي ز اهل علوم
كه پايابم از دست دشمن نماند
جز اين قلعه در شهر با من نماند
بسي جهد كردم كه فرزند من
پس از من بود سرور انجمن
كنون دشمن بدگهر دست يافت
سر دست مردي و جهدم بتافت
چه تدبير سازم، چه درمان كنم؟
كه از غم بفرسود جان در تنم
بگفت اي برادر غم خويش خور
كه از عمر بهتر شد و بيشتر
تو را اين قدر تا بماني بس است
چو رفتي جهان جاي ديگر كس است
اگر هوشمندست وگر بيخرد
غم او مخور كو غم خود خورد
مشقت نيرزد جهان داشتن
گرفتن به شمشير و بگذاشتن
كه را داني از خسروان عجم
ز عهد فريدون و ضحاك و جم
كه در تخت و ملكش نيامد زوال؟
نماند بجز ملك ايزد تعال
كه را جاودان ماندن اميد ماند
چو كس را نبيني كه جاويد ماند؟
كرا سيم و زر ماند و گنج و مال
پس از وي به چندي شود پايمال
وزان كس كه خيري بماند روان
دمادم رسد رحمتش بر روان
بزرگي كز او نام نيكو نماند
توان گفت با اهل دل كو نماند
الا تا درخت كرم پروري
گر اميدواري كز او بر خوري
كرم كن كه فردا كه ديوان نهند
منازل بمقدار احسان دهند
يكي را كه سعي قدم پيشتر
به درگاه حق، منزلت بيشتر
يكي باز پس خاين و شرمسار
نيابد همي مزد ناكرده كار
بهل تا به دندان برد پشت دست
تنوري چنين گرم و نان درنبست
بداني گه غله برداشتن
كه سستي بود تخم ناكاشتن
در اخبار شاهان پيشينه هست
كه چون تكله بر تخت زنگي نشست
به دورانش از كس نيازرد كس
سبق برد اگر خود همين بود و بس
چنين گفت يك ره به صاحبدلي
كه عمرم بسر رفت بي حاصلي
بخواهم به كنج عبادت نشست
كه دريابم اين پنج روزي كه هست
چو ميبگذرد ملك و جاه و سرير
نبرد از جهان دولت الا فقير
چو بشنيد داناي روشن نفس
بتندي برآشفت كاي تكله بس!
طريقت بجز خدمت خلق نيست
به تسبيح و سجاده و دلق نيست
تو بر تخت سلطاني خويش باش
به اخلاق پاكيزه درويش باش
بصدق و ارادت ميان بستهدار
ز طامات و دعوي زبان بستهدار
قدم بايد اندر طريقت نه دم
كه اصلي ندارد دم بيقدم
بزرگان كه نقد صفا داشتند
چنين خرقه زير قبا داشتند
يكي از بزرگان اهل تميز
حكايت كند ز ابن عبدالعزيز
كه بودش نگيني بر انگشتري
فرو مانده در قيمتش جوهري
به شب گفتي از جرم گيتي فروز
دري بود در روشنايي چو روز
قضا را درآمد يكي خشك سال
كه شد بدر سيماي مردم هلال
چو در مردم آرام و قوت نديد
خود آسوده بودن مروت نديد
چو بيند كسي زهر در كام خلق
كيش بگذرد آب نوشين به حلق
بفرمود و بفروختندش به سيم
كه رحم آمدش بر غريب و يتيم
به يك هفته نقدش به تاراج داد
به درويش و مسكين و محتاج داد
فتادند در وي ملامت كنان
كه ديگر به دستت نيايد چنان
شنيدم كه ميگفت و باران دمع
فرو ميدويدش به عارض چو شمع
كه زشت است پيرايه بر شهريار
دل شهري از ناتواني فگار
مرا شايد انگشتري بينگين
نشايد دل خلقي اندوهگين
خنك آن كه آسايش مرد و زن
گزيند بر آرايش خويشتن
نكردند رغبت هنر پروران
به شادي خويش از غم ديگران
اگر خوش بخسبد ملك بر سرير
نپندارم آسوده خسبد فقير
وگر زنده دارد شب دير تاز
بخسبند مردم به آرام و ناز
بحمدالله اين سيرت و راه راست
اتابك ابوبكر بن سعد راست
كس از فتنه در پارس ديگر نشان
نبيند مگر قامت مهوشان
يكي پنج بيتم خوش آمد به گوش
كه در مجلسي ميسرودند دوش
مرا راحت از زندگي دوش بود
كه آن ماهرويم در آغوش بود
مر او را چو ديدم سر از خواب مست
بدو گفتم اي سرو پيش تو پست
دمي نرگس از خواب نوشين بشوي
چو گلبن بخند و چو بلبل بگوي
چه ميخسبي اي فتنه روزگار؟
بيا و مي لعل نوشين بيار
نگه كرد شوريده از خواب و گفت
مرا فتنه خواني و گويي مخفت
در ايام سلطان روشن نفس
نبيند دگر فتنه بيدار كس
مها زورمندي مكن با كهان
كه بر يك نمط مينماند جهان
سر پنجهٔ ناتوان بر مپيچ
كه گر دست يابد برآيي به هيچ
عدو را بكوچك نبايد شمرد
كه كوه كلان ديدم از سنگ خرد
نبيني كه چون با هم آيند مور
ز شيران جنگي برآرند شور
نه موري كه مويي كزان كمترست
چو پر شد ز زنجير محكمترست
مبر گفتمت پاي مردم ز جاي
كه عاجز شوي گر درآيي ز پاي
دل دوستان جمع بهتر كه گنج
خزينه تهي به كه مردم به رنج
مينداز در پاي كار كسي
كه افتد كه در پايش افتي بسي
تحمل كن اي ناتوان از قوي
كه روزي تواناتر از وي شوي
به همت برآر از ستيهنده شور
كه بازوي همت به از دست زور
لب خشك مظلوم را گو بخند
كه دندان ظالم بخواهند كند
به بانگ دهل خواجه بيدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت؟
خورد كارواني غم بار خويش
نسوزد دلش بر خر پشت ريش
گرفتم كز افتادگان نيستي
چو افتاده بيني چرا نيستي؟
براينت بگويم يكي سرگذشت
كه سستي بود زين سخن درگذشت
خردمند مردي در اقصاي شام
گرفت از جهان كنج غاري مقام
به صبرش در آن كنج تاريك جاي
به گنج قناعت فرو رفته پاي
شنيدم كه نامش خدادوست بود
ملك سيرتي، آدمي پوست بود
بزرگان نهادند سر بر درش
كه در مينيامد به درها سرش
تمنا كند عارف پاكباز
به در يوزه از خويشتن ترك آز
چو هر ساعتش نفس گويد بده
بخواري بگرداندش ده به ده
در آن مرز كاين پير هشيار بود
يكي مرزبان ستمگار بود
كه هر ناتوان را كه دريافتي
به سرپنجگي پنجه برتافتي
جهان سوز و بيرحمت و خيرهكش
ز تلخيش روي جهاني ترش
گروهي برفتند ازان ظلم و عار
ببردند نام بدش در ديار
گروهي بماندند مسكين و ريش
پس چرخه نفرين گرفتند پيش
يد ظلم جايي كه گردد دراز
نبيني لب مردم از خنده باز
به ديدار شيخ آمدي گاه گاه
خدادوست در وي نكردي نگاه
ملك نوبتي گفتش: اي نيكبخت
بنفرت ز من درمكش روي سخت
مرا با تو داني سر دوستي است
تو را دشمني با من از بهر چيست؟
گرفتم كه سالار كشور نيم
به عزت ز درويش كمتر نيم
نگويم فضيلت نهم بر كسي
چنان باش با من كه با هر كسي
شنيد اين سخن عابد هوشيار
بر آشفت و گفت: اي ملك، هوش دار
وجودت پريشاني خلق از اوست
ندارم پريشاني خلق دوست
تو با آن كه من دوستم، دشمني
نپندارمت دوستدار مني
چرا دوست دارم به باطل منت
چو دانم كه دارد خدا دشمنت؟
مده بوسه بر دست من دوستوار
برو دوستداران من دوست دار
خدادوست را گر بدرند پوست
نخواهد شدن دشمن دوست، دوست
عجب دارم از خواب آن سنگدل
كه خلقي بخسبند از او تنگدل
خبرداري از خسروان عجم
كه كردند بر زيردستان ستم؟
نه آن شوكت و پادشايي بماند
نه آن ظلم بر روستايي بماند
خطابين كه بر دست ظالم برفت
جهان ماند و او با مظالم برفت
خنك روز محشر تن دادگر
كه در سايهٔ عرش دارد مقر
به قومي كه نيكي پسندد خداي
دهد خسروي عادل و نيك راي
چو خواهد كه ويران شود عالمي
كند ملك در پنجهٔ ظالمي
سگالند از او نيكمردان حذر
كه خشم خدايست بيدادگر
بزرگي از او دان و منت شناس
كه زايل شود نعمت ناسپاس
اگر شكر كردي بر اين ملك و مال
به مالي و ملكي رسي بي زوال
وگر جور در پادشايي كني
پس از پادشاهي گدايي كني
حرام است بر پادشه خواب خوش
چو باشد ضعيف از قوي باركش
ميازار عامي به يك خردله
كه سلطان شبان است و عامي گله
چو پرخاش بينند و بيداد از او
شبان نيست، گرگ است، فرياد از او
بد انجام رفت و بد انديشه كرد
كه با زيردستان جفا، پيشه كرد
بسستي و سختي بر اين بگذرد
بماند بر او سالها نام بد
نخواهي كه نفرين كنند از پست
نكوباش تا بد نگويد كست
شبي دود خلق آتشي برفروخت
شنيدم كه بغداد نيمي بسوخت
يكي شكر گفت اندران خاك و دود
كه دكان ما را گزندي نبود
جهانديدهاي گفتش اي بوالهوس
تو را خود غم خويشتن بود و بس؟
پسندي كه شهري بسوزد به نار
وگرچه سرايت بود بر كنار؟
بجز سنگدل ناكند معده تنگ
چو بيند كسان بر شكم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون ميخورد
چو بيند كه درويش خون ميخورد؟
مگو تندرست است رنجوردار
كه ميپيچد از غصه رنجوروار
تنكدل چو ياران به منزل رسند
نخسبد كه واماندگان از پسند
دل پادشاهان شود باركش
چو بينند در گل خر خاركش
اگر در سراي سعادت كس است
ز گفتار سعديش حرفي بس است
همينت بسندهست اگر بشنوي
كه گر خار كاري سمن ندروي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد