من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت در اين معني

۳۳ بازديد


يكي را حكايت كنند از ملوك
كه بيماري رشته كردش چو دوك
چنانش در انداخت ضعف حسد
كه مي‌برد بر زيردستان حسد
كه شاه ارچه بر عرصه نام آورست
چو ضعف آمد از بيدقي كمترست
نديمي زمين ملك بوسه داد
كه ملك خداوند جاويد باد
در اين شهر مردي مبارك دم است
كه در پارسايي چنويي كم است
نبردند پيشش مهمات كس
كه مقصود حاصل نشد در نفس
نرفته‌ست هرگز بر او ناصواب
دلي روشن و دعوتي مستجاب
بخوان تا بخواند دعائي بر اين
كه رحمت رسد ز آسمان برين
بفرمود تا مهتران خدم
بخواندند پير مبارك قدم
برفتند و گفتند و آمد فقير
تني محتشم در لباسي حقير
بگفتا دعائي كن اي هوشمند
كه در رشته چون سوزنم پاي‌بند
شنيد اين سخن پير خم بوده پشت
بتندي برآورد بانگي درشت
كه حق مهربان است بر دادگر
ببخشاي و بخشايش حق نگر
دعاي منت كي شود سودمند
اسيران محتاج در چاه و بند؟
تو ناكرده بر خلق بخشايشي
كجا بيني از دولت آسايشي؟
ببايدت عذر خطا خواستن
پس از شيخ صالح دعا خواستن
كجا دست گيرد دعاي ويت
دعاي ستمديدگان در پيت؟
شنيد اين سخن شهريار عجم
ز خشم و خجالت برآمد بهم
برنجيد و پس با دل خويش گفت
چه رنجم؟ حق است اينچه درويش گفت
بفرمود تا هر كه در بند بود
به فرمانش آزاد كردند زود
جهانديده بعد از دو ركعت نماز
به داور برآورد دست نياز
كه اي بر فرازندهٔ آسمان
به جنگش گرفتي به صلحش بمان
ولي همچنان بر دعا داشت دست
كه شه سر برآورد و بر پاي جست
تو گويي ز شادي بخواهد پريد
چو طاووس، چون رشته در پا نديد
بفرمود گنجينهٔ گوهرش
فشاندند در پاي و زر بر سرش
حق از بهر باطل نشايد نهفت
ازان جمله دامن بيفشاند و گفت
مرو با سر رشته بار دگر
مبادا كه ديگر كند رشته سر
چو باري فتادي نگه‌دار پاي
كه يك بار ديگر نلغزد ز جاي
ز سعدي شنو كاين سخن راست است
نه هر باري افتاده برخاسته‌ست


حكايت پادشاه غور با روستايي

۳۳ بازديد


شنيدم كه از پادشاهان غور
يكي پادشه خر گرفتي بزور
خران زير بار گران بي علف
به روزي دو مسكين شدندي تلف
چو منعم كند سفله را، روزگار
نهد بر دل تنگ درويش، بار
چو بام بلندش بود خودپرست
كند بول و خاشاك بر بام پست
شنيدم كه باري به عزم شكار
برون رفت بيدادگر شهريار
تگاور به دنبال صيدي براند
شبش درگرفت از حشم دور ماند
بتنها ندانست روي و رهي
بينداخت ناكام شب در دهي
يكي پيرمرد اندر آن ده مقيم
ز پيران مردم شناس قديم
پسر را همي‌گفت كاي شادبهر
خرت را مبر بامدادان به شهر
كه آن ناجوانمرد برگشته بخت
كه تابوت بينمش بر جاي تخت
كمر بسته دارد به فرمان ديو
به گردون بر از دست جورش غريو
در اين كشور آسايش و خرمي
نديد و نبيند به چشم آدمي
مگر اين سيه نامهٔ بي‌صفا
به دوزخ برد لعنت اندر قفا
پسر گفت: راه درازست و سخت
پياده نيارم شد اي نيكبخت
طريقي بينديش و رايي بزن
كه راي تو روشن تر از راي من
پدر گفت: اگر پند من بشنوي
يكي سنگ برداشت بايد قوي
زدن بر خر نامور چند بار
سر و دست و پهلوش كردن فگار
مگر كان فرومايهٔ زشت كيش
به كارش نيايد خر لنگ ريش
چو خضر پيمبر كه كشتي شكست
وز او دست جبار ظالم ببست
به سالي كه در بحر كشتي گرفت
بسي سالها نام زشتي گرفت
تفو بر چنان ملك و دولت كه راند
كه شنعت بر او تا قيامت بماند
پسر چون شنيد اين حديث از پدر
سر از خط فرمان نبردش بدر
فرو كوفت بيچاره خر را به سنگ
خر از دست عاجز شد از پاي لنگ
پدر گفتش اكنون سر خويش گير
هر آن ره كه مي‌بايدت پيش گير
پسر در پي كاروان اوفتاد
ز دشنام چندان كه دانست داد
وز اين سو پدر روي در آستان
كه يارب به سجادهٔ راستان
كه چندان امانم ده از روزگار
كز اين نحس ظالم برآيد دمار
اگر من نبينم مر او را هلاك
شب گور چشمم نخسبد به خاك
اگر مار زايد زن باردار
به از آدمي زادهٔ ديوسار
زن از مرد موذي ببسيار به
سگ از مردم مردم‌آزار به
مخنث كه بيداد با خود كند
ازان به كه با ديگري بد كند
شه اين جمله بشنيد و چيزي نگفت
ببست اسب و سر بر نمد زين بخفت
همه شب به بيداري اختر شمرد
ز سودا و انديشه خوابش نبرد
چو آواز مرغ سحر گوش كرد
پريشاني شب فراموش كرد
سواران همه شب همي تاختند
سحرگه پي اسب بشناختند
بر آن عرصه بر اسب ديدند و شاه
پياده دويدند يكسر سپاه
به خدمت نهادند سر بر زمين
چو دريا شد از موج لشكر، زمين
يكي گفتش از دوستان قديم
كه شب حاجبش بود و روزش نديم
رعيت چه نزلت نهادند دوش؟
كه ما را نه چشم آرميد و نه گوش
شهنشه نيارست كردن حديث
كه بر وي چه آمد ز خبث خبيث
هم آهسته سر برد پيش سرش
فرو گفت پنهان به گوش اندرش
كسم پاي مرغي نياورد پيش
ولي دست خر رفت از اندازه بيش
بزرگان نشستند و خوان خواستند
بخوردند و مجلس بياراستند
چو شور و طرب در نهاد آمدش
ز دهقان دوشينه ياد آمدش
بفرمود و جستند و بستند سخت
بخواري فگندند در پاي تخت
سيه دل برآهخت شمشير تيز
ندانست بيچاره راه گريز
سر نااميدي برآورد و گفت
نشايد شب گور در خانه خفت
نه تنها منت گفتم اي شهريار
كه برگشته بختي و بد روزگار
چرا خشم بر من گرفتي و بس؟
منت پيش گفتم، همه خلق پس
چو بيداد كردي توقع مدار
كه نامت به نيكي رود در ديار
ور ايدون كه دشخوارت آمد سخن
دگر هرچه دشخوارت آيد مكن
تو را چاره از ظلم برگشتن است
نه بيچاره بي‌گنه كشتن است
مرا پنج روز دگر مانده گير
دو روز دگر عيش خوش رانده گير
نماند ستمگار بد روزگار
بماند بر او لعنت پايدار
تو را نيك پندست اگر بشنوي
وگر نشنوي خود پشيمان شوي
بدان كي ستوده شود پادشاه
كه خلقش ستايند در بارگاه؟
چه سود آفرين بر سر انجمن
پس چرخه نفرين كنان پيرزن؟
همي گفت و شمشير بالاي سر
سپر كرده جان پيش تير قدر
نبيني كه چون كارد بر سر بود
قلم را زبانش روان تر بود
شه از مستي غفلت آمد به هوش
به گوشش فرو گفت فرخ سروش
كز اين پير دست عقوبت بدار
يكي كشته گير از هزاران هزار
زماني سرش در گريبان بماند
پس آنگه به عفو آستين برفشاند
به دستان خود بند از او برگرفت
سرش را ببوسيد و در بر گرفت
بزرگيش بخشيد و فرماندهي
ز شاخ اميدش برآمد بهي
به گيتي حكايت شد اين داستان
رود نيكبخت از پي راستان
بياموزي از عاقلان حسن خوي
نه چندان كه از جاهل عيب جوي
ز دشمن شنو سيرت خود كه دوست
هرآنچ از تو آيد به چشمش نكوست
وبال است دادن به رنجور قند
كه داروي تلخش بود سودمند
ترش روي بهتر كند سرزنش
كه ياران خوش طبع شيرين منش
از اين به نصيحت نگويد كست
اگر عاقلي يك اشارت بست


حكايت

۳۳ بازديد


چو الپ ارسلان جان به جان‌بخش داد
پسر تاج شاهي به سر برنهاد
به تربت سپردندش از تاجگاه
نه جاي نشستن بد آماجگاه
چنين گفت ديوانه‌اي هوشيار
چو ديدش پسر روز ديگر سوار
زهي ملك و دوران سر در نشيب
پدر رفت و پاي پسر در ركيب
چنين است گرديدن روزگار
سبك سير و بدعهد و ناپايدار
چو ديرينه روزي سرآورد عهد
جوان دولتي سر برآرد ز مهد
منه بر جهان دل كه بيگانه‌اي است
چو مطرب كه هر روز در خانه‌اي است
نه لايق بود عيش با دلبري
كه هر بامدادش بود شوهري
نكويي كن امسال چون ده تو راست
كه سال دگر ديگري دهخداست


حكايت قزل ارسلان با دانشمند

۴۲ بازديد


قزل ارسلان قلعه‌اي سخت داشت
كه گردن به الوند بر مي‌فراشت
نه انديشه از كس نه حاجت به هيچ
چو زلف عروسان رهش پيچ پيچ
چنان نادر افتاده در روضه‌اي
كه بر لاجوردين طبق بيضه‌اي
شنيدم كه مردي مبارك حضور
به نزديك شاه آمد از راه دور
حقايق شناسي، جهانديده‌اي
هنرمندي، آفاق گرديده‌اي؟
بزرگي، زبان آوري كاردان
حكيمي، سخنگوي بسياردان
قزل گفت چندين كه گرديده‌اي
چنين جاي محكم دگر ديده‌اي؟
بخنديد كاين قلعه‌اي خرم است
وليكن نپندارمش محكم است
نه پيش از تو گردن كشان داشتند
دمي چند بودند و بگذاشتند؟
نه بعد از تو شاهان ديگر برند
درخت اميد تو را برخورند؟
ز دوران ملك پدر ياد كن
دل از بند انديشه آزاد كن
چنان روزگارش به كنجي نشاند
كه بر يك پشيزش تصرف نماند
چو نوميد ماند از همه چيز و كس
اميدش به فضل خدا ماند و بس
بر مرد هشيار دنيا خس است
كه هر مدتي جاي ديگر كس است
چنين گفت شوريده‌اي در عجم
به كسري كه اي وارث ملك جم
اگر ملك بر جم بماندي و بخت
تو را چون ميسر شدي تاج و تخت؟
اگر گنج قارون به چنگ آوري
نماند مگر آنچه بخشي، بري


حكايت درويش صادق و پادشاه بيدادگر

۳۳ بازديد


شنيدم كه از نيكمردي فقير
دل آزرده شد پادشاهي كبير
مگر بر زبانش حقي رفته بود
ز گردن‌كشي بر وي آشفته بود
به زندان فرستادش از بارگاه
كه زورآزماي است بازوي جاه
ز ياران يكي گفتش اندر نهفت
مصالح نبود اين سخن گفت، گفت
رسانيدن امر حق طاعت است
ز زندان نترسم كه يك ساعت است
همان دم كه در خفيه اين راز رفت
حكايت به گوش ملك باز رفت
بخنديد كو ظن بيهوده برد
نداند كه خواهد در اين حبس مرد
غلامي به درويش برد اين پيام
بگفتا به خسرو بگو اي غلام
مرا بار غم بر دل ريش نيست
كه دنيا همين ساعتي بيش نيست
نه گر دستگيري كني خرمم
نه گر سر بري در دل آيد غمم
تو گر كامراني به فرمان و گنج
دگر كس فرومانده در ضعف و رنج
به دروازهٔ مرگ چون در شويم
به يك هفته با هم برابر شويم
منه دل بدين دولت پنج روز
به دود دل خلق، خود را مسوز
نه پيش از تو بيش از تو اندوختند
به بيداد كردن جهان سوختند؟
چنان زي كه ذكرت به تحسين كنند
چو مردي، نه بر گور نفرين كنند
نبايد به رسم بد آيين نهاد
كه گويند لعنت بر آن، كاين نهاد
وگر بر سرآيد خداوند زور
نه زيرش كند عاقبت خاك گور؟
بفرمود دلتنگ روي از جفا
كه بيرون كنندش زبان از قفا
چنين گفت مرد حقايق شناس
كز اين هم كه گفتي ندارم هراس
من از بي زباني ندارم غمي
كه دانم كه ناگفته داند همي
اگر بينوايي برم ور ستم
گرم عاقبت خير باشد چه غم؟
عروسي بود نوبت ماتمت
گرت نيكروزي بود خاتمت


حكايت مأمون با كنيزك

۳۲ بازديد


چو دور خلافت به مأمون رسيد
يكي ماه پيكر كنيزك خريد
به چهر آفتابي، به تن گلبني
به عقل خردمند بازي كني
به خون عزيزان فرو برده چنگ
سر انگشتها كرده عناب رنگ
بر ابروي عابد فريبش خضاب
چو قوس قزح بود بر آفتاب
شب خلوت آن لعبت حور زاد
مگر تن در آغوش مأمون نداد
گرفت آتش خشم در وي عظيم
سرش خواست كردن چو جوزا دو نيم
بگفتا سر اينك به شمشير تيز
بينداز و با من مكن خفت و خيز
بگفت از كه بر دل گزند آمدت؟
چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟
بگفت ار كشي ور شكافي سرم
ز بوي دهانت به رنج اندرم
كشد تير پيكار و تيغ ستم
به يك بار و بوي دهن دم به دم
شنيد اين سخن سرور نيكبخت
برآشفت نيك و برنجيد سخت
همه شب در اين فكر بود و نخفت
دگر روز با هوشمندان بگفت
طبيعت شناسان هر كشوري
سخن گفت با هر يك از هر دري
دلش گرچه در حال از او رنجه شد
دوا كرد و خوشبوي چون غنچه شد
پري چهره را همنشين كرد و دوست
كه اين عيب من گفت، يار من اوست
به نزد من آن كس نكوخواه تست
كه گويد فلان خار در راه تست
به گمراه گفتن نكو مي‌روي
جفائي تمام است و جوري قوي
هر آنگه كه عيبت نگويند پيش
هنرداني از جاهلي عيب خويش
مگو شهد شيرين شكر فايق است
كسي را كه سقمونيا لايق است
چه خوش گفت يك روز دارو فروش:
شفا بايدت داروي تلخ نوش
اگر شربتي بايدت سودمند
ز سعدي ستان تلخ داروي پند
به پرويزن معرفت بيخته
به شهد عبارت برآميخته


گفتار اندر راي و تدبير ملك و لشكر كشي

۳۲ بازديد


همي تا برآيد به تدبير كار
مداراي دشمن به از كارزار
چو نتوان عدو را به قوت شكست
به نعمت ببايد در فتنه بست
گر انديشه باشد ز خصمت گزند
به تعويذ احسان زبانش ببند
عدو را بجاي خسك در بريز
كه احسان كند كند، دندان تيز
چو دستي نشايد گزيدن، ببوس
كه با غالبان چاره زرق است و لوس
به تدبير رستم درآيد به بند
كه اسفنديارش نجست از كمند
عدو را به فرصت توان كند پوست
پس او را مدارا چنان كن كه دوست
حذر كن ز پيكار كمتر كسي
كه از قطره سيلاب ديدم بسي
مزن تا تواني بر ابرو گره
كه دشمن اگرچه زبون، دوست به
بود دشمنش تازه و دوست ريش
كسي كش بود دشمن از دوست بيش
مزن با سپاهي ز خود بيشتر
كه نتوان زد انگشت با نيشتر
وگر زو تواناتري در نبرد
نه مردي است بر ناتوان زور كرد
اگر پيل زوري وگر شير چنگ
به نزديك من صلح بهتر كه جنگ
چو دست از همه حيلتي در گسست
حلال است بردن به شمشير دست
اگر صلح خواهد عدو سر مپيچ
وگر جنگ جويد عنان بر مپيچ
كه گروي ببندد در كارزار
تو را قدر و هيبت شود يك، هزار
ور او پاي جنگ آورد در ركاب
نخواهد به حشر از تو داور حساب
تو هم جنگ را باش چون كينه خاست
كه با كينه ور مهرباني خطاست
چو با سفله گويي به لطف و خوشي
فزون گرددش كبر و گردن كشي
به اسبان تازي و مردان مرد
برآر از نهاد بدانديش گرد
و گر مي برآيد به نرمي و هوش
به تندي و خشم و درشتي مكوش
چو دشمن به عجز اندر آمد ز در
نبايد كه پرخاش جويي دگر
چو زنهار خواهد كرم پيشه كن
ببخشاي و از مكرش انديشه كن
ز تدبير پير كهن بر مگرد
كه كارآزموده بود سالخورد
در آرند بنياد رويين ز پاي
جوانان به نيروي و پيران به راي
بينديش در قلب هيجا مفر
چه داني كران را كه باشد ظفر؟
چو بيني كه لشكر ز هم دست داد
به تنها مده جان شيرين به باد
اگر بر كناري به رفتن بكوش
وگر در ميان لبس دشمن بپوش
وگر خود هزاري و دشمن دويست
چو شب شد در اقليم دشمن مايست
شب تيره پنجه سوار از كمين
چو پانصد به هيبت بدرد زمين
چو خواهي بريدن به شب راهها
حذر كن نخست از كمينگاهها
ميان دو لشكر چو يك روزه راه
بماند، بزن خيمه بر جايگاه
گر او پيشدستي كند غم مدار
ور افراسياب است مغزش برآر
نداني كه لشكر چو يك روزه راند
سر پنجهٔ زورمندش نماند
تو آسوده بر لشكر مانده زن
كه نادان ستم كرد بر خويشتن
چو دشمن شكستي بيفگن علم
كه بازش نيايد جراحت به هم
بسي در قفاي هزيمت مران
نبايد كه دور افتي از ياوران
هوابيني از گرد هيجا چو ميغ
بگيرند گردت به زوبين و تيغ
به دنبال غارت نراند سپاه
كه خالي بماند پس پشت شاه
سپه را نگهباني شهريار
به از جنگ در حلقهٔ كارزار


حكايت در معني خاموشي از نصيحت كسي كه پند نپذيرد

۳۳ بازديد


حكايت كنند از جفا گستري
كه فرماندهي داشت بر كشوري
در ايام او روز مردم چو شام
شب از بيم او خواب مردم حرام
همه روز نيكان از او در بلا
به شب دست پاكان از او بر دعا
گروهي بر شيخ آن روزگار
ز دست ستمگر گرستند زار
كه اي پير داناي فرخنده راي
بگوي اين جوان را بترس از خداي
بگفتا دريغ آيدم نام دوست
كه هر كس نه در خورد پيغام اوست
كسي را كه بيني ز حق بر كران
منه با وي، اي خواجه، حق در ميان
دريغ است با سفله گفت از علوم
كه ضايع شود تخم در شوره بوم
چو در وي نگيرد عدو داندت
برنجد به جان و برنجاندت
تو را عادت، اي پادشه، حق روي است
دل مرد حق گوي از اين جا قوي است
نگين خصلتي دارد اي نيكبخت
كه در موم گيرد نه در سنگ سخت
عجب نيست گر ظالم از من به جان
برنجد كه دزدست و من پاسبان
تو هم پاسباني به انصاف و داد
كه حفظ خدا پاسبان تو باد
تو را نيست منت ز روي قياس
خداوند را من و فضل و سپاس
كه در كار خيرت به خدمت بداشت
نه چون ديگرانت معطل گذاشت
همه كس به ميدان كوشش درند
ولي گوي بخشش نه هر كس برند
تو حاصل نكردي به كوشش بهشت
خدا در تو خوي بهشتي سرشت
دلت روشن و وقت مجموع باد
قدم ثابت و پايه مرفوع باد
حياتت خوش و رفتنت بر صواب
عبادت قبول و دعا مستجاب


حكايت زورآزماي تنگدست

۴۱ بازديد


يكي مشت زن بخت روزي نداشت
نه اسباب شامش مهيا نه چاشت
ز جور شكم گل كشيدي به پشت
كه روزي محال است خوردن به مشت
مدام از پريشاني روزگار
دلش پر ز حسرت، تنش سوكوار
گهش جنگ با عالم خيره‌كش
گه از بخت شوريده، رويش ترش
گه از ديدن عيش شيرين خلق
فرو مي‌شدي آب تلخش به حلق
گه از كار آشفته بگريستي
كه كس ديد از اين تلخ‌تر زيستي؟
كسان شهد نوشند و مرغ و بره
مرا روي نان مي‌نبيند تره
گر انصاف پرسي نه نيكوست اين
برهنه من و گربه را پوستين
چه بودي كه پايم در اين كار گل
به گنجي فرو رفتي از كام دل!
مگر روزگاري هوس راندمي
ز خود گرد محنت بيفشاندمي
شنيدم كه روزي زمين مي‌شكافت
عظام زنخدان پوسيده يافت
به خاك اندرش عقد بگسيخته
گهرهاي دندان فرو ريخته
دهان بي زبان پند مي‌گفت و راز
كه اي خواجه با بينوايي بساز
نه اين است حال دهن زير گل!
شكر خورده انگار يا خون دل
غم از گردش روزگاران مدار
كه بي ما بگردد بسي روزگار
همان لحظه كاين خاطرش روي داد
غم از خاطرش رخت يك سو نهاد
كه اي نفس بي راي و تدبير و هش
بكش بار تيمار و خود را مكش
اگر بنده‌اي بار بر سر برد
وگر سر به اوج فلك بر برد
در آن دم كه حالش دگرگون شود
به مرگ از سرش هر دو بيرون شود
غم و شادماني نماند وليك
جزاي عمل ماند و نام نيك
كرم پاي دارد، نه ديهيم و تخت
بده كز تو اين ماند اي نيكبخت
مكن تكيه بر ملك و جاه و حشم
كه پيش از تو بوده‌ست و بعد از تو هم
خداوند دولت غم دين خورد
كه دنيا به هر حال مي‌بگذرد
نخواهي كه ملكت برآيد بهم
غم ملك و دين خورد بايد بهم
زرافشان، چو دنيا بخواهي گذاشت
كه سعدي درافشاند اگر زر نداشت


گفتار اندر تقويت مردان كار آزموده

۳۶ بازديد


به پيكار دشمن دليران فرست
هزبران به آورد شيران فرست
به راي جهانديدگان كار كن
كه صيد آزموده‌ست گرگ كهن
مترس از جوانان شمشير زن
حذر كن ز پيران بسيار فن
جوانان پيل افگن شير گير
ندانند دستان روباه پير
خردمند باشد جهانديده مرد
كه بسيار گرم آزموده‌ست و سرد
جوانان شايستهٔ بخت ور
ز گفتار پيران نپيچند سر
گرت مملكت بايد آراسته
مده كار معظم به نوخاسته
سپه را مكن پيشرو جز كسي
كه در جنگها بوده باشد بسي
به خردان مفرماي كار درشت
كه سندان نشايد شكستن به مشت
رعيت نوازي و سر لشكري
نه كاري است بازيچه و سرسري
نخواهي كه ضايع شود روزگار
به ناكارديده مفرماي كار
نتابد سگ صيد روي از پلنگ
ز روبه رمد شير ناديده جنگ
چو پرورده باشد پسر در شكار
نترسد چو پيش آيدش كارزار
به كشتي و نخچير و آماج و گوي
دلاور شود مرد پرخاشجوي
به گرمابه پرورده و خيش و ناز
برنجد چو بيند در جنگ باز
دو مردش نشانند بر پشت زين
بود كش زند كودكي بر زمين
يكي را كه ديدي تو در جنگ پشت
بكش گر عدو در مصافش نكشت
مخنث به از مرد شمشير زن
كه روز وغا سر بتابد چو زن
چه خوش گفت گرگين به فرزند خويش
چو بربست قربان پيكار و كيش
اگر چون زنان جست خواهي گريز
مرو آب مردان جنگي مريز
سواري كه بنمود در جنگ پشت
نه خود را كه نام آوران را بكشت
شجاعت نيايد مگر زان دو يار
كه افتند در حلقهٔ كارزار
دو همجنس همسفرهٔ همزبان
بكوشند در قلب هيجا به جان
كه ننگ آيدش رفتن از پيش تير
برادر به چنگال دشمن اسير
چو بيني كه ياران نباشند يار
هزيمت ز ميدان غنيمت شمار