من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

زندگينامه سعدي

۳۴ بازديد

"براي جستجو در اشعار بوستان سعدي كليك كنيد"

سعدي

مشرف الدين مصلح بن عبدالله شيرازي شاعر و نويسنده بزرگ قرن هفتم هجري قمري است. تخلص او “سعدي” است كه از نام اتابك مظفرالدين سعد پسر ابوبكر پسر سعد پسر زنگي گرفته شده است. وي احتمالاً بين سالهاي ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجري قمري زاده شده است. در جواني به مدرسه نظاميه بغداد رفت و به تحصيل ادب و تفسير و فقه و كلام و حكمت پرداخت. سپس به شام و مراكش و حبشه و حجاز سفر كرد و پس از بازگشت به شيراز، به تأليف شاهكارهاي خود دست يازيد. وي در سال ۶۵۵ سعدي‌نامه يا بوستان را به نظم درآورد و در سال ۶۵۶ گلستان را تأليف كرد. علاوه بر اينها قصايد ، غزليات ، قطعات ، ترجيع بند ، رباعيات و مقالات و قصايد عربي نيز دارد كه همه را در كليات وي جمع كرده‌اند. وي بين سالهاي ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجري در شيراز درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.

"بوستان سعدي"

  در نيايش خداوند ( سرآغاز - حكايت ( پايان بخش نيايش خداوند ))

  باب اول در عدل و تدبير و راي ( سرآغاز - گفتار اندر پوشيدن راز خويش)

  باب دوم در احسان ( سرآغاز - حكايت ( پايان باب دوم ))

  باب سوم در عشق و مستي و شور ( سرآغاز - مخاطبه شمع و پروانه )

  باب چهارم در تواضع ( سرآغاز - حكايت ذوالنون مصري )

  باب پنجم در رضا ( سرآغاز - حكايت ( پايان باب پنجم ))

  باب ششم در قناعت ( سرآغاز - حكايت در معني آساني پس از دشواري )

  باب هفتم در عالم تربيت ( سرآغاز - حكايت ( پايان باب هفتم ))

  باب هشتم در شكر بر عافيت ( سرآغاز - حكايت سفر هندوستان و ظلالت بت پرستان )

  باب نهم در توبه و راه صواب ( سرآغاز - حكايت ( پايان باب نهم ))

  باب دهم در مناجات و ختم كتاب ( سرآغاز - حكايت ( پايان باب دهم ))

  براي مشاهده اشعار گلستان سعدي كليك كنيد


در سبب نظم كتاب

۳۴ بازديد


در اقصاي گيتي بگشتم بسي
بسر بردم ايام با هر كسي
تمتع به هر گوشه‌اي يافتم
ز هر خرمني خوشه‌اي يافتم
چو پاكان شيراز، خاكي نهاد
نديدم كه رحمت بر اين خاك باد
تولاي مردان اين پاك بوم
برانگيختم خاطر از شام و روم
دريغ آمدم زان همه بوستان
تهيدست رفتن سوي دوستان
بدل گفتم از مصر قند آورند
بر دوستان ارمغاني برند
مرا گر تهي بود از آن قند دست
سخنهاي شيرين‌تر از قند هست
نه قندي كه مردم بصورت خورند
كه ارباب معني به كاغذ برند
چو اين كاخ دولت بپرداختم
بر او ده در از تربيت ساختم
يكي باب عدل است و تدبير و راي
نگهباني خلق و ترس خداي
دوم باب احسان نهادم اساس
كه منعم كند فضل حق را سپاس
سوم باب عشق است و مستي و شور
نه عشقي كه بندند بر خود بزور
چهارم تواضع، رضا پنجمين
ششم ذكر مرد قناعت گزين
به هفتم در از عالم تربيت
به هشتم در از شكر بر عافيت
نهم باب توبه است و راه صواب
دهم در مناجات و ختم كتاب
به روز همايون و سال سعيد
به تاريخ فرخ ميان دو عيد
ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج
كه پر در شد اين نامبردار گنج
بمانده‌ست با دامني گوهرم
هنوز از خجالت سر اندر برم
كه در بحر لؤلؤ صدف نيز هست
درخت بلندست در باغ و پست
الا اي هنرمند پاكيزه خوي
هنرمند نشنيده‌ام عيب جوي
قبا گر حريرست و گر پرنيان
بناچار حشوش بود در ميان
تو گر پرنياني نيابي مجوش
كرم كار فرماي و حشوم بپوش
ننازم به سرمايهٔ فضل خويش
به دريوزه آورده‌ام دست پيش
شنيدم كه در روز اميد و بيم
بدان را به نيكان ببخشد كريم
تو نيز ار بدي بينيم در سخن
به خلق جهان آفرين كار كن
چو بيتي پسند آيدت از هزار
به مردي كه دست از تعنت بدار
همانا كه در پارس انشاي من
چو مشك است كم قيمت اندر ختن
چو بانگ دهل هولم از دور بود
به غيبت درم عيب مستور بود
گل آورد سعدي سوي بوستان
بشوخي و فلفل به هندوستان
چو خرما به شيريني اندوده پوست
چو بازش كني استخواني در اوست


في نعت سيد المرسلين عليه الصلوة و السلام

۳۵ بازديد


كريم السجايا جميل الشيم
نبي البرايا شفيع الامم
امام رسل، پيشواي سبيل
امين خدا، مهبط جبرئيل
شفيع الوري، خواجه بعث و نشر
امام الهدي، صدر ديوان حشر
كليمي كه چرخ فلك طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست
يتيمي كه ناكرده قرآن درست
كتب خانهٔ چند ملت بشست
چو عزمش برآهخت شمشير بيم
به معجز ميان قمر زد دو نيم
چو صيتش در افواه دنيا فتاد
تزلزل در ايوان كسري فتاد
به لاقامت لات بشكست خرد
به اعزاز دين آب عزي ببرد
نه از لات و عزي برآورد گرد
كه تورات و انجيل منسوخ كرد
شبي بر نشست از فلك برگذشت
به تمكين و جاه از ملك برگذشت
چنان گرم در تيه قربت براند
كه در سدره جبريل از او بازماند
بدو گفت سالار بيت‌الحرام
كه اي حامل وحي برتر خرام
چو در دوستي مخلصم يافتي
عنانم ز صحبت چرا تافتي؟
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم كه نيروي بالم نماند
اگر يك سر مو فراتر پرم
فروغ تجلي بسوزد پرم
نماند به عصيان كسي در گرو
كه دارد چنين سيدي پيشرو
چه نعت پسنديده گويم تورا؟
عليك السلام اي نبي الوري
درود ملك بر روان تو باد
بر اصحاب و بر پيروان تو باد
نخستين ابوبكر پير مريد
عمر، پنجه بر پيچ ديو مريد
خردمند عثمان شب زنده‌دار
چهارم علي، شاه دلدل سوار
خدايا به حق بني فاطمه
كه بر قول ايمان كنم خاتمه
اگر دعوتم رد كني ور قبول
من و دست و دامان آل رسول
چه كم گردد اي صدر فرخنده پي
ز قدر رفيعت به درگاه حي
كه باشند مشتي گدايان خيل
به مهمان دارالسلامت طفيل
خدايت ثنا گفت و تبجيل كرد
زمين بوس قدر تو جبريل كرد
بلند آسمان پيش قدرت خجل
تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
تو اصل وجود آمدي از نخست
دگر هرچه موجود شد فرع تست
ندانم كدامين سخن گويمت
كه والاتري زانچه من گويمت
تو را عز لولاك تمكين بس است
ثناي تو طه و يس بس است
چه وصفت كند سعدي ناتمام؟
عليك الصلوة اي نبي السلام


حكايت (پايان بخش نيايش خداوند)

۳۴ بازديد


حكايت كنند از بزرگان دين
حقيقت شناسان عين اليقين
كه صاحبدلي بر پلنگي نشست
همي راند رهوار و ماري به دست
يكي گفتش: اي مرد راه خداي
بدين ره كه رفتي مرا ره نماي
چه كردي كه درنده رام تو شد
نگين سعادت به نام تو شد؟
بگفت ار پلنگم زبون است و مار
وگر پيل و كركس، شگفتي مدار
تو هم گردن از حكم داور مپيچ
كه گردن نپيچد ز حكم تو هيچ
چو حاكم به فرمان داور بود
خدايش نگهبان و ياور بود
محال است چون دوست دارد تو را
كه در دست دشمن گذارد تو را
ره اين است، روي از طريقت متاب
بنه گام و كامي كه داري بياب
نصيحت كسي سودمند آيدش
كه گفتار سعدي پسند آيدش


محمد بن سعد بن ابوبكر

۳۴ بازديد


اتابك محمد شه نيكبخت
خداوند تاج و خداوند تخت
جوان جوان‌بخت روشن‌ضمير
به دولت جوان و به تدبير پير
به دانش بزرگ و به همت بلند
به بازو دلير و به دل هوشمند
زهي دولت مادر روزگار
كه رودي چنين پرورد در كنار
به دست كرم آب دريا ببرد
به رفعت محل ثريا ببرد
زهي چشم دولت به روي تو باز
سر شهرياران گردن فراز
صدف را كه بيني ز دردانه پر
نه آن قدر دارد كه يكدانه در
تو آن در مكنون يكدانه‌اي
كه پيرايهٔ سلطنت خانه‌اي
نگه‌دار يارب به چشم خودش
بپرهيز از آسيب چشم بدش
خدايا در آفاق نامي كنش
به توفيق طاعت گرامي كنش
مقيمش در انصاف و تقوي بدار
مرادش به دنيا و عقبي برآر
غم از دشمن ناپسندت مباد
ز دوران گيتي گزندت مباد
بهشتي درخت آورد چون تو بار
پسر نامجوي و پدر نامدار
ازان خاندان خير بيگانه دان
كه باشند بدگوي اين خاندان
زهي دين و دانش، زهي عدل و داد
زهي ملك و دولت كه پاينده باد
نگنجد كرمهاي حق در قياس
چه خدمت گزارد زبان سپاس؟
خدايا تو اين شاه درويش دوست
كه آسايش خلق در ظل اوست
بسي بر سر خلق پاينده دار
به توفيق طاعت دلش زنده دار
برومند دارش درخت اميد
سرش سبز و رويش به رحمت سپيد
به راه تكلف مرو سعديا
اگر صدق داري بيار و بيا
تو منزل شناسي و شه راهرو
تو حقگوي و خسرو حقايق شنو
چه حاجت كه نه كرسي آسمان
نهي زير پاي قزل ارسلان
مگو پاي عزت بر افلاك نه
بگو روي اخلاص بر خاك نه
بطاعت بنه چهره بر آستان
كه اين است سر جاده راستان
اگر بنده‌اي سر بر اين در بنه
كلاه خداوندي از سر بنه
به درگاه فرمانده ذوالجلال
چو درويش پيش توانگر بنال
چو طاعت كني لبس شاهي مپوش
چو درويش مخلص برآور خروش
كه پروردگارا توانگر تويي
تواناي درويش پرور تويي
نه كشور خدايم نه فرماندهم
يكي از گدايان اين درگهم
تو بر خير و نيكي دهم دسترس
وگرنه چه خيرآيد از من به كس؟
دعا كن به شب چون گدايان به سوز
اگر مي‌كني پادشاهي به روز
كمر بسته گردن كشان بر درت
تو بر آستان عبادت سرت
زهي بندگان را خداوندگار
خداوند را بندهٔ حق گزار


ابوبكر بن سعد بن زنگي

۳۵ بازديد


مرا طبع از اين نوع خواهان نبود
سر مدحت پادشاهان نبود
ولي نظم كردم به نام فلان
مگر باز گويند صاحبدلان
كه سعدي كه گوي بلاغت ربود
در ايام بوبكر بن سعد بود
سزد گر به دورش بنازم چنان
كه سيد به دوران نوشيروان
جهانبان دين پرور دادگر
نيامد چو بوبكر بعد از عمر
سر سرفرازان و تاج مهان
به دوران عدلش بناز، اي جهان
گر از فتنه آيد كسي در پناه
ندارد جز اين كشور آرامگاه
فطوبي لباب كبيت العتيق
حواليه من كل فج عميق
نديدم چنين گنج و ملك و سرير
كه وقف است بر طفل و درويش و پير
نيامد برش دردناك غمي
كه ننهاد بر خاطرش مرهمي
طلبكار خيرست و اميدوار
خدايا اميدي كه دارد برآر
كله گوشه بر آسمان برين
هنوز از تواضع سرش بر زمين
گدا گر تواضع كند خوي اوست
ز گردن فرازان تواضع نكوست
اگر زيردستي بيفتد چه خاست؟
زبردست افتاده مرد خداست
نه ذكر جميلش نهان مي‌رود
كه صيت كرم در جهان مي‌رود
چنويي خردمند فرخ نهاد
ندارد جهان تا جهان است، ياد
نبيني در ايام او رنجه‌اي
كه نالد ز بيداد سرپنجه‌اي
كس اين رسم و ترتيب و آيين نديد
فريدون با آن شكوه، اين نديد
از آن پيش حق پايگاهش قوي است
كه دست ضعيفان به جاهش قوي است
چنان سايه گسترده بر عالمي
كه زالي نينديشد از رستمي
همه وقت مردم ز جور زمان
بنالند و از گردش آسمان
در ايام عدل تو، اي شهريار
ندارد شكايت كس از روزگار
به عهد تو مي‌بينم آرام خلق
پس از تو ندانم سرانجام خلق
هم از بخت فرخنده فرجام تست
كه تاريخ سعدي در ايام تست
كه تا بر فلك ماه و خورشيد هست
در اين دفترت ذكر جاويد هست
ملوك ار نكو نامي اندوختند
ز پيشينگان سيرت آموختند
تو در سيرت پادشاهي خويش
سبق بردي از پادشاهان پيش
سكندر به ديوار رويين و سنگ
بكرد از جهان راه يأجوج تنگ
تو را سد يأجوج كفر از زرست
نه رويين چو ديوار اسكندرست
زبان آوري كاندر اين امن و داد
سپاست نگويد زبانش مباد
زهي بحر بخشايش و كان جود
كه مستظهرند از وجودت وجود
برون بينم اوصاف شاه از حساب
نگنجد در اين تنگ ميدان كتاب
گر آن جمله را سعدي انشا كند
مگر دفتري ديگر املا كند
فروماندم از شكر چندين كرم
همان به كه دست دعا، گسترم
جهانت به كام و فلك يار باد
جهان آفرينت نگهدار باد
بلند اخترت عالم افروخته
زوال اختر دشمنت سوخته
غم از گردش روزگارت مباد
وز انديشه بر دل غبارت مباد
كه بر خاطر پادشاهان غمي
پريشان كند خاطر عالمي
دل و كشورت جمع و معمور باد
ز ملكت پراگندگي دور باد
تنت باد پيوسته چون دين، درست
بدانديش را دل چو تدبير، سست
درونت به تاييد حق شاد باد
دل و دين و اقليمت آباد باد
جهان آفرين بر تو رحمت كناد
دگر هرچه گويم فسانه‌ست و باد
همينت بس از كردگار مجيد
كه توفيق خيرت بود بر مزيد
نرفت از جهان سعد زنگي بدرد
كه چون تو خلف نامبردار كرد
عجب نيست اين فرع ازان اصل پاك
كه جانش بر اوج است و جسمش به خاك
خدايا بر آن تربت نامدار
به فضلت كه باران رحمت ببار
گر از سعد زنگي مثل ماند و ياد
فلك ياور سعد بوبكر باد


حكايت در تدبير و تأخير در سياست

۳۴ بازديد


ز درياي عمان برآمد كسي
سفر كرده هامون و دريا بسي
عرب ديده و ترك و تاجيك و روم
ز هر جنس در نفس پاكش علوم
جهان گشته و دانش اندوخته
سفر كرده و صحبت آموخته
به هيكل قوي چون تناور درخت
وليكن فرو مانده بي برگ سخت
دو صد رقعه بالاي هم دوخته
ز حراق و او در ميان سوخته
به شهري درآمد ز دريا كنار
بزرگي در آن ناحيت شهريار
كه طبعي نكونامي انديش داشت
سر عجز بر پاي درويش داشت
بشستند خدمتگزاران شاه
سر و تن به حمامش از گرد راه
چو بر آستان ملك سر نهاد
نيايش كنان دست بر بر نهاد
درآمد به ايوان شاهنشهي
كه بختت جوان باد و دولت رهي
نرفتم در اين مملكت منزلي
كز آسيبت آزرده ديدم دلي
ملك را همين ملك پيرايه بس
كه راضي نگرد به آزار كس
نديدم كسي سرگران از شراب
مگر هم خرابات ديدم خراب
سخن گفت و دامان گوهر فشاند
به نطقي كه شاه آستين برفشاند
پسند آمدش حسن گفتار مرد
به نزد خودش خواند و اكرام كرد
زرش داد و گوهر به شكر قدوم
بپرسيدش از گوهر و زاد بوم
بگفت آنچه پرسيدش از سرگذشت
به قربت ز ديگر كسان بر گذشت
ملك با دل خويش در گفت و گو
كه دست وزارت سپارد بدو
وليكن بتدريج تا انجمن
به سستي نخندند بر راي من
به عقلش ببايد نخست آزمود
بقدر هنر پايگاهش فزود
برد بر دل از جور غم بارها
كه نا آزموده كند كارها
نظر كن چو سوفار داري به شست
نه آنگه كه پرتاب كردي ز دست
چو يوسف كسي در صلاح و تميز
به يك سال بايد كه گردد عزيز
به ايام تا بر نيايد بسي
نشايد رسيدن به غور كسي
زهر نوعي اخلاق او كشف كرد
خردمند و پاكيزه دين بود مرد
نكو سيرتش ديد و روشن قياس
سخن سنج و مقدار مردم شناس
به راي از بزرگان مهش ديد و بيش
نشاندش زبردست دستور خويش
چنان حكمت و معرفت كار بست
كه از امر و نهيش دروني نخست
در آورد ملكي به زير قلم
كز او بر وجودي نيامد الم
زبان همه حرف گيران ببست
كه حرفي بدش برنيامد ز دست
حسودي كه يك جو خيانت نديد
به كارش به تابه چو گندم تپيد
ز روشن دلش ملك پرتو گرفت
وزير كهن را غم نو گرفت
نديد آن خردمند را رخنه‌اي
كه در وي تواند زدن طعنه‌اي
امين و بد انديش طشتند و مور
نشايد در او رخنه كردن بزور
ملك را دو خورشيد طلعت غلام
به سر بر، كمر بسته بودي مدام
دو پاكيزه پيكر چو حور و پري
چو خورشيد و ماه از سديگر بري
دو صورت كه گفتي يكي نيست بيش
نموده در آيينه همتاي خويش
سخنهاي داناي شيرين سخن
گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن
چو ديدند كاوصاف و خلقش نكوست
بطبعش هواخواه گشتند و دوست
در او هم اثر كرد ميل بشر
نه ميلي چو كوتاه بينان به شر
از آسايش آنگه خبر داشتي
كه در روي ايشان نظر داشتي
چو خواهي كه قدرت بماند بلند
دل، اي خواجه، در ساده رويان مبند
وگر خود نباشد غرض در ميان
حذر كن كه دارد به هيبت زيان
وزير اندر اين شمه‌اي راه برد
بخبث اين حكايت بر شاه برد
كه اين را ندانم چه خوانند و كيست!
نخواهد بسامان در اين ملك زيست
سفر كردگان لاابالي زيند
كه پروردهٔ ملك و دولت نيند
شنيدم كه با بندگانش سرست
خيانت پسندست و شهوت پرست
نشايد چنين خيره روي تباه
كه بد نامي آرد در ايوان شاه
مگر نعمت شه فرامش كنم
كه بينم تباهي و خامش كنم
به پندار نتوان سخن گفت زود
نگفتم تو را تا يقينم نبود
ز فرمانبرانم كسي گوش داشت
كه آغوش رومي در آغوش داشت
من اين گفتم اكنون ملك راست راي
چنان كازمودم تو نيز آزماي
به ناخوب تر صورتي شرح داد
كه بد مرد را نيكروزي مباد
بدانديش بر خرده چون دست يافت
درون بزرگان به آتش بتافت
به خرده توان آتش افروختن
پس آنگه درخت كهن سوختن
ملك را چنان گرم كرد اين خبر
كه جوشش برآمد چو مرجل به سر
غضب دست در خون درويش داشت
وليكن سكون دست در پيش داشت
كه پرورده كشتن نه مردي بود
ستم در پي داد، سردي بود
ميازار پروردهٔ خويشتن
چو تير تو دارد به تيرش مزن
به نعمت نبايست پروردنش
چو خواهي به بيداد خون خوردنش
از او تا هنرها يقينت نشد
در ايوان شاهي قرينت نشد
كنون تا يقينت نگردد گناه
به گفتار دشمن گزندش مخواه
ملك در دل اين راز پوشيده داشت
كه قول حكيمان نيوشيده داشت
دل است، اي خردمند، زندان راز
چو گفتي نيايد به زنجير باز
نظر كرد پوشيده در كار مرد
خلل ديد در راه هشيار مرد
كه ناگه نظر زي يكي بنده كرد
پري چهره بر زير لب خنده كرد
دو كس را كه با هم بود جان و هوش
حكايت كنانند و ايشان خموش
چو ديده به ديدار كردي دلير
نگردي چو مستسقي از دجله سير
ملك را گمان بدي راست شد
ز سودا بر او خشمگين خواست شد
هم از حسن تدبير و راي تمام
باهستگي گفتش اي نيك نام
تو را من خردمند پنداشتم
بر اسرار ملكت امين داشتم
گمان بردمت زيرك و هوشمند
ندانستمت خيره و ناپسند
چنين مرتفع پايه جاي تو نيست
گناه از من آمد خطاي تو نيست
كه چون بدگهر پرورم لاجرم
خيانت روا داردم در حرم
برآورد سر مرد بسياردان
چنين گفت با خسرو كاردان
مرا چون بود دامن از جرم پاك
نيايد ز خبث بدانديش باك
به خاطر درم هرگز اين ظن نرفت
ندانم كه گفت اينچه بر من نرفت
شهنشاه گفت: آنچه گفتم برت
بگويند خصمان به روي اندرت
چنين گفت با من وزير كهن
تو نيز آنچه داني بگوي و بكن
بخنديد و انگشت بر لب گرفت
كز او هرچه آيد نيايد شگفت
حسودي كه بيند بجاي خودم
كجا بر زبان آورد جز بدم
من آن ساعت انگاشتم دشمنش
كه خسرو فروتر نشاند از منش
چو سلطان فضيلت نهد بر ويم
نداني كه دشمن بود در پيم؟
مرا تا قيامت نگيرد بدوست
چو بيند كه در عز من ذل اوست
بر اينت بگويم حديثي درست
اگر گوش با بنده داري نخست
ندانم كجا ديده‌ام در كتاب
كه ابليس را ديد شخصي به خواب
به بالا صنوبر، به ديدن چو حور
چو خورشيدش از چهره مي‌تافت نور
فرا رفت و گفت: اي عجب، اين تويي
فرشته نباشد بدين نيكويي
تو كاين روي داري به حسن قمر
چرا در جهاني به زشتي سمر؟
چرا نقش بندت در ايوان شاه
دژم روي كرده‌ست و زشت و تباه؟
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو
بزاري برآورد بانگ و غريو
كه اي نيكبخت اين نه شكل من است
وليكن قلم در كف دشمن است
مرا همچنين نام نيك است ليك
ز علت نگويد بدانديش نيك
وزيري كه جاه من آبش بريخت
به فرسنگ بايد ز مكرش گريخت
وليكن نينديشم از خشم شاه
دلاور بود در سخن، بي‌گناه
اگر محتسب گردد آن را غم است
كه سنگ ترازوي بارش كم است
چو حرفم برآمد درست از قلم
مرا از همه حرف گيران چه غم؟
ملك در سخن گفتنش خيره ماند
سر دست فرماندهي برفشاند
كه مجرم به زرق و زبان آوري
ز جرمي كه دارد نگردد بري
ز خصمت همانا كه نشنيده‌ام
نه آخر به چشم خودت ديده‌ام؟
كز اين زمره خلق در بارگاه
نمي‌باشدت جز در اينان نگاه
بخنديد مرد سخنگوي و گفت
حق است اين سخن، حق نشايد نهفت
در اين نكته‌اي هست اگر بشنوي
كه حكمت روان باد و دولت قوي
نبيني كه درويش بي دستگاه
بحسرت كند در توانگر نگاه
مرا دستگاه جواني برفت
به لهو و لعب زندگاني برفت
ز ديدار اينان ندارم شكيب
كه سرمايه داران حسنند و زيب
مرا همچنين چهره گلپام بود
بلورينم از خوبي اندام بود
در اين غايتم رشت بايد كفن
كه مويم چو پنبه است و دوكم بدن
مرا همچنين جعد شبرنگ بود
قبا در بر از فربهي تنگ بود
دو رسته درم در دهن داشت جاي
چو ديواري از خشت سيمين بپاي
كنونم نگه كن به وقت سخن
بيفتاده يك يك چو سور كهن
در اينان بحسرت چرا ننگرم؟
كه عمر تلف كرده ياد آورم
برفت از من آن روزهاي عزيز
بپايان رسد ناگه اين روز نيز
چو دانشور اين در معني بسفت
بگفت اين كز اين به محال است گفت
در اركان دولت نگه كرد شاه
كز اين خوبتر لفظ و معني مخواه
كسي را نظر سوي شاهد رواست
كه داند بدين شاهدي عذر خواست
بعقل ار نه آهستگي كردمي
به گفتار خصمش بيازردمي
بتندي سبك دست بردن به تيغ
به دندان برد پشت دست دريغ
ز صاحب غرض تا سخن نشنوي
كه گر كار بندي پشيمان شوي
نكونام را جاه و تشريف و مال
بيفزود و، بدگوي را گوش‌مال
به تدبير دستور دانشورش
به نيكي بشد نام در كشورش
به عدل و كرم سالها ملك راند
برفت و نكونامي از وي بماند
چنين پادشاهان كه دين پرورند
به بازوي دين، گوي دولت برند
از آنان نبينم در اين عهد كس
وگر هست بوبكر سعدست و بس
بهشتي درختي تو، اي پادشاه
كه افگنده‌اي سايه يك ساله راه
طمع بود در بخت نيك اخترم
كه بال هماي افگند بر سرم
خرد گفت دولت نبخشد هماي
گر اقبال خواهي در اين سايه آي
خدايا برحمت نظر كرده‌اي
كه اين سايه بر خلق گسترده‌اي
دعا گوي اين دولتم بنده‌وار
خدايا تو اين سايه پاينده‌دار
صواب است پيش از كشش بند كرد
كه نتوان سر كشته پيوند كرد
خداوند فرمان و راي و شكوه
ز غوغاي مردم نگردد ستوه
سر پر غرور از تحمل تهي
حرامش بود تاج شاهنشهي
نگويم چو جنگ آوري پاي دار
چو خشم آيدت عقل بر جاي دار
تحمل كند هر كه را عقل هست
نه عقلي كه خشمش كند زيردست
چو لشكر برون تاخت خشم از كمين
نه انصاف ماند نه تقوي نه دين
نديدم چنين ديو زير فلك
كز او مي‌گريزند چندين ملك


سر آغاز (آغاز باب اول)

۳۵ بازديد


شنيدم كه در وقت نزع روان
به هرمز چنين گفت نوشيروان
كه خاطر نگهدار درويش باش
نه در بند آسايش خويش باش
نياسايد اندر ديار تو كس
چو آسايش خويش جويي و بس
نيايد به نزديك دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درويش محتاج دار
كه شاه از رعيت بود تاجدار
رعيت چو بيخند و سلطان درخت
درخت، اي پسر، باشد از بيخ سخت
مكن تا تواني دل خلق ريش
وگر مي‌كني مي‌كني بيخ خويش
اگر جاده‌اي بايدت مستقيم
ره پارسايان اميدست و بيم
طبيعت شود مرد را بخردي
به اميد نيكي و بيم بدي
گر اين هر دو در پادشه يافتي
در اقليم و ملكش پنه يافتي
كه بخشايش آرد بر اميدوار
به اميد بخشايش كردگار
گزند كسانش نيايد پسند
كه ترسد كه در ملكش آيد گزند
وگر در سرشت وي اين خوي نيست
در آن كشور آسودگي بوي نيست
اگر پاي بندي رضا پيش گير
وگر يك سواره سر خويش گير
فراخي در آن مرز و كشور مخواه
كه دلتنگ بيني رعيت ز شاه
ز مستكبران دلاور بترس
ازان كو نترسد ز داور بترس
دگر كشور آباد بيند به خواب
كه دارد دل اهل كشور خراب
خرابي و بدنامي آيد ز جور
رسد پيش بين اين سخن را به غور
رعيت نشايد به بيداد كشت
كه مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان كن از بهر خويش
كه مزدور خوشدل كند كار بيش
مروت نباشد بدي با كسي
كز او نيكويي ديده باشي بسي
شنيدم كه خسرو به شيرويه گفت
در آن دم كه چشمش زديدن بخفت
برآن باش تا هرچه نيت كني
نظر در صلاح رعيت كني
الا تا نپيچي سر از عدل و راي
كه مردم ز دستت نپيچند پاي
گريزد رعيت ز بيدادگر
كند نام زشتش به گيتي سمر
بسي بر نيايد كه بنياد خود
بكند آن كه بنهاد بنياد بد
خرابي كند مرد شمشير زن
نه چندان كه دود دل طفل و زن
چراغي كه بيوه زني برفروخت
بسي ديده باشي كه شهري بسوخت
ازان بهره‌ورتر در آفاق نيست
كه در ملكراني بانصاف زيست
چو نوبت رسد زين جهان غربتش
ترحم فرستند بر تربتش
بدو نيك مردم چو مي‌بگذرند
همان به كه نامت به نيكي برند
خدا ترس را بر رعيت گمار
كه معمار ملك است پرهيزگار
بد انديش تست آن و خونخوار خلق
كه نفع تو جويد در آزار خلق
رياست به دست كساني خطاست
كه از دستشان دستها برخداست
نكو كار پرور نبيند بدي
چو بد پروري خصم خون خودي
مكافات موذي به مالش مكن
كه بيخش برآورد بايد ز بن
مكن صبر بر عامل ظلم دوست
چه از فربهي بايدش كند پوست
سر گرگ بايد هم اول بريد
نه چون گوسفندان مردم دريد
چه خوش گفت بازارگاني اسير
چو گردش گرفتند دزدان به تير
چو مردانگي آيد از رهزنان
چه مردان لشكر، چه خيل زنان
شهنشه كه بازارگان را بخست
در خير بر شهر و لشكر ببست
كي آن جا دگر هوشمندان روند
چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟
نكو بايدت نام و نيكو قبول
نكودار بازارگان و رسول
بزرگان مسافر بجان پرورند
كه نام نكويي به عالم برند
تبه گردد آن مملكت عن قريب
كز او خاطر آزرده آيد غريب
غريب آشنا باش و سياح دوست
كه سياح جلاب نام نكوست
نكودار ضيف و مسافر عزيز
وز آسيبشان بر حذر باش نيز
ز بيگانه پرهيز كردن نكوست
كه دشمن توان بود در زي دوست
قديمان خود را بيفزاي قدر
كه هرگز نيايد ز پرورده غدر
چو خدمتگزاريت گردد كهن
حق ساليانش فرامش مكن
گر او را هرم دست خدمت ببست
تو را بر كرم همچنان دست هست
شنيدم كه شاپور دم در كشيد
چو خسرو به رسمش قلم دركشيد
چو شد حالش از بينوايي تباه
نبشت اين حكايت به نزديك شاه
چو بذل تو كردم جواني خويش
به هنگام پيري مرانم ز پيش
غريبي كه پر فتنه باشد سرش
ميازار و بيرون كن از كشورش
تو گر خشم بروي نگيري رواست
كه خود خوي بد دشمنش در قفاست
وگر پارسي باشدش زاد بوم
به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هم آن جا امانش مده تا به چاشت
نشايد بلا بر دگر كس گماشت
كه گويند برگشته باد آن زمين
كز او مردم آيند بيرون چنين
عمل گر دهي مرد منعم شناس
كه مفلس ندارد ز سلطان هراس
چو مفلس فرو برد گردن به دوش
از او بر نيايد دگر جز خروش
چو مشرف دو دست از امانت بداشت
ببايد بر او ناظري بر گماشت
ور او نيز در ساخت با خاطرش
ز مشرف عمل بر كن و ناظرش
خدا ترس بايد امانت گزار
امين كز تو ترسد امينش مدار
امين بايد از داور انديشناك
نه از رفع ديوان و زجر و هلاك
بيفشان و بشمار و فارغ نشين
كه از صد يكي را نبيني امين
دو همجنس ديرينه را هم‌قلم
نبايد فرستاد يك جا بهم
چه داني كه همدست گردند و يار
يكي دزد باشد، يكي پرده‌دار
چو دزدان زهم باك دارند و بيم
رود در ميان كارواني سليم
يكي را كه معزول كردي ز جاه
چو چندي برآيد ببخشش گناه
بر آوردن كام اميدوار
به از قيد بندي شكستن هزار
نويسنده را گر ستون عمل
بيفتد، نبرد طناب امل
به فرمانبران بر شه دادگر
پدروار خشم آورد بر پسر
گهش مي‌زند تا شود دردناك
گهي مي‌كند آبش از ديده پاك
چو نرمي كني خصم گردد دلير
وگر خشم گيري شوند از تو سير
درشتي و نرمي بهم در به است
چو رگ‌زن كه جراح و مرهم نه است
جوانمرد و خوش خوي و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
نيامد كس اندر جهان كو بماند
مگر آن كز او نام نيكو بماند
نمرد آن كه ماند پس از وي بجاي
پل و خاني و خان و مهمان سراي
هر آن كو نماند از پسش يادگار
درخت وجودش نياورد بار
وگر رفت و آثار خيرش نماند
نشايد پس مرگش الحمد خواند
چو خواهي كه نامت بود جاودان
مكن نام نيك بزرگان نهان
همين نقش بر خوان پس از عهد خويش
كه ديدي پس از عهد شاهان پيش
همين كام و ناز و طرب داشتند
به آخر برفتند و بگذاشتند
يكي نام نيكو ببرد از جهان
يكي رسم بد ماند از او جاودان
به سمع رضا مشنو ايذاي كس
وگر گفته آيد به غورش برس
گنهكار را عذر نسيان بنه
چو زنهار خواهند زنهار ده
گر آيد گنهكاري اندر پناه
نه شرط است كشتن به اول گناه
چو باري بگفتند و نشنيد پند
دگر گوش مالش به زندان و بند
وگر پند و بندش نيايد بكار
درختي خبيث است بيخش برآر
چو خشم آيدت بر گناه كسي
تأمل كنش در عقوبت بسي
كه سهل است لعل بدخشان شكست
شكسته نشايد دگرباره بست


در معني شفقت بر حال رعيت

۳۳ بازديد


شنيدم كه فرماندهي دادگر
قبا داشتي هر دو روي آستر
يكي گفتش اي خسرو نيكروز
ز ديباي چيني قبايي بدوز
بگفت اين قدر ستر و آسايش است
وز اين بگذري زيب و آرايش است
نه از بهر آن مي‌ستانم خراج
كه زينت كنم بر خود و تخت و تاج
چو همچون زنان حله در تن كنم
بمردي كجا دفع دشمن كنم؟
مرا هم ز صد گونه آز و هواست
وليكن خزينه نه تنها مراست
خزاين پر از بهر لشكر بود
نه از بهر آذين و زيور بود
سپاهي كه خوشدل نباشد ز شاه
ندارد حدود ولايت نگاه
چو دشمن خر روستايي برد
ملك باج و ده يك چرا مي‌خورد؟
مخالف خرش برد و سلطان خراج
چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟
مروت نباشد بر افتاده زور
برد مرغ‌دون دانه از پيش مور
رعيت درخت است اگر پروري
به كام دل دوستان برخوري
به بي‌رحمي از بيخ و بارش مكن
كه نادان كند حيف بر خويشتن
كسان برخورند از جواني و بخت
كه با زيردستان نگيرند سخت
اگر زيردستي درآيد ز پاي
حذر كن ز ناليدنش بر خداي
چو شايد گرفتن بنرمي ديار
به پيكار خون از مشامي ميار
به مردي كه ملك سراسر زمين
نيرزد كه خوني چكد بر زمين
شنيدم كه جمشيد فرخ سرشت
به سرچشمه‌اي بر به سنگي نبشت
بر اين چشمه چون ما بسي دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
گرفتيم عالم به مردي و زور
وليكن نبرديم با خود به گور
چو بر دشمني باشدت دسترس
مرنجانش كو را همين غصه بس
عدو زنده سرگشته پيرامنت
به از خون او كشته در گردنت


گفتار اندر بخشايش بر ضعيفان

۳۳ بازديد


نه بر حكم شرع آب خوردن خطاست
وگر خون به فتوي بريزي رواست
كرا شرع فتوي دهد بر هلاك
الا تا نداري ز كشتنش باك
وگر داني اندر تبارش كسان
برايشان ببخشاي و راحت رسان
گنه بود مرد ستمگاره را
چه تاوان زن و طفل بيچاره را؟
تنت زورمندست و لشكر گران
وليكن در اقليم دشمن مران
كه وي بر حصاري گريزد بلند
رسد كشوري بي گنه را گزند
نظر كن در احوال زندانيان
كه ممكن بود بي‌گنه در ميان
چو بازارگان در ديارت بمرد
به مالش خساست بود دستبرد
كزان پس كه بر وي بگريند زار
بهم باز گويند خويش و تبار
كه مسكين در اقليم غربت بمرد
متاعي كز او ماند ظالم ببرد
بينديش ازان طفلك بي پدر
وز آه دل دردمندش حذر
بسا نام نيكوي پنجاه سال
كه يك نام زشتش كند پايمال
پسنديده كاران جاويد نام
تطاول نكردند بر مال عام
بر آفاق اگر سر بسر پادشاست
چو مال از توانگر ستاند گداست
بمرد از تهيدستي آزاد مرد
ز پهلوي مسكين شكم پر نكرد