حكايت كرم مردان صاحبدل

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت كرم مردان صاحبدل

۳۵ بازديد


يكي را كرم بود و قوت نبود
كفافش بقدر مروت نبود
كه سفله خداوند هستي مباد
جوانمرد را تنگدستي مباد
كسي را كه همت بلند اوفتد
مرادش كم اندر كمند اوفتد
چو سيلاب ريزان كه در كوهسار
نگيرد همي بر بلندي قرار
نه در خورد سرمايه كردي كرم
تنك مايه بودي از اين لاجرم
برش تنگدستي دو حرفي نبشت
كه اي خوب فرجام نيكو سرشت
يكي دست گيرم به چندي درم
كه چندي است تا من به زندان درم
به چشم اندرش قدر چيزي نبود
وليكن به دستش پشيزي نبود
به خصمان بندي فرستاد مرد
كه اي نيك نامان آزاد مرد
بداريد چندي كف از دامنش
و گر مي‌گريزد ضمان بر منش
وزان جا به زنداني آمد كه خيز
وز اين شهر تا پاي داري گريز
چو گنجشك در باز ديد از قفس
قرارش نماند اندر او يك نفس
چو باد صبا زان ميان سير كرد
نه سيري كه بادش رسيدي به گرد
گرفتند حالي جوانمرد را
كه حاصل كن اين سيم يا مرد را
به بيچارگي راه زندان گرفت
كه مرغ از قفس رفته نتوان گرفت
شنيدم كه در حبس چندي بماند
نه شكوت نبشت و نه فرياد خواند
زمانها نياسود و شبها نخفت
بر او پارسايي گذر كرد و گفت:
نپندارمت مال مردم خوري
چه پيش آمدت تا به زندان دري؟
بگفت اي جليس مبارك نفس
نخوردم به حيلت گري مال كس
يكي ناتوان ديدم از بند ريش
خلاصش نديدم بجز بند خويش
نديدم به نزديك رايم پسند
من آسوده و ديگري پاي بند
بمرد آخر و نيك نامي ببرد
زهي زندگاني كه نامش نمرد
تني زنده دل، خفته در زير گل
به از عالمي زندهٔ مرده دل
دل زنده هرگز نگردد هلاك
تن زنده دل گر بميرد چه باك؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد