دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۳۵ بازديد
درويشي را شنيدم كه بغاري در نشسته بود و در بروي از جهانيان بسته و ملوك و اغنيا را در چشم همت او شوكت و هيبت نمانده
آز بگذار و پادشاهي كن
گردن بي طمع بلند بود
هر كرا بر سِماط بنشستي
واجب آمد به خدمتش برخاست
ديده شكيبد ز تماشاي باغ
بي گل و نسرين به سر آرد دماغ
ور نبود دلبر همخوابه پيش
دست توان كرد در آغوش خويش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد