حكايت شمارهٔ ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳

۳۴ بازديد

جواني خردمند از فنون فضايل حظي وافر داشت و طبعي نافر چندان كه در محافل دانشمندان نشستي زبان سخن ببستي باري پدرش گفت اي پسر تو نيز آنچه داني بگوي گفت ترسم كه بپرسند از آنچه ندانم و شرمساري برم.

نشنيدى كه صوفيى مى‌كوفت
زير نعلين خويش ميخى چند؟
آستينش گرفت سرهنگي
كه بيا نعل بر ستورم بند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد