حكايت محمود كه مهمان گلخن تاب شد

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت محمود كه مهمان گلخن تاب شد

۴۲ بازديد


يك شبي محمود دل پر تاب شد
ميهمان رند گلخن تاب شد
رند بر خاكسترش بنشاند خوش
ريزه در گلخن همي‌افشاند خوش
خشك ناني پيش او آورد زود
دست بيرون كرد شاه و خورد زود
گفت آخر گلخني امشب ز من
عذر خواهد من سرش برم ز تن
عاقبت چون عزم رفتن كرد شاه
گلخني گفتش كه ديدي جايگاه
خورد و خفتم ديدي و ايوان من
آمدي ناخوانده خود مهمان من
گرد گر بار افتدت، برخيز زود
پس قدم در راه نه، سر نيز زود
ور سرما نبودت مي‌باش خوش
گلخني گو ريزه‌اي مي‌پاش خوش
من نه بيش از تو نه كمتر آيمت
من كيم تا من برابر آيمت
خوش شد از گفتار او شاه جهان
هفت بار ديگرش شد ميهمان
روز آخر گلخني را گفت شاه
آخر از شاه جهان چيزي بخواه
گفت اگر حاجت بگويد آن گدا
شاهش آن حاجت بگرداند روا
شاه گفتش حاجتت با من بگو
خسروي كن، ترك اين گلخن بگو
گفت حاجتمند آنم من كه شاه
هم چنين مهمانم آيد گاه گاه
خسروي من لقاي او بس است
تاج فرقم خاك پاي او بس است
شهريار از دست تو بسيار هست
هيچ گلخن تاب را اين كارهست
با تو در گلخن نشسته گلختي
به كه بي‌تو پادشاهي گلشني
چون ازين گلخن درآمد دولتم
كافري باشد ازينجا رحلتم
با تو اينجا گر وصالي پي نهم
آن به ملك هر دو عالم كي دهم
بس بود اين گلخنم روشن ز تو
چيست به از تو كه خواهم من ز تو
مرگ جان باد اين دل پر پيچ را
گر گزيند بر تو هرگز هيچ را
من نه شاهي خواهم و نه خسروي
آنچ مي‌خواهم من از تو هم توي
شه تو بس باشي، مكن شاهي مرا
ميهمان مي‌آي گه گاهي مرا
عشق او بايد ترا كار اين بود
آن تو او را غم و بار اين بود
گر ترا عشق است، از وي خواه نيز
دست ازين دامن مكن كوتاه نيز
دل بگيرد زان خويشش بي‌شكي
بحر دارد، قطره خواهد از يكي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد