گفتهٔ واسطي كه گذارش بر گور جهودان افتاد

۳۷ بازديد


واسطي مي‌رفت سرگردان شده
وز تحير بي سرو سامان شده
چشم برگور جهودانش اوفتاد
پس نظر زانجا بپيشانش اوفتاد
اين جهودان، گفت معذورند نيك
اين بنتوان با كسي گفتن وليك
اين سخن از وي كس قاضي شنيد
خشمگين او را بر قاضي كشيد
حرف او چون در خور قاضي نبود
كرد انكار و بدين راضي نبود
واسطي گفتش كه اين قوم تباه
گر نه‌اند از حكم تو معذور راه
ليك از حكم خداي آسمان
جمله معذوران راهند اين زمان
ديگري گفتش كه تا من زنده‌ام
عشق او را لايق و زيبنده‌ام
از همه ببريده‌ام بنشسته من
لاف عشقش مي‌زنم پيوسته من
چون همه خلق جهان را ديده‌ام
در كه پيوندم كه بس ببريده‌ام
كار من سوداي عشق او بس است
وين چنين سودانه كار هركس است
كار آوردم به جان در عشق يار
گوييا جانم نمي‌آيد به كار
وقت آن آمد كه خط در جان كشم
جام مي بر طاعت جانان كشم
بر جمالش چشم و جان روشن كنم
با وصالش دست در گردن كنم
گفت نتوان شد به دعوي و به لاف
هم‌نشين سيمرغ را بر كوه قاف
لاف عشق او مزن در هر نفس
كو نگنجد در جوال هيچ كس
گر نسيم دولتي آيد فراز
پرده اندازد ز روي كار باز
پس ترا خوش دركشد در راه خويش
فرد بنشاند به خلوت گاه خويش
گر بود اين جايگه دعوي ترا
مغز آن معني بود دعوي ترا
دوستداري تو آزاري بود
دوستي او ترا كاري بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد