حكايت شيخ بوبكر نشابوري كه خرش بر لاف زدن او بادي رها كرد

۴۰ بازديد


شيخ بوبكر نشابوري به راه
با مريدان شد برون از خانقاه
شيخ بر خر بود بي‌اصحابنا
كرد ناگه خر مگر بادي رها
شيخ را زان باد حالت شد پديد
نعره‌اي زد، جامه بر هم مي‌دريد
هم مريدان هم كسي كان ديد ازو
هيچ كس في الجمله نپسنديد ازو
بعد از آن كرد آن يكي از وي سؤال
كاخر اينجا در كه كرداي شيخ حال
گفت چنداني كه مي‌كردم نگاه
بود از اصحاب من بگرفته راه
بود هم از پيش و هم از پس مريد
گفتم الحق كم نيم از بايزيد
هم چنين كه امروز خويش آراسته
با مريدانم ز جان برخاسته
بي‌شكي فردا خوشي در عز و ناز
درروم در دشت محشر سرفراز
گفت چون اين فكر كردم، از قضا
كرد خر اين جايگه بادي رها
يعني آن كو مي‌زند اين شيوه لاف
خر جوابش مي‌دهد، چند از گزاف
زين سبب چون آتشم در جان فتاد
جاي حالم بود و حالم زان فتاد
تا تو در عجب و غروري مانده‌اي
از حقيقت دور دوري مانده‌اي
عجب بر هم زن، غرورت رابسوز
حاضر از نفسي، حضورت را بسوز
اي بگشته هر دم از لوني دگر
در بن هر موي فرعوني دگر
تا ز تو يك ذره باقي ماندست
صد نشان از تو نفاقي ماندست
از مني گر ايمني باشد ترا
با دو عالم دشمني باشد ترا
گر تو روزي در فناي تن شوي
گر همه شب در شبي روشن شوي
من مگو اي از مني در صد بلا
تا به ابليسي نگردي مبتلا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد