حكايت ديوانه‌اي كه تگرگي بر سرش خورد و گمان برد كودكان بر سر او سنگ مي‌زنند

۳۶ بازديد


بود آن ديوانه خون از دل چكان
زانك سنگ انداختندش كودكان
رفت آخر تا به كنج گلخني
بود اندر كنج گلخن روزني
شد از آن روزن تگرگي آشكار
بر سرديوانه آمد در نثار
چون تگرگ از سنگ مي‌نشناخت باز
كرد بيهوده زبان خود دراز
داد ديوانه بسي دشنام زشت
كز چه اندازند بر من سنگ و خشت
تيره بود آن خانه افتادش گمان
كين مگر هم كودكانند اين زمان
تا كه از جايي دري بگشاد باد
روشني در خانهٔ گلخن فتاد
باز دانست او تگرگ اينجا ز سنگ
دل شدش از دادن دشنام تنگ
گفت يا رب تيره بود اين گلخنم
سهو كردم، هرچ گفتم آن منم
گر زند ديوانهٔ اين شيوه لاف
تو مده از سركشي با او مصاف
آنك اينجا مست لا يعقل بود
بي‌قرار و بي كس و بي دل بود
مي‌گذارد عمر در ناكاميي
هر زمانش تازه بي‌آراميي
تو زفان از شيوهٔ او دور دار
عاشق و ديوانه را معذوردار
گر نظر در سر بي‌نوران كني
جمله آن بي شك ز معذوران كني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد