سقايي كه از سقاي ديگر آب خواست

مشاور شركت بيمه پارسيان

سقايي كه از سقاي ديگر آب خواست

۳۶ بازديد


مي‌شد آن سقا مگر آبي به كف
ديد سقايي دگر در پيش صف
حالي اين يك آب در كف آن زمان
پيش آن يك رفت و آبي خواست از آن
مرد گفتش اي ز معني بي‌خبر
چون تو هم اين آب داري خوش بخور
گفت هين آبي ده‌اي بخرد مرا
زانكه دل بگرفت از آن خود مرا
بود آدم را دلي از كهنه سير
از براي نو به گندم شد دلير
كهنها جمله به يك گندم فروخت
هرچ بودش جمله در گندم بسوخت
عور شد، دردي ز دل سر بر زدش
عشق آمد حلقه‌اي بر در زدش
در فروغ عشق چون ناچيز شد
كهنه و نو رفت واو هم نيزشد
چون نماندش هيچ، با هيچي بساخت
هرچ دستش داد در هيچي به باخت
دل ز خود بگرفتن و مردن بسي
نيست كار ما و كار هر كسي
ديگري گفتش كه پندارم كه من
كرده‌ام حاصل كمال خويشتن
هم كمال خويش حاصل كرده‌ام
هم رياضتهاي مشكل كرده‌ام
چون هم اينجا كار من حاصل ببود
رفتنم زين جايگه مشكل ببود
ديدهٔ كس را كه برخيزد ز گنج
مي‌دود در كوه و در صحرا به رنج
گفت اي ابليس طبع پر غرور
در مني گم وز مراد من نفور
در خيال خويش مغرور آمده
از فضاي معرفت دورآمده
نفس بر جان تو دستي يافته
ديو در مغزت نشستي يافته
گر ترا نوريست در ره يارتست
ور ترا ذوقيست آن پندار تست
وجد و فقر تو خيالي بيش نيست
هرچ مي‌گويي محالي بيش نيست
غره اين روشني ره مباش
نفس تو باتست، جز آگه مباش
با چنين خصمي ز بي تيغي به دست
كي تواند هيچ كس ايمن نشست
گر ترا نوري ز نفس آمد پديد
زخم كژدم از كرفس آمد پديد
تو بدان نور نجس غره مباش
چون نه‌اي خورشيد جز ذره مباش
نه ز تاريكي ره نوميد شو
نه ز نورش هم بر خورشيد شو
تا تو پندار خويشي اي عزيز
خواندن و راندن نه ارزد يك پشيز
چون برون آيي ز پندار وجود
بر تو گردد دور پرگار وجود
ور ترا پندار هستي هست هيچ
نبودت از نيستي در دست هيچ
ذره‌اي گر طعم هستي با شدت
كافري و بت پرستي با شدت
گر پديد آيي به هستي يك نفس
تير باران آيدت از پيش و پس
تا تو هستي، رنج جان را تن بنه
صد قفا را هر زمان گردن بنه
گر تو آيي خود به هستي آشكار
صد قفات از پي در آرد روزگار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد