بود درويشي ز فرط عشق زار
وز محبت همچو آتش بيقرار
هم ز تفت عشق جانش سوخته
هم ز تاب جان زفانش سوخته
آتش از جان در دلش افتاده بود
مشكلي بس مشكلش افتاده بود
در ميان راه ميشد بيقرار
ميگريست و اين سخن ميگفت زار
جان و دل از آتش رشكم بسوخت
چند گريم چون همه اشكم بسوخت
هاتفي گفتش مزن زين بيش لاف
ازچه با او درفكندي از گزاف
گفت من كي درفكندم با يكي
او درافكندست با من بيشكي
چون مني را كي بود آن مغز و پوست
تا چو اويي را تواند داشت دوست
من چه كردم، هرچ كرد او كرد و بس
دل چو خون شد خون دل او خورد و بس
او چو با تو درفكند و داد بار
تو مكن از خويش در سر زينهار
تو كه باشي تا در آن كار عظيم
يك نفس بيرون كني پاي از گليم
با تو گر او عشق بازد اي غلام
عشق او با صنع ميبازد مدام
تو نهاي بس هيچ و نه بر هيچ كار
محو گرد وصنع با صانع گذار
گر پديد آري تو خود را در ميان
هم ز ايمانت برآيي هم ز جان
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۴۰ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد