دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۵ بازديد
گفت آن ديوانهٔ تن برهنه
در مياه راه ميشد گرسنه
بود باراني و سرمايي شگرف
تر شد آن سرگشته از باران و برف
نه نهفتي بودش و نه خانهاي
عاقبت ميرفت تا ويرانهاي
چون نهاد از راه در ويرانه گام
بر سرش آمد همي خشتي ز بام
سر شكستش خون روان شد همچو جوي
مرد سوي آسمان بركرد روي
گفت تا كي كوس سلطاني زدن
زين نكوتر خشت نتواني زدن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد