گفتگوي سقراط با شاگردش در دم مرگ

مشاور شركت بيمه پارسيان

گفتگوي سقراط با شاگردش در دم مرگ

۳۵ بازديد


گفت چون سقراط در نزع اوفتاد
بود شاگرديش، گفت اي اوستاد
چون كفن سازيم، تن پاكت كنيم
در كدامين جاي در خاكت كنيم
گفت اگر تو بازيابيم اي غلام
دفن كن هر جا كه خواهي والسلام
من چو خود را زنده در عمري دراز
پي نبردم، مرده كي يا بي تو باز
من چنان رفتم كه در وقت گذر
يك سري مويم نبود از خود خبر
ديگري گفتش كه‌اي نيك اعتقاد
برنيامد يك دم از من بر مراد
جملهٔ عمرم كه در غم بوده‌ام
مستمند كوي عالم بوده‌ام
بر دل پر خون من چندان غمست
كز غمم هر ذره‌اي در ماتم است
دايما حيران و عاجز بوده‌ام
كافرم، گر شاد هرگز بوده‌ام
مانده‌ام زين جمله غم در خويش من
بر سري چون راه گيرم پيش من
گر نبودي نقد چنديني غمم
زين سفر بودي دلي بس خرمم
ليك چون دل هست پر خون، چون كنم
با تو گفتم جمله، اكنون چون كنم
گفت اي مغرور شيدا آمده
پاي تا سر غرق سودا آمده
نامرادي و مراد اين جهان
تابجنبي بگذرد در يك زمان
هرچ آن در يك نفس مي‌بگذرد
عمر هم بي آن نفس مي‌بگذرد
چون جهان مي‌بگذرد، بگذر تو نيز
ترك او گير و بدو منگر تو نيز
زانك هر چيزي كه آن پاينده نيست
هرك دلبندد درو دل زنده نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد