حكايت جنيد كه سر پسرش را بريدند

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت جنيد كه سر پسرش را بريدند

۳۴ بازديد


مقتداي دين، جنيد، آن بحر ژرف
يك شبي مي‌گفت در بغداد حرف
حرفهايي كز بلندي آسمانش
سرنهادي تشنه دل در آستانش
داشت بس برنا، جنيد راه بر
هم چو خورشيد او يكي زيبا پسر
سر بريدند آن پسر را زار زار
پس ميان جمعش افكندند خوار
چون بديد آن سر، جنيد پاك باز
دم نزد، آن جمع را دل داد باز
گفت آن ديگي كه امشب بس عظيم
برنهادم من در اسرار قديم
در چنان ديگي گرم بايد چنين
هم بود زين بيش و كم نايد ازين
ديگري گفتش كه مي‌ترسم ز مرگ
وادي دورست و من بي‌زاد و برگ
اين چنين كز مرگ مي‌ترسد دلم
جان برآيد در نخستين منزلم
گر منم مير اجل با كار و بار
چون اجل آيد بميرم زار زار
هركه خورد او از اجل يك تيغ دست
هم قلم شد تيغ و هم دستش شكست
اي دريغا كز جهاني دست و تيغ
جز دريغي نيست در دست، اي دريغ
هدهدش گفت اي ضعيف ناتوان
چند خواهد ماند مشتي استخوان
استخواني چند در هم ساخته
مغز او در استخوان بگداخته
تو نمي داني كه عمرت بيش و كم
هست باقي از دو دم تا كي دژم
تو نمي داني كه هركه زاد، مرد
شد به خاك و هرچ بودش باد برد
هم براي بودنت پرورده‌اند
هم براي بردنت آورده‌اند
هست گردون هم چو طشت سرنگون
وز شفق اين طشت هر شب غرق خون
آفتاب تيغ زن در گشت او
اين همه سر مي‌برد در طشت او
تو اگر آلوده گر پاك آمدي
قطرهٔ آبي كه با خاك آمدي
قطرهٔ آب از قدم تا فرق درد
كي تواند كرد با دريا نبرد
گر تو عمري در جهان فرمان دهي
هم بسوزي هم بزاري جان دهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد