تحير بايزيد

مشاور شركت بيمه پارسيان

تحير بايزيد

۳۵ بازديد


بايزيد آمد شبي بيرون ز شهر
از خروش خلق خالي ديد شهر
ماهتابي بود بس عالم‌فروز
شب شده از پرتو او مثل روز
آسمان پر انجم آراسته
هر يكي كار دگر را خاسته
شيخ چنداني كه در صحرا بگشت
كس نمي‌جنبيد در صحرا و دشت
شورشي بر وي پديد آمد به زور
گفت يا رب در دلم افتاد شور
با چنين درگه كه در رفعت تر است
اين چنين خالي ز مشتاقان چراست
هاتفي گفتش كه اي حيران راه
هر كسي را راه ندهد پادشاه
عزت اين در چنين كرد اقتضا
كز در ما دور باشد هر گدا
چون حريم عز ما نور افكند
غافلان خفته را دور افكند
سالها بودند مردان انتظار
تا يكي را بار بود از صد هزار
جملهٔ مرغان ز هول و بيم راه
بال و پر پرخون، برآوردند به ماه
راه مي‌ديدند پايان ناپديد
درد مي‌ديدند درمان ناپديد
باد استغنا چنان جستي درو
كاسمان را پشت بشكستي درو
در بياباني كه طاوس فلك
هيچ مي‌سنجد درو بي‌هيچ شك
كي بود مرغي دگر را در جهان
طاقت آن راه هرگز يك زمان
چون بترسيدند آن مرغان ز راه
جمع گشتند آن همه يك جايگاه
پيش هدهد آمدند از خود شده
جمله طالب گشته و به خرد شده
پس بدو گفتند اي داناي راه
بي‌ادب نتوان شدن در پيش شاه
تو بسي پيش سليمان بوده‌اي
بر بساط ملك سلطان بوده‌اي
رسم خدمت سر به سر دانسته‌اي
موضع امن و خطر دانسته‌اي
هم فراز و شيب اين ره ديده‌اي
هم بسي گرد جهان گرديده‌اي
راي ما آنست كين ساعت به نقد
چون تويي ما را امام حل و عقد
بر سر منبر شوي اين جايگاه
پس بساز اين قوم خود را ساز راه
شرح گويي رسم و آداب ملوك
زانك نتوان كرد بر جهل اين سلوك
هر يكي راهست در دل مشكلي
مي‌ببايد راه را فارغ‌دلي
مشكل دلهاي ما حل كن نخست
تا كنيم از بعد آن عزمي درست
چون بپرسيم از تو مشكلهاي خويش
بستريم اين شبهت از دلهاي خويش
زآنك مي‌دانيم كين راه دراز
در ميان شبهه ندهد نور باز
دل چو فارغ گشت، تن در ره دهيم
بي‌دل و تن سر بدان درگه نهيم
بعد از آن هدهد سخن را ساز كرد
بر سر كرسي شد و آغازكرد
هدهد با تاج چون بر تخت شد
هرك رويش ديد عالي بخت شد
پيش هدهد صد هزاران بيشتر
صف زدند از خيل مرغان سر به سر
پيش آمد بلبل و قمري به هم
تا كنند آن هر دو تن مقري به هم
هر دو آنجا بركشيدند آن زمان
غلغلي افتاد ازيشان در جهان
لحن ايشان هركه را در گوش شد
بي‌قرار آمد ولي مدهوش شد
هر يكي را حالتي آمد پديد
كس نه باخود بود و نه بي‌خود پديد
بعد از آن هدهد سخن آغازكرد
پرده از روي معاني بازكرد
سايلي گفتش كه‌اي برده سبق
تو بچه از ماسبق بردي به حق
چون تو جويايي و ماجويان راست
در ميان ما تفاوت از چه خاست
چه گنه آمد ز جسم و جان ما
قسم تو صافي و دردي آن ما
گفت اي سايل سليمان را همي
چشم افتادست بر ما يك دمي
نه به سيم اين يافتم من ني به زر
هست اين دولت مرا زان يك نظر
كي به طاعت اين بدست‌آرد كسي
زانك كرد ابليس اين طاعت بسي
ور كسي گويد نبايد طاعتي
لعنتي بارد برو هر ساعتي
تو مكن در يك نفس طاعت رها
پس منه طاعت چو كردي بر بها
تو به طاعت عمر خود مي‌بر به سر
تا سليمان بر تو اندازد نظر
چون تو مقبول سليمان آمدي
هرچ گويم بيشتر زان آمدي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد