حكايت مسعود و كودك ماهيگير

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت مسعود و كودك ماهيگير

۳۵ بازديد


گفت روزي شاه مسعود از قضا
اوفتاده بود از لشگر جدا
باد تگ مي‌راند تنها بي‌يكي
ديد بر دريا نشسته كودكي
در بن دريا فكنده بود شست
شه سلامش كرد و درپيشش نشست
كودكي اندوهگين بنشسته بود
هم دلش آغشته هم جان خسته بود
گفت اي كودك چرايي غم‌زده
من نديدم چون تو يك ماتم‌زده
كودكش گفت اي امير پر هنر
هفت طفليم اين زمان ما بي‌پدر
مادري داريم بر جا مانده
سخت درويش است و تنها مانده
از براي ماهيي، هر روز دام
اندر اندازم، كنم تا شب مقام
چون بگيرم ماهيي با صد زحير
قوت ما آنست تا شب، اي امير
شاه گفتا خواهي اي طفل دژم
تا كنم همبازيي با تو به هم
گشت كودك راضي و انباز شد
شاه اندر بحر شست اندازشد
شست كودك دولت شاهي گرفت
لاجرم آن روز صد ماهي گرفت
آن همه ماهي چو كودك ديد پيش
گفت اين دولت عجب دارم ز خويش
دولتي داري به غايت اي غلام
كين همه ماهي درافتادت به دام
شاه گفتا گم بباشي اي پسر
گر ز ماهي گير خود يابي خبر
دولتي تر از مني اين جايگاه
زانك ماهي گير تو شد پادشاه
اين بگفت و گشت بر مركب سوار
طفل گفتش قسم خود كن آشكار
گفت امروز اين دهم، نكنم جدا
آنچ فردا صيد افتد آن مرا
صيد ما فردا تو خواهي بود بس
لاجرم من صيد خود ندهم به كس
روز ديگر چون به ايوان بازرفت
خاطر شه از پي انباز رفت
رفت سرهنگي و كودك رابخواند
شه بانبازيش در مسند نشاند
هركسي ميگفت شاها او گداست
شاه گفتا هرچ هست انباز ماست
چون پذيرفتيم رد نتوانش كرد
اين بگفت و همچو خود سلطانش كرد
كرد از آن كودك طلب كاري سؤال
كز كجا آوردي آخر اين كمال
گفت شادي آمد و شيون گذشت
زانك صاحب دولتي بر من گذشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد