حكايت ديوانه‌اي برهنه كه جبه‌اي ژنده به او بخشيدند

۳۷ بازديد


بود آن ديوانه دل برخاسته
برهنه مي‌رفت و خلق آراسته
گفت يا رب جبهٔ ده محكمم
هم چو خلقان دگر كن خرمم
هاتقش آواز داد و گفت هين
آفتاب گرم دادم درنشين
گفت يا رب تا كيم داري عذاب
جبه‌اي نبود ترا به ز آفتاب
گفت رو ده روز ديگر صبركن
تا ترا يك جبه بخشم بي‌سخن
چون بشد ده روز، مرد سوخته
جبه‌اي آورد بر هم دوخته
صد هزاران پاره بر وي بيش بود
زانك آن بخشنده بس درويش بود
مرد مجنون گفت اي داناي راز
ژنده‌اي بر دوختي زان روز باز
در خزانه‌ات جامها جمله بسوخت
كين همه ژنده همي بايست دوخت
صد هزاران ژنده بر هم دوختي
اين چنين درزي ز كه آموختي
كار آسان نيست با درگاه او
خاك مي‌بايد شدن در راه او
بس كسا كامد بدين درگه ز دور
گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور
چون پس از عمري به مقصودي رسيد
عين حسرت گشت و مقصودي نديد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد