حكايت مرد بت پرستي كه بت را خطاب ميكرد و خدا خطابش را لبيك گفت

۴۲ بازديد


يك شبي روح الامين در سد ره بود
بانگ لبيكي ز حضرت مي‌شنود
بنده‌اي گفت اين زمان مي‌خواندش
مي‌ندانم تا كسي مي‌داندش
اين قدر دانم كه عالي بنده ايست
نفس او مرده است او دل زنده ايست
خواست تا بشناسد او را آن زمان
زو نگشت آگاه در هفت آسمان
در زمين گرديد و در دريا بگشت
بار ديگر گرد عالم دربگشت
هم نديد آن بنده را، گفت اي خداي
سوي او آخر مرا راهي نماي
حق تعالي گفت عزم روم كن
در ميان دير شو معلوم كن
رفت جبرئيل و بديدش آشكار
كان زمان مي‌خواند بت را زارزار
جبرئيل آمد از آن حالت بجوش
سوي حضرت بازآمد در خروش
پس زفان بگشاد گفت اي بي‌نياز
پرده كن در پيش من زين راز باز
آنك در ديري كند بت را خطاب
تو به لطف خود دهي او را جواب
حق تعالي گفت هست او دل سياه
مي‌نداند، زان غلط كردست راه
گر ز غفلت ره غلط كرد آن سقط
من چو مي‌دانم نكردم ره غلط
هم كنون راهش دهم تا پيشگاه
لطف ما خواهد شد او را عذر خواه
اين بگفت و راه جانش برگشاد
در خدا گفتن زفانش برگشاد
تا بداني تو كه اين آن ملتست
كانچ اينجا مي‌رود بي‌علتست
گر برين درگه نداري هيچ تو
هيچ نيست افكنده، كمتر پيچ تو
نه همه زهد مسلم مي‌خرند
هيچ بر درگاه او هم مي‌خرند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد