حكايت خونيي كه به بهشت رفت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت خونيي كه به بهشت رفت

۳۴ بازديد


خونيي را كشت شاهي در عقاب
ديد آن صوفي مگر او را به خواب
در بهشت عدن خندان مي‌گذشت
گاه خرم گه خرامان مي‌گذشت
صوفيش گفتا تو خوني بوده‌اي
دايما در سرنگوني بوده‌اي
از كجا اين منزلت آمد پديد
زانچ تو كردي بدين نتوان رسيد
گفت چون خونم روان شد به رزمي
مي‌گذشت آنجا حبيب اعجمي
در نهان در زيرچشم آن پير راه
كرد درمن طرفة العيني نگاه
اين همه تشريف و صد چندين دگر
يافتم از عزت آن يك نظر
هرك چشم دولتي بر وي فتاد
جانش در يك دم به صد سر پي فتاد
تانيفتد بر تو مردي را نظر
از وجود خويش كي يابي خبر
گر تو بنشيني به تنهايي بسي
ره بنتواني بريدن بي‌كسي
پير بايد، راه را تنها مرو
از سر عميا درين دريا مرو
پير ما لابد راه آمد ترا
در همه كاري پناه آمد ترا
چون تو هرگز راه نشناسي ز چاه
بي عصا كش كي تواني برد راه
نه ترا چشمست و نه ره كوته است
پير در راهت قلاوز ره است
هرك شد درظل صاحب دولتي
نبودش در راه هرگز خجلتي
هرك او در دولتي پيوسته شد
خار در دستش همه گل دسته شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد