حكايت سلطان محمود و خاركن

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت سلطان محمود و خاركن

۳۶ بازديد


ناگهي محمود شد سوي شكار
اوفتاد از لشگر خود بركنار
پيرمردي خاركش مي‌راند خر
خار وي بفتاد وي خاريد سر
ديد محمودش چنان درمانده
خار او افتاده و خرمانده
پيش شد محمود و گفت اي بي‌قرار
يار خواهي، گفت خواهم اي سوار
گر مرا ياري كني چه بود از آن
من كنم سود و ترا نبود زيان
از نكو روييت مي‌ببينم نصيب
لطف نبود از نكو رويان غريب
از كرم آمد به زير آن شهريار
برد حالي دست چون گل سوي خار
بار او بر خر نهاد آن سرفراز
رخش سوي لشگر خود راند باز
گفت لشگر را كه پيري باركش
با خري مي‌آيد از پس خاركش
ره فرو گيريد از هر سوي او
تا ببيند روي من آن روي او
لشگرش بر پير بگرفتند راه
ره نماند آن پير را جز پيش شاه
پير با خود گفت با لاغر خري
چون برم راه اينت ظالم لشگري
گرچه مي‌ترسيد، چتر شاه ديد
هم بسوي شاه رفتن راه ديد
آن خرك مي‌راند تا نزديك شاه
چون بديد او را، خجل شد پيرراه
ديد زير چتر روي آشنا
در عنايت اوفتاد و در عنا
گفت يا رب با كه گويم حال خويش
كرده‌ام محمود را حمال خويش
شاه با او گفت اي درويش من
چيست كار تو بگو در پيش من
گفت مي‌داني تو كارم كژ مباز
خويشتن را اعجمي ره مساز
پيرمردي‌ام معيل و باركش
روز و شب در دشت باشم خاركش
خار بفروشم، خرم نان تهي
مي‌تواني گر مرا ناني دهي
شهريارش گفت اي پير نژند
نرخ كن تا زر دهم، خارت به چند
گفت اي شه اين ز من ارزان مخر
كم بنفروشم ز ده هميان زر
لشگرش گفتند اي ابله خموش
اين دو جو ارزد، زهي ارزان فروش
پير گفتا اين دو جو ارزد وليك
زين كم افتد اين خريداريست نيك
مقبلي چون دست بر خارم نهاد
خار من صد گونه گلزارم نهاد
هر كرا بايد چنين خاري خرد
هربن خاري به ديناري خرد
نامرادي خار بسيارم نهاد
تا چو اويي دست بر خارم نهاد
گرچه خاري است كارزان ارزد اين
چون ز دست اوست صد جان ارزد اين
ديگري گفتش كه‌اي پشت سپاه
ناتوانم، روي چون آرم به راه
من ندارم قوت و بس عاجزم
اين چنين ره پيش نامد هرگزم
وادي دورست و راه مشكلش
من بميرم در نخستين منزلش
كوههاي آتشين در ره بسيست
وين چنين كاري نه كار هركسيست
صد هزاران سر درين ره گوي شد
بس كه خونها زين طلب در جوي شد
صد هزاران عقل اينجا سرنهاد
وانك او ننهاد سر، بر سرفتاد
در چنين راهي كه مردان بي‌ريا
چادري در سركشيدند از حيا
از چو من مسكين چه خيزد جز غبار
گر كنم عزمي بيمرم زارزار
هدهدش گفت اي فسرده چند ازين
تا به كي داري تو دل دربند ازين
چون ترااين جايگه قدراند كيست
خواه ميرو خواه ني، هر دو يكيست
هست دنيا چون نجاست سر به سر
خلق مي‌ميرند در وي در به در
صد هزاران خلق همچون كرم زرد
زار مي‌ميرند در دنيا به درد
ما اگر آخر درين ميريم خوار
به كه در عين نجاست زار زار
اين طلب گر از تو و از من خطاست
گر بميرم اين دم از غم هم رواست
چون خطاها در جهان بسيارهست
يك خطا ديگر همان انگار هست
گر كسي را عشق بدنامي بود
به ز كناسي و حجامي بود
گيرم اين سودا ز طراري كم است
تو كمش گير اين مرا كمتر غم است
گر ازين دريا تو دل درياكني
چون نظر آري همه سوداكني
گر كسي گويد غرورست اين هوس
چون رسي آنجا تو چون نرسيد كس
در غرور اين هوس گر جان دهم
به كه دل در خانه و دكان نهم
اين همه ديديم و بشنيديم ما
يك نفس از خود نگرديديم ما
كارما از خلق شد بر ما دراز
چند ازين مشت گداي بي نياز
تا نميري از خود و از خلق پاك
برنيايد جان ما از حلق پاك
هرك او از خلق كلي مرده نيست
مرد او كو محرم اين پرده نيست
محرم اين پرده جان آگه است
زنده‌اي از خلق نامرد ره است
پاي درنه گر تو هستي مرد كار
چون زنان دست آخر از دستان بدار
تو يقين دان كين طلب گر كافريست
كار اينست اين نه كار سرسريست
بر درخت عشق بي بر گيست بار
هرك دارد برگ اين گو سر درآر
عشق چون در سينهٔ منزل گرفت
جان آن كس راز هستي دل گرفت
مرد را اين درد در خون افكند
سرنگون از پرده بيرون افكند
يك دمش با خويشتن نكند رها
بكشدش وانگاه خواهد خون بها
گر دهد آبيش، نبود بي‌زحير
ور دهد نانش، به خون باشد خمير
ور بود از ضعف عاجزتر ز مور
عشق بيش آرد برو هر لحظه زور
مرد چون افتاد در بحر خطر
كي خورد يك لقمه هرگز بي‌خبر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد