(۹) حكايت حبشي كه پيش پيغامبر آمد

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۹) حكايت حبشي كه پيش پيغامبر آمد

۳۵ بازديد


يكي حبشي بر پيغامبر آمد
كه تَوبه مي‌كنم وقتش درآمد
اگر عفوست وگر توبه قبولست
مرا بر پشتي چون تو رسولست
پيمبر گفت چون تو توبه كردي
يقين مي‌دان كه آمرزيده گردي
دگر ره گفت آن حبشي كه آنگاه
كه بودم در گناه خويش گمراه
گناهم حق چو نپسنديده باشد
ميان آن گناهم ديده باشد
پيمبر گفت پس تو مي‌نداني
كه بر حق ذرّهٔ نبوَد نهاني
گناهت ذرّه ذرّه ديده باشد
وليكن از كَرَم پوشيده باشد
چو حبشي اين سخن بشنيد ناگاه
برآورد از دل پر خون يكي آه
چنان آن آهش از دل تاختن كرد
كه مرغ جانش را بيخويشتن كرد
به پيش مصطفي بر خاك افتاد
سوي حق پاك رفت و پاك افتاد
صلا در داد ياران را پيمبر
كه بشتابيد اي اصحاب يكسر
كه تا بركشتهٔ حق غرق تشوير
بگوئيد و بپيونديد تكبير
كسي كو كشتهٔ شرم و حيا شد
اگر مُرد او تن او توتيا شد
اگر تو ذرّهٔ خاكش ببوئي
بوَد صد بحر پر تشوير گوئي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد