(۱۰) حكايت آن مرد كه عروس خود را بكر نيافت

۳۷ بازديد


عروسي خواست مردي چون نگاري
بمهر خود نديدش برقراري
چو آن شوهر بمهر خود نديدش
نشان دختر بخرد نديدش
همه تن چون گلاب آنجا عرق كرد
چو گل جان را بجاي جامه شق كرد
چو مرد از شرم زن را آنچنان ديد
وزان دلتنگي او را بيم جان ديد
دل آن مرد خست از خجلت او
بصحّت برگرفت آن علّت او
بدو گفتا كه من ايمان ندارم
اگر اين سرِّ تو پنهان ندارم
نگردد مادرت زين راز آگاه
پدر را خود كجا باشد درين راه
چو خالي نيست از عيب آدمي زاد
اگر عيبي ترا در راه افتاد
بپوشم تا بپوشد كردگارم
كه من بيش از تو در تن عيب دارم
تو دل خوش دار و چندين زين مكن ياد
دگر هرگز مبادت زين سخن ياد
چو شد روز دگر بگذشت اين حال
بريخت آن مرغ زرّين را پر وبال
چنان در ورطهٔ بيماري افتاد
كه در يك روز در صد زاري افتاد
رگ و پي همچو چنگش در فغان ماند
همه مغزش چو خرما استخوان ماند
چو شوهر ديد روي چون زر او
طبيب آورد حالي بر سر او
كجا يك ذرّه درمان را اثر بود
كه هر دم زرد روئي تازه‌تر بود
زبان بگشاد شوهر در نهاني
كه كُشتي خويشتن را در جواني
اگر آن خواستي تا من بپوشم
بپوشيدم وزين معني خموشم
وگر آن بود راي تو كزين كار
مرا نبوَد خبر نابوده انگار
چرا زين غم بسي تيمار خوردي
كه تا خود را چينن بيمار كردي
چنين گفت آنگه آن زن كاي نكوجُفت
ز چون تو مرد نايد جز نكو گفت
تو آنچ از تو سزد گفتي و كردي
غم جان من بيچاره خوردي
ولي من اين خجالت را چه سازم
كه مي‌دانم كه ميداني تو رازم
چو تو هستي خبردار از گناهم
كجا برخيزد اين آتش ز راهم
بگفت اين وز خجلت بيخبر گشت
سيه شد روزش و حالش دگر گشت
چو چيزي را كه بودش آن ببخشيد
نماندش هيچ چيزي جان ببخشيد
اگر يك قطره شد در بحر كل غرق
چرا ريزي ازين غم خاك بر فرق
مشو چون قطره زين غم بي سر و پا
كه اوليتر بوَد قطره بدريا
چرا زادي چو مي‌مُردي چنين زار
ترا نازاده مُردن به شرروار
چرا برخاستي چون مي‌بخفتي
چرا مي‌آمدي چون مي‌برفتي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد