(۲) حكايت سنگ و كلوخ

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۲) حكايت سنگ و كلوخ

۳۴ بازديد


مگر سنگ و كلوخي بود در راه
بدريائي در افتادند ناگاه
بزاري سنگ گفتا غرقه گشتم
كنون با قعر گويم سرگذشتم
وليكن آن كلوخ از خود فنا شد
ندانم تا كجا رفت و كجا شد
كلوخ بي زبان آواز برداشت
شنود آوازِ او هر كو خبر داشت
كه از من در دو عالم من نماندست
وجودم يك سر سوزن نماندست
ز من نه جان و نه تن مي‌توان ديد
همه درياست، روشن مي‌توان ديد
اگر همرنگ دريا گردي امروز
شوي در وي تو هم دُرّ شب افروز
وليكن تا تو خواهي بود خود را
نخواهي يافت جان را و خرد را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد