(۱) حكايت كيخسرو و جام جم

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱) حكايت كيخسرو و جام جم

۳۴ بازديد


نشسته بود كيخسرو چو جمشيد
نهاده جامِ جم در پيشِ خورشيد
نگه مي‌كرد سرّ هفت كشور
وز آنجا شد به سَير هفت اختر
نماند از نيك و بد چيزي نهانش
كه نه درجام جم مي‌شد عيانش
طلب بودش كه جامِ جم به بيند
همه عالم دمي درهم به بيند
اگرچه جملهٔ عالم همي ديد
ولي درجام جام جم نمي‌ديد
بسي زير و زبر آمد در آن راز
حجابي مي‌نشد از پيشِ او باز
بآخر گشت نقشي آشكارا
كه در ما كي تواني ديد ما را
چو ما فاني شديم از خويشتن پاك
كه بيند نقشِ ما در عالم خاك
چو فاني گشت از ما جسم و جان هم
ز ما نه نام ماند و نه نشان هم
تو باشي هرچه بيني ما نباشيم
كه ما هرگز دگر پيدا نباشيم
چو نقش ما به بي نقشي بَدَل شد
چه جوئي نقش ما چون با ازل شد
همه چيزي بما زان مي‌توان ديد
كه ممكن نيست ما را در ميان ديد
وجود ما اگر يك ذرّه بودي
هنوز آن ذرّه در خود غرّه بودي
نه بيند كس ز ما يك ذرّه جاويد
كه از ذرّه نگردد ذرّه خورشيد
اگر از خويش مي‌جوئي خبر تو
بمير از خود مكن در خود نظر تو
اگرچه لعبتان ديده خردند
ولي از خويشتن پيش از تو مردند
ازان يك ذرّه روي خود نديدند
كه تا بودند مرگ خود گُزينند
ازان پيوسته خويش از عز نه بينند
كه خود را مردگان هرگز نه بينند
اگر در مرگ خواهي زندگاني
گمان زندگاني مرگ داني
اگر خواهي تو نقش جاودان يافت
چنان نقشي به بي نقشي توان يافت
كنون گر همچو ما خواهي چو ما شو
بترك خود بگو از خود فنا شو
حصاري از فنا بايد درين كوي
وگرنه بر تو زخم آيد ز هر سوي
چو كيخسرو ازان راز آگهي يافت
ز ملك خويش دست خود تهي يافت
يقينش شد كه ملكش جز فنا نيست
كه در دنيا بقا را هم بقا نيست
چو صحراي خودي را سدِّ خود ديد
قباي بيخودي بر قدِّ خود ديد
چو مردان ترك ملك كم بقا گفت
شهادت گفت و بر دست فنا خفت
مگر لهراسپ آنجا بود خواندش
بجاي خويش در ملكت نشاندش
بغاري رفت و بُرد آن جام با خويش
بزير برف شد ديگر مينديش
كسي كو غرق شد از وي اثر نيست
وزو ساحل نشينان را خبر نيست
تو هم در عين گردابي بمانده
نمي‌داني كه درخوابي بمانده
كه تو با ما يخي بر آفتابي
و يا كف گِلي بر روي آبي
چو بي كشتي تو در دريا نشستي
بگويد با تو دريا آنچه هستي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد