(۴) حكايت شوريده دل بر سر گور

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۴) حكايت شوريده دل بر سر گور

۳۴ بازديد


يكي شوريدهٔ مي‌شد سحرگاه
سر خاك بزرگي ديد در راه
بسي سنگ نكو بر هم نهاده
يكي نقش قوي محكم نهاده
زماني نيك چون آنجا باستاد
دل خود پيش جان او فرستاد
چنين گفت او كه اين شخصي كه خفتست
ندارد هيچ، ازان كارش نهفست
چنين مردي قوي جان عزيزش
نمي‌بينم درين ره هيچ چيزش
جز اين سنگي كه بر گورش نهادند
نصيبي از همه كَونش ندادند
بدو گفتند روشن كن تو ما را
چنان كين راز گردد آشكارا
چنين گفت او كه اين مرديست خفته
بترك دنيي و عقبي گرفته
نه دنيا دارد و نه آخرت نيز
كه او بودست خواهان دگر چيز
ولي چه سود كان چيزيست كز عز
بكس نرسيد و نرسد نيز هرگز
پس او گر راستي ور پيچ دارد
همه از دست داده هيچ دارد
جهاني را كه چندين ضرّ و نفعست
ببين تا حدِّ او از خفض و رفعست
بروز اين جمله در چشمت نهد راست
شبت در خشم گرداند كم و كاست
بينداز اين جهان پيچ بر پيچ
چو بر خوان جهاني هيچ بر هيچ
تو اين بنهادن و برداشتن بين
ز هيچي اين همه پنداشتن بين
طريقت چيست نقد جان فكندن
كه خود را در غلط نتوان فكندن
چو چشمت نيست دايم در غلط باش
كه نقش راه زن آمد ز نقّاش
اگرچه دردِ بي اندازه هستست
بكلي كي دهد معشوق دستست
كه تا عاشق بوَد پيوسته سوزان
وزو پيوسته معشوقش فروزان
همه كس را چو در خوردست معشوق
بكلي كي رسد هرگز بمخلوق
نباشد آگهي در خورد ما را
ز شوق او بماند درد مارا
توئي عاشق ترا بِه دل كه سوزد
تو دل مي‌سوز تا او مي‌فروزد
اگر داري سر اين گر نداري
جز اين ره هيچ ره ديگر نداري
درو معدوم شو اي گشته موجود
تو واو در نمي‌گنجد چه مقصود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد