(۷) حكايت آن دزد كه دستش بريدند

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۷) حكايت آن دزد كه دستش بريدند

۳۵ بازديد


ببريدند دزدي را مگر دست
نزد دَم دستِ خود بگرفت و برجست
بدو گفتند اي محنت رسيده
چه خواهي كرد اين دست بريده
چنين گفت او كه نام دوستي خاص
بر آنجا كرده بودم نقش ز اخلاص
كنون تا زنده‌ام اينم تمامست
كه بي اين زندگي بر من حرامست
ز دستم گر چه قسمي جز الم نيست
چو بر دستست نام دوست غم نيست
چو ابليس لعين اسرار دان بود
اگر سجده نمي‌كرد او ازان بود
ز خلق خود دريغش آمد آن راز
نكرد آن سجده، دعوي كرد آغاز
كه تا هم او وهم خلق جهان هم
نه بينند آن دَر و آن آستان هم
كه تا نوري ازان در پردهٔ عز
نگردد در نظر آلوده هرگز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد