(۱۳) حكايت موسي عليه السلام در كوه طور با ابليس

۳۶ بازديد


شبي موسي مگر مي‌رفت بر طور
به پيش او رسيد ابليس از دور
چنين گفت آن لعين را كاي همه دم
چرا سجده نكردي پيش آدم
لعينش گفت اي مقبولِ حضرت
شدم بي‌علّتي مردودِ قدرت
اگر بودي بر آن سجده مرا راه
كليمي بودمي همچون تو آنگاه
ولي چون حق تعالي اين چنين خواست
چه كژ گويم نيامد اين چنين راست
كليمش گفت اي افتاده در بند
بود هرگز ترا ياد خداوند
لعينش گفت چون من مهرباني
فراموشش كند هرگز زماني
كه همچو نانك او را كينهٔ نيست
مرا مهرش درون سينهٔ نيست
بلعنت گرچه از درگاه دورست
ولي از قولِ موسي در حضورست
اگرچه كرد لعنت دلفروزش
ازان لعنت زيادت گشت سوزش
چو شيطان اين چنين گرمست د رراه
تو چوني اي پسر در عشقِ دلخواه
اگر تو جادوئي مي‌خواهي امروز
بلعنت شاد شو ورنه بياموز
ببين تا چند گه هاروت و ماروت
بمانده سرنگون بي آب و بي قوت
در آن چاهند دل پر خون و محبوس
شده از روزگار خويش مأيوس
چو ايشانند اُستاد زمانه
شده در جادوئي هر دو يگانه
چو نتوانند كردن خويش آزاد
كسي زان علم هرگز كي شود شاد
اگر تو جادوئي داري جهاني
عصائي بس نهنگش در زماني
چو چندان سِخر گم شد در عصائي
نگردد گم درو جز ناسزائي
ترا در سينه شيطانيست پيوست
كه گردد ز آرزوي جادوئي مست
اگر شيطان تو گردد مسلمان
شود سحر تو فقه و كفر ايمان
ز اهل خلد گردي جاودانه
كند شيطان سجودت بي بهانه
بيان كردم كنون سحر حلالت
كزين سحرست جاويدان كمالت
چو گِرد اين چنين سحري توان گشت
چنين بايد شدن نه آنچنان گشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد