(۱۱) حكايت سلطان محمود و آرزو خواستن بزرگان

۳۹ بازديد


بزرگاني كه سر در چرخ سودند
همه در خدمت محمود بودند
شه عالم بايشان كرد روئي
كه در خواهيد هر يك آرزوئي
ز شهر و مال و ملك ومنصب و جاه
بسي در خواستند آن روز از شاه
چو نوبت با اياز آمد كسي گفت
كه اي در حسن طاق و با هنر جفت
چه خواهي آرزو گفتا كه يك چيز
برون زان يك نخواهم من دگر نيز
من آن خواهم هميشه در زمانه
كه تير شاه را باشم نشانه
اگر اين آرزو دستم دهد هيچ
مرا هرگز نماند ذرّهٔ پيچ
بدو گفتند كاي محروم مانده
ز جهل از عقل نامعلوم مانده
تو پشت پاي خواهي زد خرد را
كه مي‌خواهي نشانه شاهِ خود را
تن خود را چرا خواهي نشانه
كاسير تير گردي جاودانه
زبان بگشاد اياز و گفت آنگاه
شما زين سِر نه ايد اي قوم آگاه
مرا چون عالمي پُر احترامست
نشانه تير شه بودن تمامست
كه اوّل بر نشانه چند ره شاه
نظر مي‌افكند پس تير آنگاه
چو اوّل آن نظر در كار آيد
در آخر زخم كي دشوار آيد
شما آن زخم مي‌بينيد در راه
ولي من آن نظر مي‌بينم از شاه
چو باشد ده نظر از پيش رفته
بزخمي كي روم از خويش رفته


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد