(۶) حكايت سلطان محمود و اياز در حالت وفات

۳۵ بازديد


در آن ساعت كه محمود جهاندار
برون مي‌رفت ازدنياي غدّار
اياز سيم بر را كرد درخواست
كه تا با او بگويم يك سخن راست
بدو گفتند يك دم عمر بازست
سخن گفتن هنوزت با ايازست
چنين گفت او كه گر نبود كنارش
مرا دايم، بخود با من چه كارش
اگر از وي دل افروزيم بايد
براي اين چنين روزيم بايد
هر آن عشقي كه نه جاويد باشد
بوَد يك ذرّه گر خورشيد باشد
چو عشق اوست عشق بي‌قياسم
براي آن جهان بايد اياسم
بخواند آخر اياز سيم بر را
نهان در گوش او گفت اين خبر را
كه اي همدم بحق عهد معبود
كه چون تابوت گردد مهد محمود
كه پيش كس كمر هرگز نه بندي
كه نپسندم من اين گر تو پسندي
زبان بگشاد اياز و گفت آري
اگر من بودمي مردار خواري
نبودي همچو محمودي شكارم
مگر پنداشتي مردارِ خوارم
چو محمودي بموئي مي‌توان بست
نيارم پيش غير او ميان بست
اياز خاص تا موجود باشد
مدامش عاقبت محمود باشد
در آن ساعت كه ملعون گشت ابليس
زبان بگشاد در تسبيح و تقديس
كه لعنت خوشتر آيد از تو صد بار
كه سر پيچيدن از تو سوي اغيار
بزخمي گر سگي از در شود دور
بوَد از استخوان پيوسته مهجور
چه مي‌گويم كه چون لعنت شنيد او
ازان لعنت همه گرينده ديد او
كسي صافي هزاران سال خورده
نه اندك، جام مالامال خورده
بيك دُردي كه در آخر كند نوش
كجا آن صافها گردد فراموش
اگرچه دُردي لعنت چشيد او
در آن لعنت بجز ساقي نديد او
چو در صافي هزاران سال آن ديد
كجا دُردي ز غير او توان ديد
ازان درگه چو لعنت قسم او بود
وزان حضرت چو ملعون اسم او بود
نديد او آن كه زشتست اين و نيكوست
ولي اين ديد كان از درگه اوست
چو لعنت بود تشريفش ز درگاه
بجان پذرفت وشد افسانه كوتاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد