(۵) حكايت پسر صاحب جمال و عاشق شوريده حال

۳۵ بازديد


يكي صاحب جمال دلستان بود
كه از رويش عرق بر بوستان بود
بهاري بود در صحرا بمانده
بزير خيمهٔ تنها بمانده
ازو خيمه سپهري معتبر بود
كه زير خيمه خورشيدي دگر بود
جواني را نظر ناگه بيفتاد
ز عشق او دلش از ره بيفتاد
چنان در عشق محكم گشت بندش
كه پند كس نيامد سودمندش
نبودي صبر يك دم از جمالش
ولي بوئي نبردي از وصالش
مگر بود اتّفاق غم گساران
كه روزي اوفتاد آغاز باران
همه صحرانشينان مي‌دويدند
بزير خيمه سر در مي‌كشيدند
قضارا عاشق و معشوق دلبر
دران يك خيمه افتادند همبر
چو از اندازه باران بيشتر شد
همي هر كس بزير جامه در شد
بزير خيمه در آن هر دو دلخواه
بزير جامهٔ رفتند آنگاه
بچشم از يكديگر جان مي‌ربودند
زلب بر همدگر جان مي‌فزودند
دعا مي‌كرد هر سوزنده جاني
كه كم كن اي خدا باران زماني
ولي مي‌گفت عاشق يا الهي
زيادت كن نه كم چندانكه خواهي
كنون كز ابر طوفاني روانست
اگر كشتي برانم وقت آنست
بسي بودست قحط غمگساران
كه ترّي نيست اين ساعت ز باران
اگر مي‌بارد اين تا روز محشر
قيامت گردد از شادي ميسّر
خدايا نقد گردان آن سعادت
كه گردد هر زمان باران زيادت
چو حق ابليس ملعون را همي خواست
همان چيز او ز حق افزون همي خواست
چو حق بي‌واسطه با او سخن گفت
براي آن همه از خويشتن گفت
چوامر سجده آمد آن لعين را
بخوابانيد چشم راه بين را
بدو گفتند اُسجُد قال لاغَير
برو خواندند اِخسَوا قَالَ لاَضَير
اگرچه لعنتي از پي درآرم
به پيش غير او سر كي درآرم
بغيري گرمرا بودي نگاهي
نبودي حكمم از مه تا بماهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد