در نعت سيدالمرسلين خاتم النبيين صلي اللّه عليه و آله و سلم

۳۵ بازديد


ثنايي كان وراي عقل و جانست
چه حدّ شرح و چه جاي بيانست
ثنا و مدح صدري چون توان گفت
كه مدح او خداوند جهان گفت
محمد كافرينش را غرض اوست
مراد از جوهر و جسم و عرض اوست
محمد مشفق دنيا و دين را
شفيع اوّلين و آخرين را
شگرف كارگاه هر دو عالم
نبي و خواجهٔ اولاد آدم
سوار چابك ميدان افلاك
نظام عالم و سلطان لولاك
لطايف گوي رمزلايزالي
معارف جوي گنج ذوالجلالي
سپهسالار ديوان رسالت
امام مسند و صدر جلالت
ز عالم تا بآدم پرتو اوست
ز مشرق تا بمغرب پيرو اوست
سپهر دانش و خورشيد بينش
بزير سايهٔ او آفرينش
باصل و فرع مالك عقل و جان را
بجان و دل ولي نعمت جهان را
تنش معيار دارالضرب اشباح
دلش طيار دارالملك ارواح
ملايك خاشه روب گلشن او
خلايق خوشه چين خرمن او
نيازش پيك راه قاب قوسين
نمازش جلوه گاه قرّة العين
خرد با حكم شرعش يافه گويي
جهان از مشك خلقش نافه جويي
خدا را در حقيقت اوست بنده
لباس اصطفا در بر فكنده
زر خالص ز كان كبريا اوست
همه عالم مس آمد كيميا اوست
نه عالم بود و نه آدم كه او بود
كه او بود و خدا آن دم كه او بود
چو از كُنت نبياً راه برداشت
بيك ره بر جهاني رهگذر داشت
در آن ره آن قدمها را شمارست
چنين دانم كه بيش از صد هزارست
ز خاك هر قدم كان صدر برداشت
خدا پيغمبري با قدر برداشت
چو شد خاك رهش در هم سرشته
سجودش كرد صد عالم فرشته
اگر ظاهر نميداني تو آن خاك
نبود آن خاك الّا آدم پاك
نه آدم بود هرگز نه سليمان
كه او از پيش و از پس داد فرمان
چو آمد انبيا را خاتم آن صدر
ازان خاتم سليمان يافت آن قدر
چو آن سلطان دين آمد پديدار
هزاران بُت ز عالم شد نگونسار
درين نه طاق ازرق خيمه افراخت
بچَفته طاق نوشروان درانداخت
جهان تاريك بود از كفر كفّار
ز نور او منّور شد بيكبار
برون آمد ز پرده همچو خورشيد
دل و دين را منّور كرد جاويد
چو شد لطف خداونديش داير
بران بي سايه ميغ افكند سايه
چو خورشيد از پس پرده زدي تيغ
برو سايه فكندي يكسره ميغ
چرايي تو كثيرالصّمت كافلاك
ز نطق تست رقّاصي طربناك
چرايي دايم الفكر اينت بس نيست
كه چون از تو گذشتي جز تو كس نيست
چو مهر انبيايي در دو عالم
بمهر تست ذُريات آدم
دو قوس قاب قوسين اوّل كار
يكي شد كامد آن صورت پديدار
ز چشم بد چو سربرداشت بد خواه
مگر عقرب از آن افتاد در راه
درآمد جبرييل آن پيك كونين
يكي تير از كمان قاب قوسين
بزد بر عقربو بر آسمان دوحت
چنان محكم كه عقرب بر كمان دوخت
ز مهر مهرهٔ پشتش بر افلاك
همه مهره بريخت و حقّه شد پاك
چو ماهي گيسوي او چون زره يافت
خجل شد جوشن از تشوير بشكافت
بپشتي چنان مهري كه بر پشت
تو داري ميشكافي مه بآنگشت
گر انگشتت نبودي در مقابل
نديدي منزلت ماه از منازل
بهر منزل كه ميگردد شب و روز
ترا ميخواند اي درّ شب افروز
بهر منزل سلوكي طرفه دارد
كه گاه اكليل گاهي صرفه دارد
طوافت ميكند تا در وجودست
كه او رادر روش سعدالسعودست
از آن در راه قلبش منزل آمد
كه پر دل رفت او و پر دل آمد
تو جاني و كسي كز عشق جان رفت
اگر منزل رود پر دل توان رفت
چو پر دل بود و بر دل بود راهت
خطاب آمد بدل از پيشگاهت
كه گردندانت بشكستند از سنگ
بر افروزيم آتش چند فرسنگ
وليك ار سنگ در مردم فروزيم
بت سنگين و سنگين دل بسوزيم
چو دندان تو از سنگي نگون شد
دل سنگ اي عجب از درد خون شد
بسنگ آن را كه با تو جنگ باشد
دل او سخت تر از سنگ باشد
چو سنگت ميزند اعداي ناچيز
بزن هم سنگ دل هم سنگ را نيز
فلك از شرم او پرده نشين شد
گهي بر رفت گاهي بر زمين شد
چومهرت سنگ مغناطيس آمد
حسود سنگدل ابليس آمد
كسي باتو چو سنگ و آبگينه
بيك دم سنگسارش كن ز كينه
حسودت سنگ بر دل پاره پاره
چو سنگ آتش آمد زخم خواره
چو سنگ افسرده آمد جانش گويي
ز سنگ آمد برون ايمانش گويي
اگر قرآن فرو خواندي تو بر سنگ
شود چون سنگ سرمه نرم و يكرنگ
بقرآن كوه سنگين شاخ شاخست
از آن روي زمين پر سنگلاخست
دل خصم تو چون نقشيست بر سنگ
كه از قرآن نگردد نرمتر سنگ
ز قران سنگدل را نيست تبديل
ولي سنگش به از طيراً ابابيل
عدوي توبتي از سنگ دارد
عجب نبود كه بروي سنگ بارد
چو خصمت كرد جنگ سنگ آغاز
تو نيز اي شمع دين سنگي در انداز
سهيل شرع او را جدي بشناخت
اديم از بهر نعلينش در انداخت
رسن چون دلو گردان چرخ پرتاب
كه تا بهر بُراق او برد آب
چو ديدش هشت خلد از هفت پرده
باستقبال شد هر هفت كرده
از آن گيسوي كژوان قامت راست
ز حوران صد قيامت بيش برخاست
فلك در آستين صد جان برآمد
بخدمت چون گريبان بر سر آمد
چو با جان در طبق پيش آمدش باز
چو طاق آمد بخدمت شد سرافراز
فلك از راه او كحلي طلب كرد
كه درچشم كواكب شب بشب كرد
چو گرد خاك پايش آسمان يافت
كواكب پردهٔ كحلي از آن يافت
فروغ صبح ازان بر عالمي زد
كه با او از سر صدقي دمي زد
چراغش خواند حق تا گشت از اخلاص
همه قنديلهاي عرش رّقاص
قلم در پيش او لوحي فرو خواند
بسي عرش آية الكرسي برو خواند
چو شد القصه در صدر طريقت
سبق گفت انبيا را از حقيقت
وز آنجا همچو خورشيدي روان شد
چو سايه هر دو عالم زو نهان شد
جهاني ديد پر موج مسّمي
بيك ره هم جهان محو و هم اسما
اگرچه داشت جبريل منوّر
هزاران پرّ طاوس معطّر
باستاد و پيمبر گفت آنگاه
منم پروانه، شمعم نوراللّه
اگر سازد وگر سوزد چنان به
نيم من در ميان حق جاودان به
تو طاوس ملايك مينمايي
منم پروانهٔ نور خدايي
بدر منشين چو آن همخانهٔ تو
بيفكن پر چو آن پروانهٔ تو
زهي نور جهان پرور كه او داشت
كه پيشش هر دو عالم سر فروداشت
چو نور او علم زد از رهي دور
دو عالم خورد با هم كوس ازان نور
چو او در بندگي داد قدم داد
خداوندش چنين كوس و علم داد
چو رفت آنجا كه اصل كار آنجاست
جهان را نقطهٔ پرگار آنجاست
درآمد پيك الهامي ز پيشانش
سخن گفت از زبان وحي در جانش
كه بنگر قاب قوسين الهي
مثال بندگي و پادشاهي
بدست او يكي وان چيست ايمان
بدست تو يكي رفتن بفرمان
چو قوس جان من يافت استطاعت
تو قوس جسم برزه كن بطاعت
چو يك زه تو كشيدي و يكي من
زهي تو نه منم جمله زهي من
هزاران زه سزد يكيك زبان را
اگر تو ميبري اين دو كمان را
نه از انگشت تو بر ماه يكبار
دو قوس آمد بزاغ شب پديدار
يكي شد بعد ازان دو قوس آنگاه
پديد آمد ازان دو قوس يك ماه
كنون نيز آن دو قوس قاب قوسين
يكي شد از تو، اي سلطان كونين
عدد از ماه تا ماهيست در راه
عدد گم گشت باقي ماند يك ماه
تويي آن ماه اي خورشيد اصحاب
كه انجم بر تو ميلرزد چو سيماب
ز عالم نرگس چشمت فرو پوش
بكش اين دو كمان تالالهٔ گوش
بلندي دو عالم پستي تست
غرض از آفرينش هستي تست
دو گيتي حور و از شعر تو بويي
دو عالم نور و از فرق تو مويي
ز دو ابروت طاق چرخ بابي
ز دو گيسوت مهر و ماه تابي
ز حُسنت جنّة القلبست پر نور
ز نورت جنّة الفردوس پرحور
چو تو آسايش عقل و رواني
بحق آرايش هر دو جهاني
چه كژ موييست در چشم تو افلاك
بيك يك مينگر لا تعدعيناك
تواضع مينهد تاجي بتارك
اگر خواهي علّو و اخفض جناحك
نظر درعكس اين قوم اصفيااند
ولاتَطرُد كه عكس نور مااند
كه اوّل زمرهيي نه واقف راز
ترادادند از نه حجره آواز
سپهري را كه بر اندازهٔ تست
كنون نه حجره پر آوازه تست
بآخر نور آن حضرت علم زد
محمّد محو شد آنگاه دم زد
ز امّت در سخن آمد زماني
بدو بخشيد امّت را جهاني
چو كار امّتش از پيش برخاست
بحق خويش قرب خويش درخواست
ميان آندو حضرت دو كمان بود
ز احمد تا احد ميمي ميان بود
چو در ميمي كه ميگويي دو ميمست
بهر يك ميم يك عالم مقيمست
چو اين عالم در انعالم نهان شد
دوميم آمد يكي،‌ وحدت عيان شد
چو آن ميم دگر برخاست از پيش
احد ماند و فنا شد احمد از خويش
ترا اين سرّ كه ميگويم عيانست
قل ان كنتم تحبّون صدق آنست
چوب از آمد از آنجا جانش آنجا
اياز اينجايگه سلطانش آنجا
نشست القصّه پيش صفّهٔ بار
همه مقصود او حاصل بيكبار
سخن از جسم و از جانش برون گفت
كه نحن السابقون الآخرون گفت
چو تشريف لعمرك بر سر افكند
دو گيسوي مسلسل در برافكند
بيك موي حقيقت آن مسلسل
محقق كرد نسخ دين اوّل
همه خطها از آن در درج او بود
كه دخل كلّ عالم خرج او بود
زهي كونين عكس نور پاكت
خطاب از نه فلك روحي فداكت
زهي كرسي درت را حلقه داري
ز دستت عرش اعظم خرقه داري
كجا خورشيد باشد سايه داري
ندارد سايه با خورشيد كاري
زهي در حلقهٔ گيسوت مضمر
برات هشت خلد و هفت اختر
تو بنشسته طويل الحزن جاويد
ز تو هر ذرّه ميتابد چو خورشيد
تنش از سايه زان معني جدا بود
كه دايم سايه پرورد خدا بود
كسي كو در قيامت قطب مردانست
وزو هفت آسياي چرخ گردانست
چو او را نيم جو هفت آسيا نيست
كند دست آس چون اين كار مانيست
چو اين نه حجره را ميكرد دست آس
وزو نه آسياي چرخ را پاس
كه داند تا دران منصب كه او بود
چنان عالي چرا اينجا فرو بود
ترا امّ القري كي در حسابست
نبي امّي ازامّ الكتابست
چو دارد خط حق نقش دل خويش
چه بنويسد، چنان خطيش در پيش
چو علم اوّلين و آخرين داشت
چه برخواند كه ناخواندن ازين داشت
چو سر بر خط نهادش عرش و كرسي
بسش اين خط، دگر از خط چه پرسي
خدا چون خواند در دارالسلامش
چه خواهد خواند اين خواندن تمامش
دلش چون غرق قرآن بود و اخبار
درين منصب چه خواهد كرد اشعار
چو شد بيت الله و بيت المقدّس
رديف اين دو بيتش شعر من بس
دم سحر حلال بيت دامست
كه بيت لايقش بيت الحرامست
اگر اوّل گل سرخش عرق كرد
ازان در آخرش زرّين طبق كرد
كه تا بر نام او زر ميفشاند
گلاب از ديدهٔ تر ميفشاند
ازان گل صدورق شد در ره ناز
كه تا آن صدورق از هم كند باز
ازان يك يك ورق چون عاشق مست
صفات روي او خواند بصد دست
چو بسياري بود آن شرح عالي
فرو ريزد ز هم از سرّ جالي
شنودي آنكه طشت آورد جبرئيل
نه برشق كرد صد را و بتعجيل
چو عكس انداخت اين طشت مثمن
ز عكسش گشت اين نه طاس روشن
مزين كرد آن طشت از دل او
چنانك آن طاق ازرق از گل او
دل او ميبشست اين كي بود راست
كه فردوس از دل او ميبياراست
غلوّ قهر شرع موسوي بود
غلوّ لطف دين عيسوي بود
يكي از قهر ملّت نفس ميسوخت
يكي از لطف دين دل مي بر افروخت
چو قهر و لطف با هم معتدل شد
رسول ما طبيب نفس و دل شد
چو او سلطان دارالملك جانست
سر موييش بيش از دو جهانست
چو هفده موي شد در دين سپيدش
دو عالم سر بسر اندر اميدش
چنان آن هفده مويش سايه انداخت
كه هژده الف عالم سر بر افراخت
چو نور هفده مويش موجزن شد
نماز هفده فرض مرد و زن شد
خدا‌آن هفده ميدانست از پيش
فريضه هفده كرده از همه بيش
رخ او را و مه را اهل اقليم
همي گفتند چون سيبي بدونيم
چو سيب ماه را بشكافت ز انگشت
سخنها چون چراغي در دهان كشت
چو گويي ديد ماه آسمان را
شبي ز انگشت چوگان ساخت آن را
چو زخمي شد ز چوگانش آشكاره
بيك ره گشت گوي مه دو پاره
كنون از شوق انگشتش از آنگاه
گهي گوي و گهي چوگان شود ماه
چو خورشيد رخش افگند سايه
هماي چرخ را بشكست مايه
ز فرّ او از ان مه پاره آمد
كه او خورشيد صد مهپاره آمد
ازان مه پارهٔ هست آسمان شد
كه او مهپارهٔ هر دو جهان شد
زهي روشن چراغي كوبانگشت
چراغ ماه را بر آسمان كشت
زهي چشم و چراغ چرخ چارم
زهي نور دو چشم هفت طارم
زهي برقبّه افلاك جايت
زهي بر فرق ساق عرش پايت
اگر فر تو همچون فيض يزدان
بموري بگذرد گردد سليمان
تو بي شك از سليماني بسي بيش
منت پاي ملخ آوردهام پيش
ز من بپذير زيرا كاين حكايت
ز تو كردند ره بينان روايت
كه پيغمبر كه داغ كبريا داشت
يكي مُهر مدوّر بر قفا داشت
بسي سر سبزي ونورش از آن بود
كه در سرّ حقيقت آسمان بود
ز مهر مُهر پشتت اي سرافراز
بصد پشتي بپشت افتادهام باز
طمع دارم كزان مهر نبوّت
نهي بر كار من مهر مروت
ميان از بهر فرمان بسته دارم
كه نامت حرز جان خسته دارم
اگر من ذرّهام اميدوارم
كه در پرده چو تو خورشيد دارم
سبكسارم كن اي پشت و پناهم
كه از صد ره گران بار گناهم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد