در نعت حضرت سيد المرسلين(ص)

مشاور شركت بيمه پارسيان

در نعت حضرت سيد المرسلين(ص)

۴۳ بازديد


درود از حضرتش بر جان آن كس
كه نامد در جهان مانند او كس
ملايك تا بشر جمله طفيلش
نبوده با كسي پيوند و ميلش
مهين و برترين آفرينش
سر و چشم خرد را تاج و بينش
خرد دانا بنور روي او شد
معطر از نسيم كوي او شد
زمين و آسمان و عرش و كرسي
بهشت ودوزخ و جني انسي
ز بهر اوست بشنو از دل پاك
بدين روشن دليلي هست لولاك
مرفه انبيا در زير جاهش
مشرف اوليا از خاك راهش
بجودش انبيا گشتند محتاج
ز گفتش اوليا بر سر نهند تاج
فتوح انبيا و اوليا زوست
چگويم گر بداني جمله خود اوست
درين عالم هر آنكو برتري يافت
ز خاك درگه او سروري يافت
ازان از آفرينش برتر آمد
كه بر جمع دل او سرور آمد
شنيدي در شب اسري كجا شد
همه تابع بدند او مقتدا شد
گهي كرد او بيك انگشت چون سيم
بشمشير اشارت مه بدو نيم
دليل معجزش گه سوسماري
گهي بد عنكبوتش پرده داري
بمعني بد مقدم بر همه كس
اگرچه صورت او آمد از پس
هنوز آدم ميان آب و گل بود
در آن حضرت بجان حاضر بدل بود
بصورت آدم او را گر پدر بود
بمعني او پدر آدم پسر بود
عملها را بحضرت رابطه اوست
اگر مقبول گردد واسطه اوست
براي حمد حق او در خور آمد
تمامت رهروان را بر سر آمد
محمد نام او دان در شريعت
كه تا نامش بداني در حقيقت
خدا را در الوهيت احد خوان
نبي را در عبوديت يكي دان
چو حق اندر خدائي فرد وداناست
نبي در بندگي بيمثل و همتاست
تو تقرير معاني كن درين كار
بجان و دل معاني گوش ميدار
معاني را مهم وقت خود دان
كه معني از تو مي‌جويند مردان
ازان حالت بخود چون بازگشتم
بمعني با خرد همراز گشتم
بجان گفتم شدم منقاد رايش
سرم بادا فداي خاك پايش
منم ذره وجود او چو خورشيد
دل و جانم از آن حضرت پر اميد
وجود ذره‌ام گر شد هويدا
هم ازخورشيد ذاتش گشت پيدا
چو يكسر عالم معني گرفتم
بدوراني برو نايد شگفتم
وگرنه هيچكس را درپذيرد
وجود ذرهٔ عالم بگيرد
سخن زانجاست اي مرد يگانه
بهانه دان مرا اندر ميانه
بجان و دل شنو از من تو مطلق
نگويد كس سخن زين بهتر الحق
سخن بي طرز او ناساز آيد
اگر گوئي بكاري باز نايد
اگر بر طرز او گوئي سخن را
دو صد طعنه زند درّ عدن را
اجازه چونكه شد از حضرت پاك
همي گويم سخن گستاخ و چالاك
چو زانحضرت اجازت شد چه باكم
نكو آيد سخن از طبع پاكم
چو از غيبست پس بي عيب باشد
كسي داند كه مرد غيب باشد
چنان گويم كه هر عارف كه خواند
نثار جان و دل بر وي فشاند
چو عالي قيمت آمد مرد معني
نچيند هرگز الا درد معني
سخن گوراست اندر معني خويش
كه جوياي معاني گشت درويش
سخن را چون معاني راست باشد
ز گوينده چرا واخواست باشد
بلي اهل سخن بايد كه خواند
كه تا مقصود گوينده بداند
كسي كاهل سخن نبود بخندد
ز تو هر كس سخن را كي پسندد
چو او نااهل باشد وقت او خوش
ز انكارش نبايد شد مشوش
اگر با هندوئي گوئي بتازي
بخندد بر تو و گيرد ببازي
نبايد شد بانكار وي از جاي
كه او سرباز مي‌نشناسد از پاي
كسي كو زين سخن بيگانه باشد
بر او سر بسر افسانه باشد
مرنج از وي كه هست او مرد عادت
نيايد مستعد اين سعادت
سعادت در ازل مقسوم كردند
مگر او را ازو محروم كردند
شقاوت بر شقي شيرين چنانست
كه گويد صد رهش خوشتر زبانست
عبارت جوي خواند خندد اين شعر
يقين دانم كه او نپسندد اين شعر
بود اهل تكلف را عبارت
كه باشد دائماً اندر عمارت
خراب آباد شد طبع وي از پيش
عبارت نايد از وي هيچ منديش
ز درويشان عبارت كس نجويد
خرابي را عمارت كس نجويد
عبارت در سخن وانگاه درويش
مگر آنكس كه باشد رهزن خويش
مقفي گر نباشد بيتكي چند
چو عذرش گفته شد آنرا تو مپسند
نباشم جاهل وزن و قوافي
درين شيوه مرا طبعي است كافي
ولي چون اختيارم يار نبود
مرا با لفظ و صورت كار نبود
معاني بين كه چون درّ ثمين است
محقق را همه مقصود اينست
من از انكار اغياران سرمست
بخواهم رفتن اي جان و دل از دست
اگر منكر و گر باشد مريدم
ز قول و فعل هر دو مستفيدم
ز ظن حاسد و از طعن جاهل
نشد ايمن يقين دان هيچ عاقل
وصيت كردم اي يار يگانه
كه از نااهل پوشي اين ترانه
تو جوهر رابنزد جوهري بر
كه باشد او بجان جوياي جوهر
اگر اهلت بدست افتد همي خوان
كه باشد نزد او شيرين تر از جان
وگر نااهل باشد پوش از او راز
مده گنجشك راتو طعمهٔ باز
بدان از جان و دل اي طالب راه
كه تا گردي ز سرّ كار آگاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد