بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۷ بازديد


بود عطاري عجب شوريده حال
در ره تحقيق او را صد كمال
حال با خالق عجب بود اي پسر
ني چو حال اين خيال بي خبر
در امور سر حق ره برده بود
ني چو حال ما و من در پرده بود
از يقين خويش حاصل كرده بود
در يقين خويش واصل گشته بود
علويي در خود چو شوقي داشت او
هيچ علمي را فرو نگذاشت او
جمله مردان در فناي ره شدند
در فناي حق به حق آگه شدند
جسم و جان و دين و دل درباختند
تا كمال راه دين دريافتند
زهد را و علم را و قال و قيل
جمله را انداختند در آب نيل
اي برادر غير حق جز نيست كس
اهل معني را همين باشد و بس
گر تو غير حق نه‌بيني در جهان
بر تو گردد روشن اسرار نهان
چون كه اندر راه حق يك تن شوي
از وجود خويشتن فارغ شوي
گر ز جسم و جان شود كلي بدر
آن زمان ز اسرار حق يابي خبر
عقل اودر گفت سودا مي‌كند
عشق هر دم خود به يغما مي‌كند
عقل شيطان گفت من ز آدم بهم
اوست سلطاني و من نورانيم
حق تعالي گفت اي ملعون شده
از طريق راه حق بيرون شده
آدم و معني نديده باليقين
روح پاكش رحمة للعالمين
او من است و من ويم اي بي خبر
لاجرم در راه معني كور و كر
گر ترا ديده بدي در راه ما
آدم ما را بديدي همچو ما
چون نديدي آدمي را با يقين
نام تو كرديم ابليس لعين
اي برادر با كمال خويش باش
در ره توحيد حق بي كيش باش
بگذر از كفر و نفاق كيش دين
تا رسي در قرب رب العالمين
خودپرستان اندرين ره گمرهند
در طريق عشق حق آگه ترند
نفس انسان سد راه عشق شد
عاشقان را راه پس در عشق شد
عشق را بگزين ونفست را بسوز
تا شب تاريك گردد همچو روز
نفس را اينجا حجاب راه دان
اين سخن را از دل آگاه دان
اين نه تقليد است نه اين راهها است
راه تحقيق است و راه مصطفا است
هر كه اندر بند نفس خويش ماند
از ره حق همچو كافر كيش ماند
در ره توحيد جان ايثار كن
ديده را در باز رو ديدار كن
در جمال حق جمال حق به‌بين
در صفات ذات رب العالمين
من نمودم از براي جمله‌تان
من سزاوارم براي جمله‌تان
من خدايم من خدايم من خدا
فارغم از كبر و كينه وز هوا
سر بي سر نامه را پيدا كنم
عاشقان را در جهان شيدا كنم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد